روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی
هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی
بذار خیال کنم هنوز ، یه لحظه از نیازتم
اگر تمومه قصه مون ، هنوز ترانه سازتم
بذار خیال کنم هنوز ، پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم ، شبا پر از خواب منی
بذار خیال کنم تو دلتنگیات ، غروب که میشه یاد من می افتی
تویی که قصه طلوع عشقو ، گفتی و دوستت دارمو نگفتی
بذار خیال کنم منم ، اون که دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی ، پُر می شی از خاطره هاش
اون که هنوز دوسش داری ، اون که هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم ، اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم بذار ، اگرچه بی خیالمی
اگرچه بی خیالمی
"اهورا ایمان"
2. یه کم درددل کنم از دست خبرنگارهای صدا و سیما که کلا رسانه های مکتوب رو آدم حساب نمی کنن ، حالا این دفعه که ما یه جورایی از خودشون بودیم اما کلا اگه میکروفن و دوربین نداشته باشی باید بری ته صف ، اونم اگه وقت شد ! اگه هم زودتر رسیده باشی اونقدر وسط حرفت می پرن و به مخاطبت میگن " استاد اجازه میدید..." که کم کم خودت ، آره دیگه حساب کار دستت بیاد... حالا اینو همینطوری گفتم ... حالا...
3. این وسط دیدار با داریوش فرضیایی(عمو پورنگ) و یارهمیشه همراهش ، امیرمحمد ، درمیان سیل خروشان کودکان شیرازی (شما بخونید والدین کودکان شیرازی!) برای خودش ماجرایی داشت.
ترافیکی شده بود توی خیابونهای اطراف ورزشگاه حافظیه که بیا و ببین ، خیلی خرسند شدم از اینکه کارتی که به گردنمون آویخته بودیم اجازه داد درها برامون باز بشه و از وسط خیل جمعیت مشتاق نجات پیدا کنیم ،
آخ ولی دیدن داشت جیغ و دادهای پدر و مادرها و پرچم چرخوندنهای مادربزرگها و ...
ظاهرا عموپورنگ خیلی طرفدار داشت بین...
آخر برنامه نصف بیشتر بچه ها گم شده بودن و متاسفانه بعضی هاشونم نیاز به کمک نیروهای امداد و نجات پیدا کرده بودن .
(از اینها بگذریم تا حالا شده راحت و آسوده وسط چمن ورزشگاه قدم بزنید ... خودمونیم ، خیلی حال داد...)
4. بین برگزیده های جشنواره بعضی چهره ها جذابیت خاصی داشتن مثل دختربچه 10 ساله ای از کرمانشاه که گزارشگر برتر رادیو شناخته شد و الحق والانصاف که خیلی خوب حرف می زد ، جالب اینجاست که خودش با رادیو تماس گرفته بود و گفته بود می خواد همکاری کنه و بعدش... بعله دیگه ظاهرا که توی کرمانشاه استعدادهای درخشان ، نهفته نمی مونن.
5. جاتون رو خالی کردم در حرم باصفای شاهچراغ که تقریبا نزدیک به نیمه شب و در واپسین دقایق قبل از بسته شدن درها ما رو طلبید و اگه قابل باشم ، دعاگو بودم حسابی ، اما گذشته از اون یه جای دیگه هم جاتونو خالی کردم که انصافا جا خالی کردن داشت. توفیقی شد بعد از مراسم اختتامیه که توی حافظیه برگزار شد ، خلوتی کردم با خواجه باصفای شیراز، ساعت یک نیمه شب بود ، روی مزار حافظ یه دسته گل بزرگ گذاشته بودن و دورتادورشم شمع روشن کرده بودن ، ماه تقریبا کامل بود و... اینم نتیجه گفتگوهای من و خواجه :
عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم
6. 5 روز عجیبی بود که ماجراهای بسیار داشت اما احتمالا بیشتر از اینش از حوصلتون خارج میشه ، به همین خاطر باقیشو میذارم برای یه فرصت دیگه اما همینجا از همکار و برادر خوبم محمد صابری صمیمانه سپاسگزاری می کنم که با درخواستش برای همکاری باعث شد این تجربه شیرین رو توی دفتر خاطرات کاریم ثبت کنم و متشکرم از او که همسفری بود همراه و صبور.
آسمان معجزه امشب پر از بال و پر است
روی هر بال و پری نقش دعای مادر است
پر شده از عطر یاس ، این محفل راز و نیاز
زانکه تایید دعا امشب به مهر کوثر است
میلادش مبارک!
سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه
آه ازین قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مُهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه
"محمدرضا شفیعی کدکنی"
مرا نه سر ، نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
"بابا طاهر"
خوش به سعادتت برادر!
