تبليغاتX
سنگ صبور
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

باز یاران کربلایی گشته ام

واژه ای پاکم، خدایی گشته ام

پای اشکم هر زمان وا می شود

لاله شعرم شکوفا می شود

کربلا یعنی به هر احوال، عشق

کربلا یعنی هزاران سال، عشق

کربلا یک دفتر و صد سرگذشت

لحظه ای از هرچه می باید گذشت

کربلا یعنی جهانی ماجرا

ابتدایی تا ابد بی انتها

کربلا یعنی نرفتن زیر بار

کربلا یعنی دویدن روی خار

کربلا هر واژه اش صد اعتبار

کربلا هر لحظه اش صد افتخار

کربلا شمع ره سرگشتگی

کربلا تفسیر زخم تشنگی

کربلا آغاز راهی بس دراز

کربلا یعنی سلام یک نماز

گرچه باید با غمش بگریستن

ای خوشا یک دم حسینی زیستن

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 11:36  توسط مهدیه یکتا  | 

سلام
سلام بر تو ای میهمان عزیزتر از جان، ای یادت مونس لحظه های تنهایی،
خوش آمدی بر کویر تفتیده سینه ام، منت نهادی بر فرات بی قرار چشمانم،
بیا بنشین، بیا که خار خار پهنه صحرای دلم انتظارت را می کشید، بیا تا غبار قدمهایت را که به عطر خانه دوست آغشته است، سرمه چشمانم سازم. بیا که دیریست عهد کرده ام با تکیه گاه دستانت، بیعتی تازه کنم.

گفته بودی اگر رسم میزبانی به جای آرم، راز "هل من ناصر" با من خواهی گفت. قول داده ام اگرچه دستانم خالیست، اما شرحه شرحه دلم را در طبق اخلاص نهم و به ژرفای کلامت بسپارم. می دانم مرا از یاد نبرده ای، دست دراز می کنم،

تشنه ام عزیز،
می دانم که سوغات برایم واژه واژه آب آورده ای.
بگو، بگو آن راز پنهان که در سینه داری، از اندوهی بگو که در عمق چشمانت می درخشد، ذوب می کند و آب می شود، می غلتد وجاری می گردد و...

انگار طوفانی در راه است، در دلم آشوب است، چرا تا لب می گشایی، آسمان رخ بر زمین می ساید، چرا دل زمین خون گریه می کند، چرا...
چرا چشم بر دنیای من بسته ای، اشتیاق دیدگان خسته ام را نمی بینی، نکند عزم سفر داری، نکند همین جا کنار قتله گاه نفسهایم تنهایم بگذاری، بمان،

بمان عزیز دل،
که هنوز لبی تر نکرده ای و من هنوز از وجودت سیراب نگشته ام،
من بی تاب ماندن توام و تو بی قرار رفتن، آنجا پشت پرده دود وآتش و در میان گرد و غبار چه دیده ای که چشم از افق بر نمی داری، کدام نغمه دلنواز یکی یکی پرده ها را از پیش چشمانت برمی دارد که آهنگ رفتن کرده ای،

کاش بیشتر بمانی،
دلم تنگ است، کاش ناگفته هایت را دلم محرم می شد وگفته هایت، ناشنیده نمی ماند.
کاش زلالی کلامت در رگهایم جاری می شد که تا ابد در تار و پود نینوای وجودم، گوارای حضورت را حس می کردم.اما...

من هنوز رسم میزبانی نمی دانم و تو ای قافله سالار عشق، امسال هم بر خیمه گاه اشتیاق سوزانم فرود آمدی و برایم سوغات آوردی، باز هم آب آوردی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 21:56  توسط مهدیه یکتا  | 

سکوت را صدا بزن، هنوز عشق بی صداست

برای لحظه های غم سکوت عین واژه هاست

امید را صدا بزن، هنوز از خلا پرم

به قلب مطمئن تو، چه غبطه ها که می خورم

ستاره را صدا بزن، شبم در انتظار مرد

به شب نشینی دلم، صبوری وقرار مرد

بهار را صدا بزن، نه از میان سال و ماه

بهار من همیشگی است که می رسد شبی ز راه

در آینه نگاه کن، ببین بهار عمر من

سکوت بشکن و بخوان، بیا مرا صدا بزن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 19:52  توسط مهدیه یکتا  | 

همیشه می گفت "مرگ دسته جمعی، عروسی است"، اما خودش تنهای تنها رفت...


