تبليغاتX
سنگ صبور
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

 مهربانم!
ای همه وجودم لبریز از تمنای حضورت ، ای عاطفه سرشار!
ای که قلبم ضربانی جز هجی نامت نمی شناسد و ای که چشمانم تصویری جز خیال دلربایت نمی جوید ،
این تویی که آئینه دلم را اینگونه صیقل دادی و زلالی را به دیدگانم هدیه کردی ،
ای مقلب القلوب والابصار...
شبهای تار روزگارم ، تنها با ستارگان درخشان یادت ، روشنایی می یابند و روزهای سرد انتظارم فقط با گرمای خورشید محبتت ، هرم نفسهایت را تجربه می کنند ،
ای که شبهای غمم را در پستوی روزهای امید به بزرگواریت پنهان ساختی و روزهای خسته از تکرارم را به گهواره شبهای لبریز از مناجات ، آرامش دادی ،
ای مدبر اللیل والنهار...
شادمانیم  به لبخند تو ، دلگرمیم به دستان حمایت گر تو و آرامشم به آغوش پرمهر تو گره خورده است ،
تویی که وقتی چشمانم میزبان باران شدند ، با سرانگشت صبوریت ، اشک از دیدگانم زدودی و در دلتنگیهای بی انتهایم ، تنها شانه مهربان برای خواب درد دلهایم بودی ،
غم و شادی ، ترس و امنیت ،عصبانیت و آرامش ، همه و همه از تو ، با تو ، در تو...
تویی که هر زمان خواستم ، بودی
ای محول الحول والاحوال...
معنای اثبات حضور سبزت در راه است ، می آید و من منتظر ، تا لحظه موعود...
تو بزرگی و از بزرگیت به دور است اگر چیزی کمتر از همه چیز بخواهم ،
اکنون که چشم به آسمان رحمتت دوخته ایم ، باران برکت را بر ما فرو فرست ، بگذار برای استقبال از زیبائیهای ساریت در وجود طبیعت آماده شویم...
امسال هم مثل هر سال و بیش از هر سال...
بهترینها را می خواهم برای بهترینهایم ،
دلم نور می خواهد ، دلم عشق می خواهد ، دلم هوای تازه می خواهد ، دلم...
دلم تو را می خواهد...
سرشارمان کن از خودت ، لبریزمان کن از بهترین این هستی ،
حول حالنا الی احسن الحال...
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 15:19  توسط مهدیه یکتا  | 

(این متن رو چند سال پیش یه جایی خوندم و خیلی ازش خوشم اومد . دلم می خواست اینجا توی آرشیو سنگ صبورم هم ثبتش کنم . شاید شما هم اون رو دیده یا خونده باشید .  به هرحال فکر می کنم خوندن دوبارش خالی از لطف نباشه.)

وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
روزی  همه فضایل و تباهی ها ، خسته و کسل تر از همیشه دور هم جمع شدند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیائید یک بازی بکنیم ، مثلا قائم باشک . همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد: " من چشم می گذارم "
از آنجایی که هیچکس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد ، همه قبول کردند . دیوانگی جلوی درخت رفت ، چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن 1...2...3...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند . خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد ، اصالت در میان ابرها مخفی شد ، هوس به مرکز زمین رفت ، دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت ، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود 79...80...81...
همه پنهان شده بودند غیر از عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون مشکلترین کار جهان پنهان کردن عشق است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید 95...96...97...
هنگامی که دیوانگی به عدد 100 رسید ، عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد: " دارم میام ، دارم میام "
اولین کسی را که پیدا کرد ، تنبلی بود . او تنبلی اش آمده بود تا جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود . دروغ ته دریاچه ، هوس در مرکز زمین... یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود . حسادت در گوشهایش زمزمه کرد: " تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است."
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت شکست و با شدت و هیجان زیاد ، آن را در بوته گل رز فرو کرد . دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش خون بیرون می زد . شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و نمی توانست جایی را ببیند . او کور شده بود.
دیوانگی می گفت من چه کردم؟! من چه کردم... چگونه می توانم تو را درمان کنم؟
عشق پاسخ داد: " تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی برای من کاری انجام دهی ، راهنمای من شو..."
 و این گونه شد که از آن روز به بعد
                                       عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 15:34  توسط مهدیه یکتا  | 

