روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
خوش به سعادتت برادر!
به یاد تو که رسم پرواز می دانستی و به شوق وصال پر گشودی ، و برای دل تمام مادران عاشقی که قلب آسمانیشان با عروج تو و همقطاران سبکبالت پر کشید ، هم آنان که بی بال و پر ، معرفت پرواز داشتند و هنوز منتظرند برای روز دیدار :
آه ! امروز ... روز گذشت
پسرم رفته سفر
دلِ پردرد به من بانگ زند : "ز قفا گریه مکن ، بدیمن است "
که مسافر ز سفر باز آید
عقل بر حیرت من خنده زند عاقل باش !
غم او باور کن ، قصه رفتن او باور کن ، سوز مهجوری او باور کن
نه ! ز مهجوری او قصه مگو می سوزیم
گرچه بر قامت دل ، رخت عزا می دوزیم
باورم نیست گلی رفت مغاک سروقامت پسری خفت به خاک
خاک را چنگ زنم
سینه اش بشکافم گل خود بازستانم ز برش
آه ای سرو چمان
آه ای کاکل آغشته به خون
آه ای نوگل پژمرده به خاک
دیده ات باز نما قفل لب را بگشا
تو که هنگام سفر ، خندیدی نازنازان به چمن رقصیدی
آه مادر ز قفا نشنیدی ؟
کاینچنین در دل این تیره مغاک خوابیدی ؟
باورم نیست تویی خفته به خاک
آه ای ابر ببار سینه ام تفتیده است
ای جگر خون بگری دیده ام خشکیده است
آه ای ناله گلوگاه بدر
تا مگر باورم آید که گلم رفت سفر
جان ، گریبان بدرد
اشک سیلاب شود
مرغ حق ناله زند :
" پسرت رفت که رفت
غم او باور کن ، قصه رفتن او باور کن "
سعیده کمائی فرد
چند وقت پیش ، برای اولین بار بعد از سی سال ، از ورزشکاران و مدال آوران معلول توسط سازمان بهزیستی کشور تقدیر شد.
اگر بدونید توی سالن همایشهای صدا و سیما چه خبر بود. آقایان کلی مشعوف بودند که بعد از صحبتهای مقام رهبری در ابتدای سال ، مبنی بر این که " امسال نظام جمهوری اسلامی ، سی سالگی خود را تمام می کند و در این سه دهه ملت و مسئولان تلاشهای باارزشی انجام دادند " ، اولین کسانی هستند که همایشی برای بزرگداشت سی سال نظام جمهوری اسلامی ، برگزار می کنند.
جمع مسئولان بهزیستی و سازمان تربیت بدنی و ... خلاصه هر کسی که یک جوری به امور ورزشکاران معلول مربوط می شد ، جمع بود و جون می داد برای جمع کردن سوژه های داغ خبری.
بهزیستی سنگ تموم گذاشته بود و حسابی تلاش کرده بود از خجالت این سی سال دربیاد. وسایل پذیرایی همه جوره فراهم بود و از خبرنگاران خبرگزاریها و روزنامه های مختلف هم دعوت شده بود که به هیچ وجه این فرصت رو از دست ندهند و البته دوربینهای صدا و سیما هم سعی می کردند حتی یک لحظه از این مراسم باشکوه و نمایش لطف بی حد و اندازه مسئولان رو از قلم نیندازند.
چرا که نه ، آخر قرار بود خبرنگارها توی بوق و کرنا کنند که " آی ایهاالناس از این به بعد قراره بهزیستی هر ماه ، صد و بییییییییییست هزار تومان به ورزشکاران افتخارآفرین معلول مستمری بدهد "
خدا خیرش بده حداقل کاری رو که توی این سی سال سازمان تربیت بدنی یادش رفته بود باید انجام بده (!) ، به عهده گرفت و آبروی چندین و چند ساله این سازمان رو خرید!
خب بالاخره مسئولان کلی کار دارند و عادیه که یک چیزهایی بعضی وقتها از قلم بیفته ، مثلا ممکنه فراموش کنند همونطور که به ورزشکاران عادی ماهی ...تومان حقوق می دهند ، یه نیم نگاهی هم به کسانی بیندازند که حتی نصف امکانات و شرایط افراد عادی رو ندارند اما برای کشورشون درعرصه های جهانی افتخار کسب می کنند...
نمی خوام خیلی شعار بدم که این روزها حسابی گوش همه از شعار پره ، فقط می خوام بگم نمی دونید چه حالی شدم وقتی دیدم این ورزشکارها تا چشمشون به خبرنگارها میفته ، سر درددلشون باز میشه و کلی ازدردهای مگو میگن ، بعدشم با یه حالتی میگن اگه شما توی روزنامتون ، توی سایتتون ، توی مجلتون... این چیزها رو بنویسید ، حتما مسئولان توجه می کنند ، شما می تونید یه کاری برای ما بکنید ، حالا اینها رو می نویسید دیگه؟؟
کلی این پا و اون پا می کردم و می گفتم انشاالله...
