روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
راز چشمان تو را هرگز نفهمیدم ، چرا
دل به امید اشارتهای آن دلگرم شد
کوه یخ در تار و پودم ذره ذره آب شد
سنگ خارای دلم چون موم ، نرم نرم شد
با نگاهت ، کودک آشفته موی ذهن من
با خیال بازی چشمان تو سرگرم شد
طرح دزدی از نگاهت با دو چشم اشتیاق
در تلاقی نجیب چشمهایت ، نقش یک آزرم شد
اولین بار از نگاه چشم تو عاشق شدم ، اما چه سود
تو نگاهت را به زیر افکندی و از عاشقی
صبر کن شاید که روزی دیو غم رسوا شود
صبر کن شاید تمام لحظه ها زیبا شود
عشق،تنها هدیه دلهای پاک و ساده است
صبر کن شاید زمانی سادگی معنا شود
صابران با خون دل روزی به دریا می رسند
ًقطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شودً
آن نگاه منتظر را دیده ای هرگز ندید
صبر کن شاید که یک شب چشم دل بینا شود
پشت لبهای سکوت،آن حرف حق ناگفته ماند