به یاد تو که رسم پرواز می دانستی و به شوق وصال پر گشودی ، و برای دل تمام مادران عاشقی که قلب آسمانیشان با عروج تو و همقطاران سبکبالت پر کشید ، هم آنان که بی بال و پر ، معرفت پرواز داشتند و هنوز منتظرند برای روز دیدار :
آه ! امروز ... روز گذشت
پسرم رفته سفر
دلِ پردرد به من بانگ زند : "ز قفا گریه مکن ، بدیمن است "
که مسافر ز سفر باز آید
عقل بر حیرت من خنده زند عاقل باش !
غم او باور کن ، قصه رفتن او باور کن ، سوز مهجوری او باور کن
نه ! ز مهجوری او قصه مگو می سوزیم
گرچه بر قامت دل ، رخت عزا می دوزیم
باورم نیست گلی رفت مغاک سروقامت پسری خفت به خاک
خاک را چنگ زنم
سینه اش بشکافم گل خود بازستانم ز برش
آه ای سرو چمان
آه ای کاکل آغشته به خون
آه ای نوگل پژمرده به خاک
دیده ات باز نما قفل لب را بگشا
تو که هنگام سفر ، خندیدی نازنازان به چمن رقصیدی
آه مادر ز قفا نشنیدی ؟
کاینچنین در دل این تیره مغاک خوابیدی ؟
باورم نیست تویی خفته به خاک
آه ای ابر ببار سینه ام تفتیده است
ای جگر خون بگری دیده ام خشکیده است
آه ای ناله گلوگاه بدر
تا مگر باورم آید که گلم رفت سفر
جان ، گریبان بدرد
اشک سیلاب شود
مرغ حق ناله زند :
" پسرت رفت که رفت
غم او باور کن ، قصه رفتن او باور کن "
سعیده کمائی فرد
چند وقت پیش ، برای اولین بار بعد از سی سال ، از ورزشکاران و مدال آوران معلول توسط سازمان بهزیستی کشور تقدیر شد.
اگر بدونید توی سالن همایشهای صدا و سیما چه خبر بود. آقایان کلی مشعوف بودند که بعد از صحبتهای مقام رهبری در ابتدای سال ، مبنی بر این که " امسال نظام جمهوری اسلامی ، سی سالگی خود را تمام می کند و در این سه دهه ملت و مسئولان تلاشهای باارزشی انجام دادند " ، اولین کسانی هستند که همایشی برای بزرگداشت سی سال نظام جمهوری اسلامی ، برگزار می کنند.
جمع مسئولان بهزیستی و سازمان تربیت بدنی و ... خلاصه هر کسی که یک جوری به امور ورزشکاران معلول مربوط می شد ، جمع بود و جون می داد برای جمع کردن سوژه های داغ خبری.
بهزیستی سنگ تموم گذاشته بود و حسابی تلاش کرده بود از خجالت این سی سال دربیاد. وسایل پذیرایی همه جوره فراهم بود و از خبرنگاران خبرگزاریها و روزنامه های مختلف هم دعوت شده بود که به هیچ وجه این فرصت رو از دست ندهند و البته دوربینهای صدا و سیما هم سعی می کردند حتی یک لحظه از این مراسم باشکوه و نمایش لطف بی حد و اندازه مسئولان رو از قلم نیندازند.
چرا که نه ، آخر قرار بود خبرنگارها توی بوق و کرنا کنند که " آی ایهاالناس از این به بعد قراره بهزیستی هر ماه ، صد و بییییییییییست هزار تومان به ورزشکاران افتخارآفرین معلول مستمری بدهد "
خدا خیرش بده حداقل کاری رو که توی این سی سال سازمان تربیت بدنی یادش رفته بود باید انجام بده (!) ، به عهده گرفت و آبروی چندین و چند ساله این سازمان رو خرید!
خب بالاخره مسئولان کلی کار دارند و عادیه که یک چیزهایی بعضی وقتها از قلم بیفته ، مثلا ممکنه فراموش کنند همونطور که به ورزشکاران عادی ماهی ...تومان حقوق می دهند ، یه نیم نگاهی هم به کسانی بیندازند که حتی نصف امکانات و شرایط افراد عادی رو ندارند اما برای کشورشون درعرصه های جهانی افتخار کسب می کنند...
نمی خوام خیلی شعار بدم که این روزها حسابی گوش همه از شعار پره ، فقط می خوام بگم نمی دونید چه حالی شدم وقتی دیدم این ورزشکارها تا چشمشون به خبرنگارها میفته ، سر درددلشون باز میشه و کلی ازدردهای مگو میگن ، بعدشم با یه حالتی میگن اگه شما توی روزنامتون ، توی سایتتون ، توی مجلتون... این چیزها رو بنویسید ، حتما مسئولان توجه می کنند ، شما می تونید یه کاری برای ما بکنید ، حالا اینها رو می نویسید دیگه؟؟
کلی این پا و اون پا می کردم و می گفتم انشاالله...
