روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
لحظه های بودنم را با تو معنا می کنم
دوستت دارم ولی از ترس روگرداندنت
عشق را در سینه خود باز حاشا می کنم
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
{من معتقدم این شعر یه شاهکاره، "افشین یدالهی" یه وقتهایی آنچنان حق مطلب رو بیان میکنه که آدم احساس میکنه بعد ازین دیگه حرفی نمی مونه که دیگران بخوان بزنن}
روی گونه هایم ماسیده
نبوس!
نمک گیر می شوی...!
وقتی گفتم می خوام با پای پیاده بیام پابوست، اولش بهم خندیدن،بعدش از اصرار بیش از حد برای این (حماقت!) متعجب شدن، بعدم که دیدن فایده ای نداره و آدم نمیشم،سکوت کردن...
آدما معتقدن من به اعصار گذشته برگشتم، یادم رفته الان توی دنیای ما چیزهایی به اسم وسایل حمل و نقل هست که فقط واسه کوتاه کردن راهها و راحت تر کردن کار ما ساخته شدن اما...
مجنونا میدونن که توی عصر ما همه راههای نزدیک، گم شدن، می دونن که فقط اگه با پای دلت حرکت کردی، میتونی به مقصد مقصود برسی، می دونن اگه یه روزی همه وسایل راحت زندگی کردن واسه آدما تموم بشه، فقط اونایی که یه عمر مجنون زندگی کردن، می تونن همچنان به راهشون ادامه بدن و برسن به اونجایی که هیچ وسیله ای، هیچ آدمی رو به اونجا نرسونده...
نمی گم مجنونم، حتی آدم هم نیستم، آدم بودن جراتی می خواد که بتونی راه رفته رو برگردی، همونطور که آدم برگشت، با یه وسیله ای که ظاهرا واسه راحت تر زندگی کردن پیداش کرده بود،رفت اما با پای دلش برگشت. اگه غیر ازین بود حتما گم میشد...
نمی دونم چه کرده بودم که وقتی با پررویی گفتم امسال، روز تولدت ازت عیدی می خوام، بهم نه نگفتی. شایدم می خواستی شرمندم کنی... من که رسواتر و شرمنده تر از خودم، فقط خودمم.
اما ...
آخرشم با پای عقل سوار قطار شدم...آخه میدونی من اسیرم، اسیر این چهارچوب دست وپاگیر تن، اسیر حصار همیشگی زمان، اسیر اما و اگرهای زندگی عاقلانه...
آقای خوبم! وقتی پیشت بودم، همه چیز زیبا و آرامش بخش بود، دلم می خواست به دور از هیاهوی زندگی ، واسه همیشه پیشت بمونم. چه جوری ازت تشکر کنم به خاطر عیدی قشنگی که بهم دادی، چه جوری باور کنم لایقم دونستی و دست رد به سینم نزدی.
هنوز صدای نقاره ها توی گوشمه، هنوز آرامش کبوترای حرمت که آسمون پروازشون، پر ازعشق بی بال و پر گشتن برای تو بود، جلوی چشمامه،هنوز طعم گوارای آب شفابخش سقاخونت رو احساس میکنم، هنوز ...
نمیدونم چه جوری برگشتم، یا بهتره بگم برم گردوندن، کاش حال و هوای حرم واسه همیشه بمونه و حٌرمت حریمت رو همه جا با خودم ببرم...
کاش می شد همیشه وقتی به نماز می ایستادم، سرم رو که بلند می کردم عظمت بارگاه وگلدسته های حرمت رو با چشم دل می دیدم و شونه به شونه زوارت به امامت عشق، نماز جماعت می خوندم...
آقای مهربونم! من محکومم که عاقل باشم، مجبورم بخوام که راحت زندگی کنم!، پای دلم بسته است، روحم به میله های زندون تن زنجیر شده و پرواز کردن رو از یاد برده...
مدد کن آقاجون، من می خوام برگردم، می خوام راههای رفته بدون عشق رو با قدمهای دلم برگردم، بذار زمانها بخوابند، شاید روح من بیدار بشه و اونوقت دیگه محدود و محصور تن خستم نباشه،
تشنه ام آقاجون، تشنه پرواز، فقط یه قلپ... میدونم شفا میگیرم اگه...
مدد کن آقا...