تبليغاتX
سنگ صبور
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

مدتها قبل، توی نمایشگاه مطبوعات، از کنار غرفه ی مجله موفقیت که رد می شدم، یه نفر یه کارتی داد دستم که روش نوشته بود:

 یه روزی

 یه جایی

 یه جوری

 یه کسی

 یه چیزی

 صبر داشته باش

 صبر داشته باش...

 

یه نگاهی بهش انداختم و پیش خودم فکر کردم یه نوشته ی تکراری! این جمله ها رو تا حالا بارها و بارها شنیدم.

اما حالا که فکر می کنم، احساسم اینه که همه ی ما این جمله ها رو، در کنار هم، خیلی خوب می شناسیم و مفهومشون رو به خوبی درک می کنیم. الزاماً هم اونها رو جایی نخوندیم یا از کسی نشنیدیم. در حقیقت این کلمات، تو اعماق وجود همه مون نوشته شده و اونقدر با تار و پودمون قاطیه که فکر می کنیم تا حالا بارها شنیدیم یا خوندیمشون.

یعنی ما همگی یه جورایی منتظریم، منتظرِ یه روزی، یه کسی، یه چیزی...

که مطمئنیم بالاخره بهش می رسیم، فقط باید صبر داشته باشیم.

الان حتی نمی دونم اون کارت رو کجا گذاشتم، اصلا دارمش هنوز یا نه. اما کلماتش رو خیلی خوب به خاطر دارم. انگار خیلی قبل تر از دیدنِ اون کارت، مدتها با کلماتش زندگی کرده بودم و توی ناخوداگاهم پرورششون داده بودم.

و حالا که خوب فکر می کنم، می بینم هنوزم یه جایی توی ذهنم دنبال اون روز، اون جا، اون چیز... می گردم و همچنان با اینکه دقیقاً نمی دونم کجاست و کِی اتفاق میفته، برای رسیدن بهش منتظر و صبورم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 16:49  توسط مهدیه یکتا  | 

 

هنوز حرفهای روحانی کاروانمون توی گوشمه، از روزی می گفت که ندای "این الرجبیون" بلند میشه و امید می داد که ما می تونیم جزو کسانی باشیم که اون روز دنبالمون می گردن.

الان چهار سال میگذره ازون ماهِ رجبی که خدا صدام زد تا برم خونه ش و مهمونش باشم. چقدر دلم خوش بود به اینکه شاید بفهمم این توفیق یعنی چی. اما حالا هرسالی که می رسیم به این روزها و یادم میفته خدا بازم بهم اجازه داده، باشم و سر سفره ی رجب و رجبیون بشینم، بیشتر از گذشته شرمنده میشم.

شرمنده ام از روزهایی که گذشت و یادِ عهد و پیمانِ روزهای سرمستی رو با خودش برد. از شبهایی که سپری شد و فرصتِ در کنار یار بودن رو از ذهن خواب آلودم گرفت. شرمنده ام اما...

                                          ...................

درگیرِ دنیایی بودم که این روزها انگار گرد و غبارش، نفسهام رو سنگین تر کرده، دنیایی که کمتر یادت میاد روزای قشنگشو، بس که این روزها بی وفا شده.

 نفهمیدم کِی از راه رسید. لبخندش رو زمانی دیدم که صاف روبروم ایستاده بود و با نگاهش توی عمق جونم نفوذ می کرد و یادم میاورد که هنوزم مثل همیشه غافلم.

امسال انگار از همیشه عجله ش بیشتره. دستشو دراز کرده و میگه "بخواه تا بدم".  طولش نده، مهمونی رو همین اولِ کار برگزار می کنیم که صفای صاحب خونه، بیشتر دستت بیاد.  هنوز هاج و واجم که کارتِ دعوتِ "شب آرزوها" رو میذاره توی دستم...

(آخ که چقدر دلم میخواد بارون بباره. امشب از همیشه زمینی ترم. دلم میخواد سرم رو روی شونه های زمین بذارم و طراوتِ نوازش خدا رو روی صورتم احساس کنم. میخوام خیس بشم، آب بشم، تموم بشم. آره، کاشکی تموم بشم. دلم "نبودن" میخواد)

هنوز منتظره، حالا دیگه تابِ نگاه کردن توی چشماش رو ندارم. سرم رو پایین میندازم و قطره ای روی صورتم سُر می خوره و میفته روی زمین. سرشو بالا میگیره و به آسمون نگاه میکنه و با لبخند میگه بیا اینم اولین قطره ی بارون، بسم الله...

 

قصدِ آن دارم که امشب مستِ مست

پایکوبان، کوزه ی دُردی به دست

سر به بازار قلندر برنهم

تا به یک ساعت ببازم هرچه هست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 16:5  توسط مهدیه یکتا  | 

بفرمایید، تحویل بگیرید!

