سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه
آه ازین قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مُهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه
"محمدرضا شفیعی کدکنی"
+
نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 18:53 توسط مهدیه یکتا
|
در این روز و روزگار شلوغ و درهم برهم و نا آرام ، ملاقات با او که همیشه آرام است و دوست داشتنی ، چقدر لذت بخش بود .
مدتها بود دلم هوایش را کرده بود ، هوای آن روزهای پرنشاط و خستگی ناپذیر ، روزهای دانشجویی ، کلاسهای "ویراستاری و مدیریت اخبار" ، "نقد و تفسیر مقاله در مطبوعات" ، دور میز عریض و طویل کارگاه می نشستیم ، پر بودیم از حرف برای گفتن ، گوشهایی که همیشه آماده شنیدن بودند ، مقالاتی که بی هیچ ملاحظه و سانسوری خوانده می شد و نقدهایی که بی هیچ ترس و واهمه ای بر زبان می آمد و او که همیشه آخرین و بهترین راهنمایی را می کرد .
دلم برایش تنگ شده بود .
مدتها از آخرین باری که در این خیابانها ، به شوق رسیدن به دانشگاه قدم زدم ، می گذشت . همه چیز برایم خاطره بود ، تلخ ، شیرین ، شاد ، غمگین...
وارد دانشگاه شدم ، همه چیز مثل گذشته بود فقط با یک تفاوت ، که چشمهایم به دنبال نگاه آشنایی دو دو نمی زد ، می دانستم چهر ه های آشنا مدتهاست از اینجا رفته اند و من برای آشناهای این دوره غریبه ام . با این حال ته دلم حس خاصی داشتم که...
نه اسمش را می دانم و نه می توانم توصیفش کنم .
به طبقه دوم دانشکده علوم اجتماعی که رسیدم ، قدمهایم سست شد ، صدایش را از داخل دفتر اساتید که در فضای نیمه خالی اتاق می پیچید ، می شنیدم . چقدر طول کشید تا به اتاق رسیدم! سرک کشیدم و دیدم که با تلفن همراهش صحبت می کند ، چقدر خوشحال شدم از دیدنش و او هم بالبخندی که بر لبانش نقش بست ، از من پذیرایی کرد .
و حالا استاد توکلی با همان آرامش همیشگیش ، روبرویم نشسته بود و من احساس همان دورانی را داشتم که سر کلاسهایش می نشستم . او حرف می زد و من یاد می گرفتم ...
از همه چیز گفتیم ، از اوضاع مطبوعات ، از وضعیت کار در رسانه ها ، از شرایط تحصیل در این رشته...
وقتی حرف "تهران امروز" را پیش کشیدم ، از دلیل رفتنش پرسیدم و گفتم ما و امثال ما دلمان می خواهد پیش کسانی کار کنیم که از آنها چیز یاد بگیریم ، آدمهای باسواد و باتجربه ای که برای کار کردن با آنها انگیزه داشته باشیم ، به همین دلیل هم خبر رفتن کسی مثل شما از یک مطبوعه ، برایمان دردناک بود ،
پاسخی داد که برایم خیلی جالب بود ، گفت :
"یک بخشی از کار ما پاسخگویی به جامعه است و بخش دیگرش پاسخگویی به خودمان..."
فکر می کنم این یک جمله به قدر کافی گویا هست و نیازی نیست ادامه حرفهایش را هم برای درک این جمله بیاورم . اما از وقتی خداحافظی کردم و از اتاقش بیرون آمدم ، در تمام طول مسیر بازگشت به این فکر می کردم که چقدر خوب است همانقدر که خود را به جامعه متعهد می دانیم ، به خودمان هم متعهد باشیم ،تا اگر زمانی خود را بازخواست کردیم ، حرفی قانع کننده برای خودمان داشته باشیم .
بدانیم فرصتهایمان را نکشته ایم ، تا آنجا که می توانستیم از لحظه هایمان استفاده کرده ایم ، به باورهایمان خیانت نکرده ایم ، از آرمانهایمان برنگشته ایم و حداقل این که در محکمه وجدان خودمان محکوم نیستیم .
خوب است همیشه یادمان بماند ، که هستیم و برای چه اینجاییم .
+
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 21:18 توسط مهدیه یکتا
|
مرا نه سر ، نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
"بابا طاهر"
+
نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 11:49 توسط مهدیه یکتا
|