آره می نویسم ، می نویسم دونده ناشنوایی که تا به حال ده ها بار مدالهای جهانی کسب کرده و هم قهرمان دوی ناشنواهاست و هم قهرمان دوی دونده های عادی ، فقط یک سوال داره ، اینکه "مگه من با اون ورزشکار شنوا چه فرقی می کنم که اون از تربیت بدنی حقوق می گیره و من هیچی نمی گیرم ؟ " می نویسم که تنها مشکل ورزشکاران افتخارآفرین اینه که هیچ جا نمی تونن شغلی پیدا کنند و خرج خانوادشون رو دربیارن و مسئولان مربوطه هم نه مشکل اشتغالشون رو حل می کنند و نه بهشون حقوقی که حقشونه میدن ، آره می نویسم...
نه ، ببخشید ، نمی تونم بنویسم ، آخه...
می نویسم که امروز معلولان از حضور در این مراسم بسیار خوشحال بودند و از مسئولان مر بوطه به خاطر اینکه این همه بهشون توجه نشون دادند ، تشکر و قدردانی کردند . می نویسم که چقدر از اینکه قرار شد بالاخره مستمری صد و بیست هزار تومانی رو به اونها بدهند ، خوشحال بودند و تازه مستمری عقب افتاده سال 86 رو هم یکجا بهشون میدن که یک میلیون تومان است، بابا دیگه چی می خواید؟؟؟
فرقی نمی کنه ، خیلی جاها مجبوریم عینک خوشبینی رو با خودمون ببریم و چندتا پاک کننده حافظه قوی هم جهت پاک کردن موارد تاکید شده استفاده کنیم ، این فقط یک نمونه کوچیکش بود ، وای به حال عرصه های بزرگتر!
یاد کلاسهای دانشگاه و یاد رسالت قلم به دستان افتادم که روزی با افتخار مشق می کردیم . نمی دونم اونچه الان آقایون دیکته می کنند و بعضی وقتها موظفیم بنویسیم ، توی کدوم قسمت از این رسالت تعریف شده ولی...
ما هنوزم به عهدی که با قلمهامون بستیم ، پایبندیم اگر بعضی از قلمهای قرمز، دور رسالت ما رو خط نکشند و زیرش ننویسند "حذف شود "
سلام گلم !
حالت چطوره رفیق نیمه راه ؟
هیچ از حال و روزگار ما نمی پرسی !
می دونم که حالت خیلی خوبه ، از همیشه بهتری
بهتر از اون روزهای بی تابی و بی قراری
می دونم جایی هستی که همیشه دوست داشتی باشی
اسمشو نمی دونستی اما مشخصاتی که می دادی درست شبیه همین جاییه که الان هستی
یه جای پر از آرامش ،
جایی که توش اثری از انتظار و تنهایی نیست
جایی دور از همه دلواپسی ها و غم ها
جایی تو آغوش خود خود خدا
....
غم تو بزرگه ، خیلی بزرگ ، به اندازه همون خدایی که منو دوست داره
و تو را دوست تر داشت
و تو همیشه از من عزیزتر بودی
همیشه
....
می دونی اردیبهشت ، تمام روزهاش بوی تو رو می ده
می دونی به اندازه لحظه به لحظه این پنج سال دوری ، دلم هواتو کرده
می دونی هنوز به اندازه همون روزهای اول ، داغ نبودنت وجودمو آتش می زنه
نه ، نمی دونی !
....
یادمه اون روزها حس می کردم سیاوش قمیشی این لالایی رو برای خواب معصومانه و همیشگی تو خونده ،
چقدر حال و هوای این شعر با اون روزها یکی بود و الان پنج ساله که با این لالایی غصه هامو خواب می کنم :
خوابیدی بدون لالایی وقصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب ، گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو ، تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
....
عزیز !
این روزها پرم از دلتنگیت
و فقط همین دو بیت ، هدیه این روزهای دلمه برای چشمان روشنت
سالروز تولد دوبارت مبارک گل پر پرم !
در دلم ، ای گل من ، داغ تو تازه است هنوز
حکم تقدیر ، به قلبم زده مُهری که بسوز
در فراقت ، شب غمها به دلم جا خوش کرد
می فروشم دل تنها و شبش را یک روز
روز دیدار من و تو ، همه شب نزدیک است...
سهم من و تو چیست از آب و خاکمان ؟