حالا هی بگید اشکالی نداره، بعضی حرفها باید بالاخره یه زمانی گفته می شد. چه عیبی داره که یه کم ادبیاتش تند بوده، مهم اینه که دیوارها فرو ریخته و اونچه باید آشکار بشه، شده. بگید نباید احساساتی شد، باید تحمل کرد تا به هرقیمتی شده ازین مرحله عبور کنیم! بگید حالا اتفاقی نیفتاده که اینقدر شلوغش می کنی! چندتا سیاستمدار نشستند، چهار کلمه حرف زدند، حالا اون وسط که حلوا خیرات نمی کردند، چهارتا جمله ناجور هم گفتند، بابا بی خیال، میگذره دیگه...

آره میگذره، اما به چه قیمتی؟؟؟

وقتی ادبیاتِ سردمداران و بزرگترهای یه مملکت میشه دعوا و تهمت و دروغ و زیراب زنی، اونم از رسانه ملی و جلوی چشم یه ملت، دیگه چه انتظاری میشه از ناظران این صحنه ها داشت؟

معلومه که در چنین شرایطی، ادبیاتِ مردمِ معترض میشه شیشه خرد کردن و  به آتش کشیدن سطلهای زباله، نوعِ گفتمان نیروهای حافظ امنیت هم میشه چماق و گاز اشک آور!

واقعا انتظاری غیر ازین داشتید؟؟؟ اون موقعی که میگفتم یه بلای بزرگ به سر ادبیات گفتمانمون اومده که گریبان روزهای آینده رو می گیره، دل نگرون این روزها بودم. چیه؟ فکر  می کنید بازم دارم شلوغش می کنم؟

دیگه چه بلایی باید به سرمون بیاد که قبول کنیم اشتباه کردیم، مردم رو قربانی حس قدرت طلبی خودمون کردیم.

فاجعه رو نمی بینید؟؟ اون کسی که به راحتی اسلحه دست گرفت و گلوله هاشو توی وجود مردمی که مقابلش بودن، خالی کرد، از یه کشور دیگه نیومده بود و کافر و لامذهب نبود. برادرمون بود، هموطنمون، هم کیشمون. وسط جبهه جنگ نایستاده بودیم، به مرز و بومِ هم تعرض نکرده بودیم و دین و آیین همدیگه رو هم زیر سوال نبرده بودیم. فقط تمرین دموکراسی می کردیم!!

اشکال این بود که بلد نبودیم، یاد نگرفته بودیم. بزرگترهایی که بالای سرمون بودند و دم از دموکراسی می زدند، این مدل حرف زدن رو یادمون داده بودند.

اعتراض، بد و بیراه گفتن و بی حرمتی نیست. کاش اینو می فهمیدیم، کاش یاد می گرفتیم که تحمل نظرهای مخالف رو داشته باشیم. وقتی بالاسریهامون موقع بروز اختلافات، مثل بچه ها از هم گروکشی می کنند، چرا فکر می کنیم ما می تونیم مثل انسانهای فهمیده و باشخصیت بنشینیم و با هم حرف بزنیم و مشکلاتمون رو حل کنیم؟!

این روزا اتفاقاتی که توی خیابونهای کشورم میفته، هیچ شباهتی به حال و روز کشورهای متمدن و اهل تفکر نداره. همونطوری که پیش از انتخابات، اثری از تمدن و شخصیت، توی گفتمانها دیده نمی شد. به هیچ دوران ماقبلی برنگشته ایم، چون فکر نمی کنم ایرانیان هرگز بی تمدن بوده باشند. اما دوران جدیدی رو تجربه می کنیم که با همه وجود آرزو می کنم کاتب، اونها رو از صفحات تاریخ مملکتم پاک کنه.

هرچقدر دلتون میخواد فکر کنید که من شلوغ می کنم، احساساتی حرف می زنم، قاطیم، یا هرچی که شما می گید. حق دارم، آخه هیچ وقت چند میلیون اراذل و اوباش یه جا ندیده بودم!!!

اینه عکس العمل ما به اعتراض!

هرچند که خودِ اعتراض کردن رو هم هنوز بلد نیستیم چه برسه به شیوه ی پاسخ گوییش!

اینجا ایرانه، من از مرکزِ دموکراسی دنیا با شما حرف می زنم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 19:18  توسط مهدیه یکتا  | 

نمیگذره انگار، کاش زودتر...

هرچی بیشتر به این روزهای اخیر و اتفاقاتی که افتاد، فکر می کنم، بیشتر حس خفگی بهم دست میده.

داریم چیکار می کنیم؟ خودمون می فهمیم؟ یعنی واقعا می فهمیم؟

این به اون میگه دزد، اون به این میگه دروغگو. اونوقت این آدمها همون کسانی هستند که قراره ریاست دولت یک مملکت رو به دست بگیرند!