درشگفتم که "سلام" ، همیشه آغاز هر دیداریست

             ولی در نماز ، پایان است

شاید به این دلیل که

            پایان نماز ، آغاز دیدار است

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 11:55  توسط مهدیه یکتا  | 

تا حالا شده بی خیال همه چی بشید؟ حتی واسه یه مدت کوتاه؟

بی خیال قواعد و قوانین ، هنجارها ، بایدها و نبایدها یا حتی بی خیال زندگی؟!

دیشب با برادرم و یکی از دوستام از تمرین برمی گشتیم. چون دیروقت بود ، تصمیم گرفتیم آژانس بگیریم. از شانس ما راننده آژانس ، اهل مسابقات رالی و به قول خودش ریس و اینجور چیزا بود. گفت اگه بخوایم می تونه با همین پیکانی که سوارش بودیم ، چند نمونه از شیرین کاریاشو نشونمون بده. وقتی استقبال ما رو دید ، کم مونده بود بره از خونه فونتیاکشو بیاره و با اون ما رو برسونه! گفت " اگه خانمها نترسن ، تو همین اتوبانهای تهرون یه رالی درست درمون راه میندازم " ما هم که اصولا توی این چیزا کم نمیاریم ، گفتیم پایه ایم ، حسابی!

برای چند لحظه بی خیال همه چی شدم. نمی دونید چه حس خوبی داشت ، حس رهایی ، انگار داشتیم پرواز می کردیم. خارج از قوانین و مقررات شهر ، از لای ماشینهایی که هر لحظه ممکن بود دلشون بخواد مسیرشون رو تغییر بدن ، ویراژ می دادیم. با سرعت ۱۲۰تا از توی همون تونل رسالتی رد شدیم که خودم توی یکی از گزارشام نوشته بودم سرعت قانونی واسه رد شدن ازش ۵۰ تاست. شاید اغراق نباشه اگه بگم چند دفعه احساس کردم از زیر کامیونی که جلومون داشت حرکت می کرد ، عبور کردیم!

چشمای گرد شده برادر و دوستم دیدن داشت وقتی به راننده پیشنهاد کردم اگه می شه واسه هماهنگی بیشتر با فضا یه موسیقی " اوپس اوپس " هم چاشنی حرکات آکروباتیکش بکنه! (آخه تازه از محفل موسیقی سنتی و عرفانی داشتیم برمی گشتیم)

بالاخره آخرشم بوی نامطبوع لنت ترمزها باعث شد که از سرعت ما کاسته بشه. وقتی از ماشین پیاده شدم تازه کم کم احساس کردم چند دقیقه بی خیال دنیا شدن چه عواقبی می تونه داشته باشه. دوباره شدم همون آدم قبلی با همون بایدها و نبایدهایی که انگار زندگی بدون اونها امکان نداره!

اما خدایی حس عجیب و خاص اون لحظه حتی با تموم عواقبش ، غیرقابل چشم پوشیه. درست مثل اون زمانی که فارغ از همه درست و غلط های دست و پاگیر ، دلت می خواد توی خیابون آبنبات چوبی بخوری و بی توجه به نگاه های متعجب و ملامت گر ، شیرینیشو با همه وجودت احساس کنی و بگی بی خیال همه چی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 16:31  توسط مهدیه یکتا  | 