آره می نویسم ، می نویسم دونده ناشنوایی که تا به حال ده ها بار مدالهای جهانی کسب کرده و هم قهرمان دوی ناشنواهاست و هم قهرمان دوی دونده های عادی ، فقط یک سوال داره ، اینکه "مگه من با اون ورزشکار شنوا چه فرقی می کنم که اون از تربیت بدنی حقوق می گیره و من هیچی نمی گیرم ؟ " می نویسم که تنها مشکل ورزشکاران افتخارآفرین اینه که هیچ جا نمی تونن شغلی پیدا کنند و خرج خانوادشون رو دربیارن و مسئولان مربوطه هم نه مشکل اشتغالشون رو حل می کنند و نه بهشون حقوقی که حقشونه میدن ، آره می نویسم...
نه ، ببخشید ، نمی تونم بنویسم ، آخه...
می نویسم که امروز معلولان از حضور در این مراسم بسیار خوشحال بودند و از مسئولان مر بوطه به خاطر اینکه این همه بهشون توجه نشون دادند ، تشکر و قدردانی کردند . می نویسم که چقدر از اینکه قرار شد بالاخره مستمری صد و بیست هزار تومانی رو به اونها بدهند ، خوشحال بودند و تازه مستمری عقب افتاده سال 86 رو هم یکجا بهشون میدن که یک میلیون تومان است، بابا دیگه چی می خواید؟؟؟
فرقی نمی کنه ، خیلی جاها مجبوریم عینک خوشبینی رو با خودمون ببریم و چندتا پاک کننده حافظه قوی هم جهت پاک کردن موارد تاکید شده استفاده کنیم ، این فقط یک نمونه کوچیکش بود ، وای به حال عرصه های بزرگتر!
یاد کلاسهای دانشگاه و یاد رسالت قلم به دستان افتادم که روزی با افتخار مشق می کردیم . نمی دونم اونچه الان آقایون دیکته می کنند و بعضی وقتها موظفیم بنویسیم ، توی کدوم قسمت از این رسالت تعریف شده ولی...
ما هنوزم به عهدی که با قلمهامون بستیم ، پایبندیم اگر بعضی از قلمهای قرمز، دور رسالت ما رو خط نکشند و زیرش ننویسند "حذف شود "
سلام گلم !
حالت چطوره رفیق نیمه راه ؟
هیچ از حال و روزگار ما نمی پرسی !
می دونم که حالت خیلی خوبه ، از همیشه بهتری
بهتر از اون روزهای بی تابی و بی قراری
می دونم جایی هستی که همیشه دوست داشتی باشی
اسمشو نمی دونستی اما مشخصاتی که می دادی درست شبیه همین جاییه که الان هستی
یه جای پر از آرامش ،
جایی که توش اثری از انتظار و تنهایی نیست
جایی دور از همه دلواپسی ها و غم ها
جایی تو آغوش خود خود خدا
....
غم تو بزرگه ، خیلی بزرگ ، به اندازه همون خدایی که منو دوست داره
و تو را دوست تر داشت
و تو همیشه از من عزیزتر بودی
همیشه
....
می دونی اردیبهشت ، تمام روزهاش بوی تو رو می ده
می دونی به اندازه لحظه به لحظه این پنج سال دوری ، دلم هواتو کرده
می دونی هنوز به اندازه همون روزهای اول ، داغ نبودنت وجودمو آتش می زنه
نه ، نمی دونی !
....
یادمه اون روزها حس می کردم سیاوش قمیشی این لالایی رو برای خواب معصومانه و همیشگی تو خونده ،
چقدر حال و هوای این شعر با اون روزها یکی بود و الان پنج ساله که با این لالایی غصه هامو خواب می کنم :
خوابیدی بدون لالایی وقصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب ، گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو ، تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
....
عزیز !
این روزها پرم از دلتنگیت
و فقط همین دو بیت ، هدیه این روزهای دلمه برای چشمان روشنت
سالروز تولد دوبارت مبارک گل پر پرم !
در دلم ، ای گل من ، داغ تو تازه است هنوز
حکم تقدیر ، به قلبم زده مُهری که بسوز
در فراقت ، شب غمها به دلم جا خوش کرد
می فروشم دل تنها و شبش را یک روز
روز دیدار من و تو ، همه شب نزدیک است...
سهم من و تو چیست از آب و خاکمان ؟
نگاهی به دور و برم می اندازم و از خودم می پرسم :
" من اینجا چه می کنم؟؟؟ "
و منتظر می شوم
ولی جوابی نمی شنوم
و باز هم ...
باید منتظر بمانم
شاید زمان ، پاسخ این سوال را بداند