چی به سر ما اومده که به راحتی هر کاری دلمون میخواد می کنیم و هر چیزی دلمون میخواد، میگیم و بعد دَم از اسلام و انقلاب می زنیم؟ دیگه چیزی هم مونده که پای این میزهای به ظاهر مناظره، بهش چوب حراج نزده باشیم؟ ارزشی هم مونده که ازش خرج نکرده باشیم؟ هرچی خواستیم، گفتیم و بعد پای امام رو کشیدیم وسط. هرجا خواستیم از امام مایه گذاشتیم و مهر تایید زدیم به حرفامون و هرجا کارای طرف مقابل به نفعمون نبود، بازم امام و مواضعش رو بهانه کردیم و گفتیم "شما از خط امام دور شدید"

آخه دیگه اصلی از مسلمونی هم مونده که زیر پا نذاشته باشیم؟ یا دروغ گفتیم، یا تهمت دروغگویی زدیم، حرمت هم رو نگه نداشتیم، چرا اینقدر راحت یادمون رفت که با هم برادریم، هموطنیم، از یه آب و خاکیم و هدفمون سربلندی یه کشوره. توی چشم مردمی که بهمون اعتماد کردند، زل زدیم و پته های همدیگه رو ریختیم رو آب. فکر کردیم داریم خدمت می کنیم!

این مردم همونهایی هستند که با خوب و بد شما ساختند و هرجا گفتید "ایهاالناس به پاخیزید" به قول خودتون، همیشه در صحنه بودند. اونوقت حالا می ایستیم و خیلی راحت میگیم سی ساله داریم حقتونو می خوریم، اگه نمی دونستید، بدونید!

واقعا قصدمون خدمت بود؟ می خواستیم مردم عزیزمون رو آگاه کنیم یا...

آیا ازین قدرت، عزیزتر و لذت بخش تر هم سراغ داریم؟؟ دین و ایمون، وطن و خونه، مردم و هموطنهامون چقدر ازین قدرت و مقام عزیزترند؟ ما به کسایی که تا دیروز باهاشون سر یه سفره می نشستیم، رحم نکردیم. حرمت چشمهای خانواده شهدایی که داشتند نگاهمون می کردند، نگه نداشتیم. کجای این، عرق ملی و مذهبی رو نشون میده؟ کجاش شبیه حس مسئولیت و مردم دوستیه؟

توی همین چند روز، هرچیزی که به اسم ارزش می شناختیم و براش احترام قائل بودیم، به طرفت العینی به باد فنا دادیمش. فقط خودمون رو دیدیم، نه مردم میهن، نه ناظران خارج از میهن و نه نسل آینده ای که ما براش الگوییم مثلا. به هیچی فکر نکردیم جز یه میز. میزی که اگه می دونستیم چقدر برامون بار مسئولیت دنیوی و اخروی داره، یه کم برای تصاحبش بیشتر فکر می کردیم و حواسمون رو جمع می کردیم.

تمام گذشته یه مملکت رو به راحتی بردیم زیر سوال و فکر کردیم فردا از آن ماست!

این مردمی که چشمای شما به دستهاشونه تا ببینید روز جمعه چه سرنوشتی رو برای شما و خودشون رقم می زنند، یه عمر حرفهایی رو که به زبان میومدُ مزه مزه کردند، نه اینکه ندونند و نفهمند، نه، اتفاقا خیلی خوب می دونستند و می فهمیدند اما نخواستند خیلی از باورها پایمال بشه. حالا شما فکر می کنید می تونید روی ویرانه های باورها و ارزشهایی که فرو ریخته، کاخ سربلندی و آزادگی رو بنا کنید، البته به زعم خودتون!

دلم گرفته. داغیم، شور و حال این روزها نمیذاره خوب ببینیم چه بلایی به سر ادبیات گفتمانمون اومده و چه دودستگی و نفاقی توی جامعه مون آشکار شده. همیشه آشکار شدن پشت پرده ها، صحنه های زیبایی رو به نمایش نمیذاره. عواقب این ادبیات جدید، گریبان روزهای آیندمون رو خواهد گرفت. کاش واقعا به جای منافع خودمون، وطن رو می دیدیم.

من عاشق این مردمم، که می دونم همچنان صبورند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 1:19  توسط مهدیه یکتا  | 

این روزها که ظاهرن غیر از بحث انتخابات موضوع دیگه ای برای صحبت کردن میون مردم پیدا نمیشه، وبلاگها و سایر فضاهای مجازی هم ازین قاعده مستثنی نیستند. توی این مدت بعضی از دوستان عزیزی که گاه با عبورشون ازین کلبه کوچک، دلگرم و شادم می کنند، از فضای ناهمراهِ سنگ صبورم با موج موجود توی جامعه اظهار تعجب کردند و گاهی پیشنهاد کردند که به سایر دوستان بپیوندم. به دلایلی قصدش رو نداشتم اما الان با صحنه های جالب متعددی که توی خیابونهای شهرم دیده میشه، تصمیم گرفتم فقط چند صحنه ای رو توصیف کنم. اکنون فقط روایتگرم و اگه دوست داشتید، قضاوتش با خودتون.