گلم، کسی که ایستاده در برابرت منم

ببخش که خسته و شکسته حرف می زنم

رها کن پرنده مرا، از حصار سینه ات

ببین چه بی ترانه مانده روزهای روشنم

دلم گرفته نازنین، از این حصار آهنین

که پا گرفته مثل درد لاعلاج در تنم

دلم گرفته نازنین من  وگرنه حیف نیست

که با تو از گلایه های تلخ حرف می زنم؟

تو را که مثل غنچه های نورسیده کوچکی

به دست زخمی خزان می افکنم

مرا به میهمانی تبسمی نمی برد

کسی که فکر می کند من از نژاد آهنم

کسی که سهم کوچک مرا از عشق داده است

عبور تازیانه های بوسه روی گردنم

و من اسیر دردهای بیشمار می شوم

فقط به اتهام اینکه مرد نیستم ، زنم

 گلم، تو اعتماد کن به شانه های خسته ام

بلند می شوم اگر هزار بار بشکنم

"پریسا.ثابت"

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 21:54  توسط مهدیه یکتا  | 

(می دانم که حدود دو هفته ای از پایان پخش سریال" رقص پرواز " می گذرد اما دلم می خواست چند خطی درباره این سریال و احساسی که نسبت به آن داشتم بنویسم. سریالی که هرچند با همان سوژه ، حال و هوا و فضایی ساخته شده بود که بسیاری از فیلمهای پیش از آن ساخته شده بودند، اما حرفهای خوبی برای گفتن داشت و شیوه ای جدید برای گفتن این حرفها)

