تبليغاتX
سنگ صبور
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

از صبح ، نمی دانم برای چندهزارمین بار

تمام آنچه برایم نوشته بودی را

باز ،

خواندم

چشمهایم را بستم

رویای خاطراتمان را

نمی دانم برای چندصدمین بار

دوباره ،

بر پرده ذهنم دیدم

و باور کردم

امروز ،

زیباترین سالگرد آشنائیمان است

وقتی چشم گشودم

ستاره ها ، یکی یکی به باورهایم چشمک می زدند

و من ،

نمی دانم برای چندمین بار 

فراموش کردم

مدتهاست از تو بی خبرم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 23:0  توسط مهدیه یکتا  | 

خیلی وقت بود دلم می خواست فیلم "روز سوم" رو ببینم اما هر دفعه یه مشکلی پیش می آمد و نمی شد تا بالاخره چند روز پیش بعد از مدتها موفق شدم ببینمش.
در تمام طول مدت فیلم ، صحنه هایی که می دیدم ، با صحنه هایی که الان گاهی تلویزیون از وضعیت فعلی عراق نشون می ده ، توی ذهنم کنار هم قرار می گرفت و ناخوداگاه اوضاع و احوال اون روزای خودمون رو با حال و روز امروز عراق مقایسه می کردم.
چقدر این اتفاقات به هم شبیهند و انگار تاریخ داره دوباره تکرار میشه!
نمی دونم چرا این روزا هرکی می خواد بگه "همون بلایی رو که عراق به سر ما آورد ، حالا امریکا داره به سرخودش میاره" ، زبونشو گاز می گیره و حرفشو مزه مزه می کنه و بعدهم کلا بی خیال گفتنش میشه!...
آخه به ما یاد دادن هیچ وقت بدخواه کسی نباشیم و باید یادمون بمونه که مردم بی گناه عراق سزاوار این تجاوز بی رحمانه و این ظلم و ستم نیستن...
نه فقط به عنوان یه مسلمون ، که به عنوان یه انسان ، کاملا با این تعالیم موافقم . توی این دنیا حتی در دوردست ترین نقاط ، وقتی کوچکترین اتفاق دردناکی واسه یه انسان یا حتی حیوان میفته ، قلب آدم به درد میاد ، حالا چه جوری می تونیم در مقابل درد و رنج این همه انسان ، اون هم مسلمون و تازه همین بیخ گوشمون بی تفاوت باشیم؟!
اون هم کشور دوست و برادر ، عراق!!!
توی تمام این سالها یادم نمیاد با این صفت از کشور فلسطین یا لبنان یا... استفاده کرده باشیم اما در مورد عراق این پیشوند رو توی فرهنگ لغاتمون گنجوندن که یه وقت احیانا یادمون نره که ما چقدر بزرگوار و بخشاینده ایم!...
وقتی روی فرش پاک و عزیز خاک خونمون ، با چکمه های ناپاک تجاوز ، پا گذاشتن ، سقف خونه های خاکی ، روی سر ساکنانش خراب می شد ولی دلنگرون نجس شدن این فرشها بودن. اون موقع که اونها از پشت اروند اومدن تا خانواده دار بودنشونو به ما ثابت کنن ،جوونای ما ناموسشونو به دوش کشیدن و برای حفاظت ازش ، یکی یکی پرپر شدن و فقط وصیتشون به دست خانواده هاشون رسید...
یادم نمی ره حرفای رزمنده ای رو که با چشمای تر می گفت بعد از فتح شهر ، بعضی از خونه ها بودن که هر کدوم از بچه ها واردشون می شدن ، با چشمای گریون میامدن بیرون و از زجر صحنه هایی که دیده بودن ، می خواستن بمیرن...
حتی تصورش تموم وجود آدمی که این چیزا رو ندیده ، به لرزه در میاره ، اونوقت فکر می کنید اونهایی که دیدن ، همه رو فراموش می کنن؟!
همه اینها رو گفتم که بگم با این همه بازم ما بدخواه هیچ کس و هیچ چیز نیستیم و بازم تجاوز امریکا به عراق رو محکوم می کنیم اما مگه نه اینکه دنیا دست به دست سپرده است؟ مگه ما معتقد نیستیم که خدا هیچ کاری رو بی جواب نمی ذاره و عقوبت خیلی از کارها تو همین دنیا دامنگیر باعث و بانیاش میشه؟
پس یه وقتایی ما چه بخوایم و چه نخوایم روزگار کار خودشو می کنه ، حتی اگه قاتل خواهرها و برادرهای ما ، یه روزی دوست وبرادر ما محسوب بشه...
  
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 13:24  توسط مهدیه یکتا  | 

یک عمر دور و تنها ،

          تنها به جرم اینکه

                او سرسپرده می خواست

                                من دل سپرده بودم                

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 12:45  توسط مهدیه یکتا  | 

برای روز میلاد تن من ، نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی ، برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن ، بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان ، تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین ، بشه بی تو غم فرسودن من
نمی خوام از گلهای سرخ و آبی ، برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت ، به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستهای تنهات ، بگیره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم ، ببینی آتش و خاکستر من
تو ای تنها نیاز زنده موندن ، بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت ، اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان ، تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین ، بشه بی تو غم فرسودن من...
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 0:59  توسط مهدیه یکتا  | 

نمی دانم چه محفل بود ، شب جایی که من بودم
به هر سو رقص بسمل بود ، شب جایی که من بودم
پری پیکر ، نگار سروقد لاله رخساری
همه جا آفت دل بود ، شب جایی که من بودم
رقیبان ، گوش بر آواز و او در ناز و من ، ترسان
سخن گفتن چه مشکل بود ، شب جایی که من بودم
خدا خود میرِ مجلس بود و من در لامکان خسرو
محمد شمع محفل بود ، شب جایی که من بودم

امیر خسرو دهلوی

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 23:30  توسط مهدیه یکتا  |