وسط فلکه دوم صادقیه یا همون آریاشهر خودمون، خیل عظیمی از جمعیت ایستاده بود به طوریکه کاملن یه بخش از میدون از نظر رفت و آمدی تعطیل شده بود. دورتادور فلکه هم تا چشم کار می کرد مردمی ایستاده بودند که تماشاچی صحنه های وسط میدون بودند. ماشینها قادر به حرکت نبودند و ترافیک جانانه ای درست شده بود که بیا و ببین. به راحتی می شد حدس زد چه خبره، هواداران انتخاباتی. همون خبری که این روزها همه جا هست. اما برخلاف تصور اولیه، این هوادارن فقط مال یه طرف ماجرا نبودند. دو دسته بودند، میرحسینی و احمدی نژادی. پلیس راهنمایی از وسط این جمعیت یه راهی باز کرده بود که ماشین های بیچاره کمی تا قسمتی بتونند حرکت کنند. و این باعث شده بود دسته طرفدار میرحسین وسط میدون و دسته طرفدار احمدی نژاد درست روبروی اونها طرف دیگه خیابون بایستند و عین یه دوئل دسته جمعی همدیگه رو نگاه کنند.

و اما، اصلا اینطوری مزه نمی داد که از دور بایستی و تماشا کنی. این بود که از وسط ماشینها راهی به وسط میدون پیدا کردم و چند دقیقه ای رو بین هوادارهای هر دو طرف ایستادم.

_ اولین صحنه ای که به شدت توجهم رو جلب کرد و حسابی باعث شده بود چشمام گرد بشه، جوانهایی بودند که پارچه های سبز به دستشون بسته و پوسترهای احمدی نژاد رو بالای سرشون نگه داشته بودند! اول فکر کردم چه ایده جالبی! شاید با این کار میخوان اعلام همبستگی کنند و از تفرقه جلوگیری کنند. یا مثلن بگن ما طرفدار ایرانیم و بدون درنظرگرفتن کاندیداها فقط شرکت در انتخابات رو تبلیغ کنند. رفتم سراغ دوتا از دخترهایی که این کارو کرده بودند و این سوال تخصصی رو ازشون پرسیدم که هدفشون چیه و متوجه شدم که چقدر خوش خیالم! دخترها پارچه های سبزرنگ رو نشون دادند و گفتند رای ما اینه اما این پوسترها رو اینجا پخش میکردن، ما هم همینطوری گرفتیمشون دستمون! جالب بود برام که این کار چه ظاهر هدفدار و جذابی داره اما تاسف خوردم ازین تفکر عمیقی که پشت این حرکت این آدمها وجود نداشت!!

 _ بین شعارهایی که عده ای ازین جماعت میدادن، (درود بر موسوی، رای ما احمدی) هم ازون شعارهای جالب بود که البته دیگه سعی نکردم دنبال فلسفه اش بگردم!

_ طرفداران میرحسین، شونه به شونه هم ایستاده و دستاشونو که پارچه های سبز هم بهشون بود، بالا گرفته بودند و با هم اصطلاحن حرکات مواج می ساختن و شعار می دادن. گاهی هم کف و سوت می زدند. یه نفر ازبین طرفدارای این طرفی همینطور که رد می شد و این صحنه رو تماشا می کرد، گفت: میرحسین فقط به اینا رقص رو یاد داده؟

پیش خودم فکر کردم تصور کن مهندس در تمام این مدت کلاس رقص (ببخشید حرکات موزون) داشته و ما خبر نداشتیم، اما خودمونیم عجب شاگردای بی استعدادی هم تربیت کرده!

_ از دور که این جماعت رو نگاه می کردی تقریبا از روی چهره ها می تونستی طرفداران هر دو گروه رو تشخیص بدی، اما نزدیکتر که می رفتی صحنه هایی می دیدی در حد کف کردن!

چندتا ماشین وسط جمعیت نگه داشته بودن و شیشه و بدنه شون پر بود از عکسهای رئیس جمهور. دخترهایی که توی این ماشینها بودند، با چهره هایی کاملا متفاوت ازونچه فکر می کنی طرفدار احمدی نژاد باشن، تا کمر از پنجره بیرون اومده بودند و پوسترهای دکتر رو گرفته بودند بالای سرشون و داد می زدند:(عشقه، عشقه، عشقه!  احمدی نژادو عشقه!)

البته تو پرانتز عرض کنم بعدن تعدادی از طرفداران احمدی نژاد که توصیفات منو شنیدن، منکر وجود چنین هوادارانی شدند و گفتند اگر هم باشه خیلی کمه، درصورتیکه من بعد ازون روز باز هم صحنه های مشابه رو دیدم. به هرحال نمی دونم این موضوع حُسنه یا قُبح، اما شما در هرگونه برداشتی آزادید.

_ یه صحنه جالب دیگه م جوانهایی بودن که با کت و شلوار وسط جمعیت هواداران خودی، راه می رفتند و اصرار عجیبی هم داشتند که اون بیسیم های گنده ای رو که به زور توی دست آدم جا میشه، از دید عموم مخفی نگه دارند و زیر کتشون بذارنش اما هربار می خواستن به زور از زیر کت باهاش حرف بزنند، صحنه خنده داری رو به وجود می آوردند. خیلی دلم می خواست که یه سوال تخصصی هم ازونها بپرسم که آخه اینهمه اصرار چرا؟؟!