حسابی رودست خوردیم. تا آخرین لحظه انتظار پایان بندی دیگری را داشتیم اما نویسنده و کارگردان به مقصودشان رسیدند و حسابی غافلگیرمان کردند. حس جالبی بود، کمی که از غافلگیری درآمدم، دنبال چیزی گشتم، دنبال حرفهایی که این پایان بندی باید علی القاعده به دنبال می داشت، و بعد کم کم دیالوگها در ذهنم مرور شد و به نتایج جالبی رسیدم .
تمام آنچه در طول فیلم به عنوان بخش امروزی داستان و آینده اتفاقات در حال وقوع می دیدیم، در حقیقت رویا و یا به زعم خود فیلم کابوسی بیش نبود. در واقع آنچه را که ما پایان بندی شیرین داستان می پنداشتیم، کابوسی بود که ملیحه (لاله اسکندری) ، هرگز دوست نداشت به حقیقت بپیوندد.
 در کابوس ملیحه که درست در زمان فعلی ما یعنی حدود بیست سال بعد از جنگ اتفاق می افتد، او و نامزدش وحید (شهاب حسینی) ، به هم رسیده اند ، ازدواج کرده اند و یک فرزند دارند. یعنی همه آنچه می تواند آمال و آرزوهای این زوج باشد اما...
دختر نوجوان این زوج که در دنیایی کاملا متفاوت با دنیای آنها بزرگ شده ونمونه ای از بسیاری از جوانهای امروزیست، پدر خود را دوست ندارد چرا که او را با دنیای خود کاملا بیگانه می داند. جنگ، تمام شده و کوچه پس کوچه های خاکی اهواز، آواری که بر سر یک خانواده خراب می شود، کودکی که در آغوش مادر جان می سپارد، فریادهای "خمسه خمسه" و بعد از آن فقط دود و آتش و خونی که دیده می شود ، هیچکدام برای سمیرا و جوانان مثل او معنایی ندارد.
اما سمیرا ، پاسخ چرایی این شکاف عمیق بین دو نسل را برای پدرش اینگونه بیان می کند : " مامان هر وقت درباره تو حرف می زند ، به من می گوید تو نمی فهمی و همیشه هم فقط درباره خوبیهای تو صحبت می کند." و به قول شهاب حسینی، اینگونه است که بین یک فرشته بی عیب و یک بچه نفهم این همه فاصله می افتد. البته مادر برای رفتار خود دلیل قانع کننده ای دارد ، (شاید همان دلیلی که امروز همه ما زمانی که می خواهیم از شهدا در برابر نسلی که آن روزگار را ندیده اند، یاد کنیم، داریم)، مادر دلش می خواهد سمیرا پدرش را با خوبیهایش یاد کند و همیشه احترام او را نگاه دارد اما وحید معتقد است که ملیحه باید پدر را همانطور که واقعا هست به سمیرا بشناساند.(کمااینکه آنچه آنها واقعا بودند، تصویری از یک انسان بود با تمام ویژگیهای انسانیش به اضافه روحی که به سمت افلاک میل می کرد)
از آن طرف دکتر منصور یاوری(مهدی هاشمی که الحق هنرمندانه در این نقش ظاهر شد)، که ستاره فیلم محسوب می شد، علیرغم خصوصیات اخلاقی عجیبش و وجود مشکل در برقراری ارتباط با او، هم در میان نسل آن روز از احترام بالایی برخوردار است و هم نسل امروز دوستش دارند...
دکتر یاوری ، فردی بد اخلاق ، بد دهان و بد عنق است که در ظاهر با همه اهل عالم و حتی شاید با خودش هم قهر است. کسی که ادعای بهترین بودنش در علم پزشکی عالم را برداشته ( به قول داود سبزه ، من شیطانیش ) و فکر می کند هرجا که پا می گذارد همه باید او را بشناسند و اوامرش را اجرا کنند . چنین کسی را شاید در عالم واقع حتی یک نفر هم نتواند تحمل کند. اما جالب آنجاست هرجا می رود ، کسی را توان آن نیست که در برابر برخوردهای عجیب او ایستادگی کند وآنچه را به عنوان یک فرد برتر پزشکی می خواهد ، برایش آماده نکند.
سرنخ حل این معما آن روی سکه است، وی که سالهای بسیاری ازعمرش را صرف تحصیل در امریکا کرده، روزگاری تفنگ به دست می گرفته و دوشادوش دکتر چمران در لبنان می جنگیده است و برخلاف ظاهر همیشه ناراضی و عصبانیش، بسیار خوش ذات و مهربان است. کسی که حتی به آفتاب طلوع کرده هم به خاطر نماز قضا شده اش غر می زند، گاهی وقتها بدترین سختیها را به خاطر دیگران تحمل می کند.
و این آدم بداخلاق خوش ذات تحصیل کرده امریکا، کسی است که قادر است مخاطب را از ابتدا تا انتهای فیلم با خود همراه کند و با دیالوگها و نحوه خاص حرف زدنش تماشاگر را وادار کند حرفهایش را از دهانش بقاپد. آن وقت ضربه خود را وارد کند و بگوید:"من زنی را دیده ام که با دستهای خودش شوهر و شش فرزندش را  که در زلزله جان سپرده بودند، شست و دفن کرد و خم به ابرو نیاورد. در عوض مردی را هم در امریکا دیدم که وقتی همسرش مرد، بچه هایش را کشت و خودش را هم دار زد!" آن وقت خودش در ادامه بگوید:" هیچ گاه وقتی کسی به تو گفت فلانی خم به ابرو نیاورد، باور نکن. چون تو در دل او نیستی و چه می دانی که در درونش چه می گذرد و چه سوزشی را تحمل می کند ... "
ملیحه کابوس خود را برای دکتر یاوری تعریف می کند و می گوید که در خواب، چادر به سر نداشته و این چادر به سر نداشتن در خواب به فراموشی تعبیر می شود. آن وقت از دکتر می پرسد یعنی من آنقدر پستم که وحید را (که اکنون شهید شده) فراموش کنم؟
آنچه در کابوس ملیحه رخ می دهد، یعنی همان زندگی امروزه اش با گذشت بیست سال از جنگ،شایدهیچ چیز عجیب و بدی که رنگ و بوی پستی داشته باشد، ندارد. حتی چادر سر کردن او در کوچه های بمباران شده اهواز و چادر سر نکردنش در کوچه های آرام و کمی مدرن شده تهران، تداعی کننده هیچ نقض ارزشی نیست...
اما خواب ملیحه روزی تعبیر خواهد شد ، ولی شاید نه آن گونه که خودش تفسیر می کند ...
دکتر یاوری در جواب ملیحه می گوید : " پستی، آن است که فراموش کنی او برای چه این کارها را انجام داده است. نیازی نیست وحید یا حتی کارهایش را به خاطر بسپاری اما مهم است که دلیل کارهایش را از یاد نبری..."

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 0:7  توسط مهدیه یکتا  |