روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است

یک نقطه بیش، فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
"ا.نظری"
چشمهایت را ببند و تصور کن...
برای ورود، باید کفشهایت را درآوری. وارد می شوی، جلوی در می ایستی، انگار توانش نیست تا از این جلوتر بروی.
بر دیوار تکیه می زنی، چشمهایت به یک نقطه خیره می شوند و بی اختیار اشکهایت جاری می گردند.
روبرویت ضریحی قرار دارد که روی آن با پارچه های سبز پوشانده شده، انعکاس نور بر روی این پارچه ها گوئی همه جا را سبز کرده است، رنگ آرامش، رنگ تقدس، رنگ خلوص...
صدای مداحی (که ظاهرا از ضبط صوت پخش می شود) حزن این فضا را بیشتر کرده:
"عموعباس بی تو سخته اسارت..."
در کنارت پرده کنار می رود و فردی وارد می شود، نگاهی به روبرو می اندازد، دست بر سینه می گذارد، تعظیمی می کند و سلام می دهد. آن روبرو چند نفری پشت میله هایی که سرتاسر کشیده شده و ضریح را از التماس دستان مردم دور نگاه می دارد، ایستاده اند، اشک می ریزند و زیر لب چیزهایی می گویند، گویا راز دل افشا می کنند، برای محرمی که همین نزدیکیست و ناگفته، از درون آگاهست.
مردی بر روی ویلچر نشسته است و اصرار دارد تمنای دستانش را با کرم این ضریح آشنا کند. دل متولیان تاب نمی آورد، او را از پشت میله ها به داخل می برند و کنار ضریح قرارش می دهند. او صورتش را در دستانش پنهان می کند و سیر می گرید و بعد با کمک دیگران، دستان ضریح را می گیرد و به سختی می ایستد تا ایستاده عرض ادب کند، صورتش را بر پنجره های کوچک ضریح می ساید و چشمانش را متبرک می کند و وقتی دلش آرام می گیرد، می برندش.
از گوشه و کنار دستمالهای کوچک سبزرنگ ،به دست متولیان سپرده می شود و آنها پس از آنکه دستمالها را بر سر وروی ضریح می کشند، آنها را به صاحبانشان باز می گردانند.
خانمی کودک بیمارش را در آغوش گرفته و پشت میله ها ایستاده، یکی از متولیان کودک را از آغوش مادر می گیرد و نزدیک ضریح می برد، اشکهای مادر به هق هق بدل می شوند...
گروهی از پسربچه های دبستانی با صدای طبل و سنج وارد می شوند، مدتی طول می کشد تا مربی اشتیاق "حسین،حسین" گفتن آنان را آرام کند. همه رو به قبله روی زمین می نشینند، قرار است زیارت عاشورا خوانده شود، پیش ازآن، مربی مدتی کوتاه برای بچه ها صحبت می کند و توضیح می دهد که"در اینجا تکه ای از بهشت در حال ساخته شدن است"
بی اختیار نگاهت بر پارچه بزرگ نصب شده در بالای ضریح می افتد "السلام علیک یا ابالفضل العباس"
به خودت می آیی، صدای چکاچک کار کردن استادان قلم زنی، فضا را پر کرده است، آخ که چقدر دلت می خواست قلم زنی می دانستی، اما تو کجا و افتخار ساختن ضریح حضرت عباس کجا!
گزارشگر رادیو هرچند وقت یک بار به شنوندگان اعلام می کند که از فرهنگسرای بهمن، سالن امام خمینی با آنها حرف می زند. او پیش از هر مصاحبه زنده به مصاحبه شوندگان تاکید میکند "به هیچ عنوان نگویند که مردم برای زیارت به اینجا می آیند، چون نباید شبهه ای پیش بیاید که اینجا مکان مقدسی است، بلکه افراد فقط به عشق اینکه روزی زیارت واقعی را تجربه کنند، می آیند و نذورات خود را اهدا می کنند تا سهمی هرچند کوچک در ساختن این ضریح داشته باشند"
در همین حین است که جوانی از راه می رسد و در حالیکه با چشمانش در گوشه و کنار دنبال چیزی میگردد، سوال می کند"اینجا زیارت نامه پیدا نمی شود..."
این بار چشمانت را باز کن، دیگر نیازی به تصور نیست، هرجای این دنیا که بایستی، آن هنگام که دلت می شکند و کبوتر اشتیاقت به پرواز درمی آید، آن هنگام که از صمیم قلب دست ادب بر سینه می گذاری و با همه وجود به بزرگان عالم هستی سلام می دهی، آنجا همان زیارتگاه دل توست و مطمئن باش که سلامت بی پاسخ نمی ماند. اینجا در فرهنگسرای بهمن یا در کربلا و کنار حرم باب الحوائج یا در کنج خانه ات، فرقی نمی کند، فقط کافی است از عمق وجودت صدایشان کنی...