جمعیت، دائم زیادتر می شد که کمتر نمی شد. فکر اینکه یه ماشین ازین وسط جون سالم به در ببره و اتفاقن تاکسی هم باشه و راهش هم به مقصد تو بخوره و تا یه جایی برسوندت، تقریبن خیال باطلی بیش نبود پس تصمیم گرفتم پیاده گز کنم. اما آخرین صحنه ای که ازونهمه هیاهو به خاطر دارم، آمبولانس بیچاره ای بود که وسط اون جمعیت با همه وجود ضجه می زد و تلاش مذبوحانه ای می کرد برای زودتر رسیدن...

ظاهرن بازهم قربانی تمام این ماجراها همون کسانی می شوند که هیچ کاره ای نیستند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 11:28  توسط مهدیه یکتا  | 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهانِ باز، بسته است

درِ تنگِ قفس، باز است و افسوس

که بالِ مرغ آوازم شکسته است

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیالِ ناشناسی، آشنا رنگ

گهی می سوزدم، گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

زمغزم می تراود گیج و گمراه

چو روحِ خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به رَه افتد شبانگاه

درونِ سینه ام دردیست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته، دردی گریه آلود

              نمی دانم چه می خواهم بگویم ...              

                                 

                                                             "سایه"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 20:33  توسط مهدیه یکتا  | 

 

(( دیشب به خدا گفتم، تو که می خواستی این مردم را نشانم بدهی، کاش جواد و همسفرانش را نشانم نمی دادی. کاش یا آن روزگار را نمی دیدم یا این روزگار را! ))

گاهی فکر می کنم وقتی کتابی از سید مهدی شجاعی دست می گیرم، باید حواسم جمع باشد که هیچ جمله ای را بدون اینکه در درونم بماند به یادگار، از دست ندهم.

و این جمله را با همه وجود شناختم. هرچند که شاید هیچ شباهتی به "شیرینِ" این داستان ندارم.

واقعا کی فکرش را می کرد، کسانی مثل جواد و همقطارانش روزگاری روی همین خاکی قدم بگذارند که امروز...

امروز هیچ نشانی از آنان نیست، ازنسلی که شاید یک نفس با نسل ما فاصله داشتند اما قرنها جلوتر از ما زیستند.

شیرین، عکس جواد را یک طرف گذاشته و شیشه قرصها را طرف دیگر و با جوادش حرف می زند و گلایه می کند ازین روزگار...

روزگاری که جواد روزی برای تولد لحظه به لحظه آن، بدون بیم و هراس از حضور دشمن، جانِ شیرین فدا کرد.

((فرق کار من با شهادت این است که شهادت دعوتنامه می خواهد ولی من سرِخود می آیم. شهادت گذرنامه می خواهد و من... ندارم جواد! می دانم... دارم پناهنده می شوم. پناهنده غیررسمی که به گذرنامه و ویزا فکر نمی کند. این طوری نگاه نکن جواد! پوزخند هم نزن! می دانم که خودکشی زشت ترین کار عالم است اما زشتر و تحمل ناپذیرتر، ادامه همین زندگیست.))

شیرین، لیوان پر از قرصهای حل شده را می خورد...

جواد وارد اتاق می شود. دلش شور می زند.

((شیرین! امروز پیش بر و بچه ها سرافکنده ام کردی! آبرو و حیثیتم را به باد دادی. من همه این سالها به تو مباهات می کردم و به صبوری و استقامتت فخر می فروختم. کاش در تمام این مدت می توانستم جای خالی ات را پیش خودم نشانت دهم...))

دلم ریخت پایین. جای خالی، آن هم کنار جواد... خوش به سعادت همه این شیرین ها...

پس دیگر چطور می شود این وضع را تحمل کرد؟

جواد حرفِ آخر را می زند: ((چشم به هم بزنی تمام شده است. کاش می شد زمان را از بالا ببینی. ازینجا که نگاه کنی، یک عمرتمام، یک روز تمام به حساب نمی آید. واقعا نمی ارزد که این نصفه روز را در ازای یک صفای ماندگارتحمل کنی؟)) ...

                                                   ****

چرا می ارزد اگر وعده کسی چون جواد و جایگاهی اینچنین، انتظارت رابکشد.

دلم برای جوادها تنگ شده. آنهایی که کودکیم با خاطره لباسهای خاکی، پوتینهای محکم، قدمهای استوار و سربندهای قرمزرنگشان به نشانه عشق، گره خورده.

اردی بهشت که می شود، هوایی می شوم. گفته اند که اردی بهشت، ماهِ عشقبازیست و فکر کنم زمزمه اش به گوش آنها هم رسیده بود.

شاید برای همین هم بود که هیچ کس حسرت نخورد، فقط یک ماه قبل از قبولِ قطعنامه... یعنی فقط اگر ...

نه، اگر و اما نداشت.

 

پایت را که می گذاری درون گلزار شهدای چیذر، انگار یکدفعه صدها چهره به رویت لبخند می زنند. آنچنان استقبالی می کنند که روحت شاد می شود. از همان دور، دست تکان می دهد. صدا می زند تا برسم پیشش و وقتی نگاهم به نگاهش گره می خورد...