هیچ وقت آرام و قرار نداشت، همیشه منتظر بود، منتظر یک خبر، یک تماس، یک لبخند...


هرگز چشمهایش را بی باران ندیدم، لبخند بدون غمش را به خاطر نمی آورم، همیشه دلتنگ بود، دلتنگ نگاهی که هر شب در میان شب زنده داریهایش، خواب آن را می دید، دلتنگ دستانی که تجربه دستان گرمش را از یاد برده بود، دلتنگ صدایی که حتی لحظه ای را از گوشهای مشتاقش دریغ می کرد...(آخ که چقدر دلم برایش تنگ است!)

 

اما آن غروب جمعه، دلگیرتر از همیشه، چه پایان دردناکی بود بر همه آن انتظارها...


وقتی همه چیز تمام شد و همه رفتند، زانوان مردی خم شد و آرام روی زمین نشست، دستانش را باز کرد و برسرو روی خاک سرد کشید، گویی چیزی را جستجو می کرد، انگار پشتش زیر بار باران چشمهایش خم شده بود ، آسمان با او زار می گریست...


می خواستم فریاد بزنم: بلند شو و ببین، ببین که انتظار تمام شد، ببین که دلتنگیها سر آمد، این دستان لرزان اوست که صورت سردت را نوازش می کند، این صدای هق هق اوست که برای خواب ابدیت لالایی می خواند، این همه وجود اوست که فقط یک بار دیگر نگاهت را التماس می کند، بلند شو، مهمان داری، مهمانی که برایت از همه عزیزتر بود و دیرتر از همه آمد...


به راستی نمی شد انتظار آن چشمان مشتاق را آن زمان که بیدار بودند، پاسخ داد؟ چرا وقتی ما را می خواهند، خود را دریغ می کنیم، و وقتی از ما دریغ شدند، حسرت می خوریم، حسرتی تا همیشه، چرا هرگز نمی بینیم که هر لحظه دیر می شود؟ دیدن فردای نزدیک اینقدر سخت است؟


کاش آمدن فردا را باور کنیم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 22:42  توسط مهدیه یکتا  | 

چند وقت پیش ژاپنیها، رباتی ساختند که قدرت یادگیری و حس داشت.آلمانیها هم برای اینکه از قافله عقب نمانند،۳ ربات دیگر با همان قابلیتها ساختند و آنها را به مدارس بردند تا در آنجا چیزهای جدید یاد بگیرند و تواناییهای خود را نشان دهند. بعد از مدتی یکی از رباتها گم شد و هر چه گشتند پیدایش نکردند. تا اینکه بالاخره در گوشه یکی از خیابانها در حالی که باطریش تمام شده بود، او را یافتند. جالب است که بعد از انجام تحقیقات بر روی این ربات، متوجه شده بودند او در جریان یادگیری، با مفهوم آزادی آشنا شده، بنابراین در حقیقت فرار کرده تا آزادی را تجربه کند. بعد از این ماجرا محققان، هر ۳ ربات را از کار انداختند.

این یعنی آزادی،مفهومی است که حتی اگر یک ربات هم آن را بفهمد، برای تجربه کردنش تلاش می کند. اما کاش آن ربات این را هم یاد می گرفت که دنیای او را باطریها زنده نگه می دارند و همه باطریها یک روز تمام می شوند.

(راستی: جالب نیست که اگر بدانند معنی آزادی را می فهمی، از زندگی محرومت خواهند کرد؟!)

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 12:10  توسط مهدیه یکتا  | 

صبح اول دی یعنی

سیاهی، به بلندی یلدا هم که باشد،

تاب تیغه امید را ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 11:1  توسط مهدیه یکتا  |