سر درددلم باز می شود. با آنکه هروقت می روم مهمانی، دلم پر است، اما میزبان خوبیست. هیچوقت به دل نمی گیرد. خوب می داند که همیشه حرف اول و آخرم، التماس دعاست. اگر گاهی سرش خلوت تر شود و نیم نگاهی به اینور بیندازد، فقط کافیست دعایی کوچک بکند تا زندگی ازین رو به آن رو شود. فقط اشکالش اینجاست که بیش از حد خونسرد و صبور است. برای همین همیشه فقط به اشکهایم لبخند می زند و گاهی، لجم را درمی آورد. آنوقتست که می گویم بمان همینجا تا بروم امامزاده و زیارتی بکنم و بلند می شوم. و او همچنان می خندد...

                                           .....................

روزهای عشقبازی، ادامه دارد. کل ماه ها اردی بهشت است اگر به اینها باشد. سر که بلند می کنی، سوم خرداد است. اولین تصویری که در ذهنم نقش می بندد، چشمهای گریان و لبهای خندان پدران و مادرانیست که دلشان نمی آمد شادی آزادی را با غمِ از دست رفتن گلهایشان، از مردم بگیرند. همان گلهایی که در بیت المقدس و برای آزادی خونین شهر، پرپر شدند. روی بعضی از سنگهای قطعه شهدای بهشت زهرا، نوشته است: پرواز در دوم خرداد 61. و فردا مردم در کوچه و خیابان، شیرینی و شکلات پخش می کردند...

ممد نبودی، ببینی...

موسوی آمد پیِ تو...

اما بازهم کسی نگفت، اگر فقط یک روز...

 

هیچ وقت جایش را به خودی خود یاد نمی گیرم. وارد قطعه شهدا که می شوم، یکراست سراغ مزار "شهید پلارک" را می گیرم. به راحتی پیدا می شود. او دو قدم آنطرف تر ایستاده. فقط نگاه می کند. می خندم و می گویم خوبست که همسایه های معروفی داشته باشی، اینطوری هیچ وقت گم نمی شوی... ولی نمی خندد. همیشه فقط نگاه می کند. نگاهی که در آن هیچ انتظاری نیست. سالهاست که انتظاری ندارد از هیچ کس و هیچ چیز. چرا که نه، چیزی نیست که نداشته باشد. اما خوب می داند که چقدر محتاج دستهایش هستم که کافیست رو به آسمان بگیردشان...

                                          ...................

شش سال پیش، عزیز دیگری، دلتنگیهای اردی بهشت ماهی ام را تکمیل کرد که از نوزدهم تا بیست و ششم و از بیست و ششم تا دوم خرداد، شبیه هیچ روز دیگری نباشد. و عجیب، آسمان همراهی می کند این روزها را...

دلم می خواست من هم می توانستم زمان را از بالا ببینم. شاید آنوقت، اینقدر دلتنگ نبودم.

دلتنگم برای فرصتی که هرگز نداشتم، دعوتنامه ای که سهم من نبود، جایگاهی که شاید هیچگاه برایم رزرو نشود. روزهایی که بدون مردانِ مرد گذشت. اردی بهشت هایی که بدون عشقبازی سپری شد. خاطراتی که میان لبخندهای قاب عکسها، گم شد و...

چقدر دلم هوای آنانی را کرده که اینجا کنارم نشسته اند اما پرده ها نمی گذارد ببینمشان. هنوز هم حجاب، خودِ منم...

 

پی نوشت اول: داستانی که اول مطلبم آوردم، از کتاب "سانتا ماریا" نوشته سید مهدی شجاعی است که هرگز از خواندن جملاتش سیر نمی شوم. دست گرفتنش خالی از لطف نیست. دوست داشتید، امتحان کنید.

پی نوشت دوم: روزی که برای دیدن فیلم "اخراجیها2" رفتم، کل مدتی که ملت می خندیدند، من گریه می کردم. نمی دونم من جنبه ی تماشای فیلمِ خنده دار رو ندارم یا اینکه اصولن این فیلم برای خندیدن، ساخته نشده بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 14:30  توسط مهدیه یکتا  | 

برگشته ام

عزیزانم می گویند برگشته ام و ازین بازگشتِ در سلامت، خوشحالند و شکرگزار.

اما من...

باورم نیست بازگشت را

 

من جامانده ام. روبروی ایوان طلا، میان عظمت و شکوه حریمِ علی(ع) گم شده ام. پیشانیم را روی آخرین سجده محراب کوفه، جا گذاشته ام. آنجا که به دنبال ضربه ای، در حسرت رستگاری، خون گریه کردم.

روحم هنوز از فراز دارالعماره، به زیر نیامده. هنوز سرمست از سهولتِ اجابت، بند بند وجودم، روی خاک سهله نماز می گزارد.

من بازنگشتم. چرا که در اولین نگاهی که به گنبد عباس(ع) گره خورد، تمام شدم. من ذره ذره آب شدم و به نهر علقمه ریختم. همه ذرات وجودم، به دانه های تربت کربلا آویخت و با غبارها درهوای بین الحرمین پراکنده شد.

من قطره قطره در حسرت بودنی همچون بودنِ هفتاد و دو یار، ذوب شدم و خاکسترم میان شبکه های ضریحش تا ابد، مجاور شد.

من آن بالا، روی تل زینبیه جا ماندم، همانجا که به دنبال اشارتی برای بازگشت تا ابد، چشمانم فرش راهی شد که به گودالی می رسید از نور.

روبروی محراب حسین(ع) که سینه به سینه خیمه گاه زینب(س) ایستاده بود، قدمهایم را ازیاد بردم.

من روی جای جای خاکِ دیار دوست، جا ماندم.

 

به رسمِ مسافر بودن و چشم انتظاری دوستان، سوغات آورده ام. کوله باری از عطش. هنوز تشنه ام و این عطش سوزان، گویی که تا قیامت خاموشی ندارد. اما جرعه جرعه این سوغات را میان عاشقان تقسیم خواهم کرد.

 

دعاگوی همه شما عزیزان همراه بودم به پاس همه محبتها و دوستیهایتان که مایه دلگرمیست و گرچه پیغامهایتان را، پیش از سفر نخواندم اما تمام نامه هایتان را همانطور دربسته با خود بردم و تحویلشان دادم. از صمیم قلب یادتان کردم و با همه وجود خواستم همه مان را صدا بزنند.

 

و...

هنوز متحیرم. هنوز نیستم. شاید واقعا نیامده ام...

اما حال می دانم آن روز که می رفتم، مسافر نبودم. اکنون مسافرم. و مسافر می مانم تا روزیکه بر خاکِ وطن، مقیم شوم. روزی که دوست، وطنم را بنماید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 15:58  توسط مهدیه یکتا  | 

خوابِ زیارتت آقا، دنیامو زیر و رو کرد

دلم به یادِ حَرَمت، فقط یه آرزو کرد

الهی تا رجب شده، بَراتَمو بگیرم

تعبیرِ خوابم این باشه، تو حَرَمت بمیرم...

 

هنوز باورم نمیشه. تا وقتی هم که چشمام به گنبد زرد و پرچمِ سرخ نیفته، همچنان باورم نمیشه. هیچ وقت دلم تا این اندازه هوایی نبوده و شوقِ پریدن نداشته.

همه این روزایی که گذشت، چقدر دلم می خواست برم بچسبم به خودِ خودِ خدا. و حالا خدا قراره دستمو بذاره تو دست کسی که چسبیدن به خودِ خودِ خدا رو خیلی خوب بلد بود.

اون روزیکه چشمام برای اولین بار به عظمتِ خونه خدا افتاد، با خودم فکر کردم اینجا اولِ دنیاست، جایی که همه خلقت ازونجا شروع میشه و هرکی بیاد اینجا دوباره از نو متولد میشه و از نو شروع میکنه...

پام که به خاک وطن رسید، اشتیاقِ عجیبی سرتاسر وجودمو گرفت برای اینکه برم و آخر دنیا رو هم ببینم. حسی که تا قبل ازون هرگز تجربه نکرده بودم. نمی دونم چرا، اما همیشه فکر کردم کربلا، آخر دنیاست و چه خوبه آدم، روزی برسه به اونجا که قراره تموم بشه، قراره سرشو روی شونه های خاکِ خوش عطرش بذاره و دیگه هیچ آرزویی نکنه...

چهار ساله توی اون اشتیاقِ عجیبی که با خودم سوغات آوردم می سوزم و نمی دونم چرا نمیشه برم و برسم به آخر دنیا. اما...

اما حالا گفتن بیا، نمی دونم چجوری و چه وقت گفتن. فقط یه روز یه کسی دستشو دراز کرد و گفت بیا. همه چی یکدفعه شد. چشم که باز کردم، اسمم رفته بود توی لیست.

برای همینم هست که هرچند این روزها، حوادث اخیر عراق، چشمهای خیلی از عزیزانم رو نگران کرده، اما نتونستم برم و با دست خودم، اسممو از توی لیست زائراش خط بزنم. آخ که اگه واقعا اسمم توی اون لیست اصلی باشه... یعنی میشه؟

 

فردا مسافرم، اگه خدا بخواد. همراهای عزیز و مهربون سنگ صبور، صمیمانه ازتون میخوام این مسافر رو حلال کنید و ازش بگذرید. اگه لیاقتش باشه، هرجا دلم به نورِ وجود اون بزرگواران روشن شد، حتما یادتون می کنم.

التماس دعا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 11:39  توسط مهدیه یکتا  | 

((... خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره. این یک رابطه ی دوطرفه س. خداوندِ بعضی ها نمی تونه حتی یک شغل ساده برای مومن ش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مومنِ به چنین خداوندی توقع ش از خداوندش از این مقدار بیش تر نیست. خداوندِ آن شبانی که با موسی مجادله می کرد البته با خداوندِ موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوند ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش می ره یا تیغ بر گلوی فرزندش می کشه البته که از خداوند آن شبان بزرگ تر و قوی تره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی(ع) به طرز غریبی کوچیکه. اگه ابراهیم برای تکمیل ایمان ش محتاج معجزه ی بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طوره، علی(ع) لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و همواره می گفت که اگه پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد...))

باور داشتم، همه این حرفها رو. اصلا بارها گفته بودمشون، به خودم و به خیلی از اطرافیانم اما... انگار یه وقتایی نیازه اون حرفهایی رو که خودت خوب می دونی، دوباره بهت یادآوری کنند. باید بشنوی، بخونی، باید دوباره از نو، مسلمونی رو تجربه کنی:

مسلمان شو، مسلمان شو، مسلمان   برو هرلحظه ایمان، تازه گردان

به وسط های کتاب که رسیدم، کم کم سطرها، پشت پرده ی نازکی محو می شد و خوندن رو برام مشکل می کرد. با دستام این پرده نازک رو از چشمام کنار می زدم و دوباره به کلمات خیره می شدم.

((هرچه می نوشمت تشنه ترم ای عطش آورترین آب! ای تلخ ترین شیرینی! ای سبک ترین سنگینی! تو غمناک ترین شادی زندگی ام هستی. تو شادی بخش ترین اندوهِ هستی ام هستی. ای اتفاق ساده ی پیچیده! چرا مرا نمی سوزانی ای سردترین شعله ی هستی!...))

حتی عشق زمینی این کتاب، برای خودش مقدس بود و دیوانه کننده...

برگ آخرش رو با هق هق ورق زدم و بستمش. حال خودمو نمی فهمیدم. مدتها بود که هیچ کتابی تاثیری از این جنس روی من نذاشته بود.

نمی دونم چرا اما شاید این تاثیر، تا حدود زیادی هم به حال و هوای خودم برمی گشت که این روزها بی شباهت به حال و روز آسمان بهار نیست.

نیاز داشتم که دوباره یکی، همه کلماتی رو که باهاشون یه عمر زندگی کرده بودم، برام هجی کنه.

 

دختر روبروی همسفرش نشسته. پسر، سرشو روی پاهای دختر میذاره و عطر یاس از چادر نماز دختر توی ریه هاش می پیچه. دختر دستشو توی موهای پسر فرو می بره و این شعر فروغ رو زیر لب زمزمه می کنه:

من خواب دیده ام که کسی می آید/ من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام/ و پلک چشم ام هی می پرد/ و کفش هایم هی جفت می شوند/ و کور شوم/ اگر دروغ بگویم/کسی می آید/ کسی دیگر/ کسی بهتر/ کسی که مثل هیچکس نیست/ و مثل آن کسی است که باید باشد/ و قدش از درخت های خانه معمار هم بلندتر است/ و صورت اش/ از صورت امام زمان هم روشن تر و اسم اش آن چنان که مادر/ در اول نماز و در آخر نماز صداش می کند/ یا قاضی الحاجات است/ و می تواند/ تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را/ با چشم های بسته بخواند/ من پله های پشت بام را جارو کرده ام/ و شیشه های پنجره را هم شسته ام/ کسی می آید/ و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند/ و نمره ی مریض خانه را قسمت می کند/ و سهم ما را می دهد/ من خواب دیده ام...

تصویر این صحنه، تا مدتها از ذهنم دور نمی شد. انگار مقصود و غایت هستی توی همین یه صحنه ساده خلاصه شده. انگار که اصلا هستی، ترکیب همین خلوت و چادرنماز و قاضی الحاجات و کسی می آید... است و لاغیر.

ما اومدیم که همینو بفهمیم. همین سادگی رو، همین عمق رو و همین زیبایی رو که همین جاست، لابه لای همین روزمرگی ها، گم شده...

توی مدت کوتاهی که کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" رو می خوندم، اینجا نبودم. یه جای دیگه بودم که دقیقا نمی دونم کجاست. گاهی یه تلنگر نیازه برای رفتن ازینجا و این کتاب برای من تلنگر بود. شاید هیچ کس به اندازه من از خوندن این داستان لذت نبره چون شاید هیچ کس وقتی داره می خوندش، حال منو نداشته باشه. اما اگه همون حال باشه، خوب می فهمه من چی میگم.

                                          ********

پی نوشت اول: ممنونم از خدایی که روی ماهش از هر کس و هرچیز دیگه ای بوسیدنی تره...

ممنونم از "مصطفی مستور" که این بوسیدن رو فهمیده و به قلم آورده

و ممنونم از سحرم، دوست عزیزی که کتاب رو بهم امانت داد و پیشنهاد کرد بخونمش

 پی نوشت دوم:

 عشق، گذشتن از مرزِ وجوده/ مرگ،آغازِ راهِ قصه بوده/ من، راهی شدم، نگو که زوده/ اون کسی که سر سپرده، مثلِ ما عاشق نبوده/ اما اونکه عاشقونه جون سپرده، هرگز نمرده...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 12:33  توسط مهدیه یکتا  |