تبليغاتX
سنگ صبور
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

بالای یک برج نیمه کاره ، مردی که فکر میکنه همسر و فرزندش توی سانحه هوایی کشته شدن ، روی داربستهای فلزی نشسته ، از رنج دوری و فکر نبودن عزیزانش دیوانه شده و خاطرات ، یکی پس از دیگری  توی ذهنش مرور میشن ، تنها جملاتی که با مرور این خاطرات روی لبهاش میاد همینه که :
" آخه دوست دارم ، دوست دارم ..."
                                                       
                                              ***********
یادمه خیلی سال پیش این صحنه ها رو دیدم و همون موقع فکر می کردم هیچکس به خوبی او نمی تونه این نقش ها رو بازی کنه ، استاد جان دادن به تمام صحنه هایی بود که توش احساس ، حرف اول وآخر رو می زد.
هامون ، روزی روزگاری ، ابلیس ، کیمیا ، یک بار برای همیشه ، پری ، بلوف ، روانی ، عاشقانه ، خواهران غریب ... و خانه و سرزمین سبزی که به یادش همیشه سبز خواهد ماند.
نقش احساس لطیف و زیبای این مرد در تک تک این یادگارها ، نقش برجسته فیلم بود.
و صدای دلنشینش که می ماند تا همیشه.


خبر رو که شنیدم ، یکی یکی صحنه ها جلوی چشمام رژه رفت ، مثل همه خبرهای تلخ دیگه باورش سخت بود ، سخت...

از وقتی سینما رو شناختم ، دوستش داشتم و هرجا که اسمش بود، دیدن فیلم برام لازم می شد.
و حالا خیلی جاش خالیه ، خیلی.

سخته اما ازاین به بعد وقتی اسم خسرو شکیبایی میاد مثل خیلی از عزیزای سفرکرده دیگه باید بگیم :
یادش به خیر!

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 13:27  توسط مهدیه یکتا  | 

دلا امشب به می باید وضو کرد
و هر ناممکنی را آرزو کرد
که ساقی باده ای نو در سبو کرد
خدا در چنته هر چه داشت ، رو کرد
خدا بر عالم و افلاک جان داد
به شکل مرتضی خود را نشان داد
برای عرش داور ، لنگر آمد
برای حضرت حق ، دلبر آمد
خدا امشب ز تنهایی درآمد
که بهر همنشینی ، حیدر آمد
خدا چون این گل خوشبوی بشکفت
هزاران بار بر خود یا علی گفت
خدا امشب سبو در دست گردید
علی را آفرید و مست گردید
ز بس که شد سراپا شاد با او
خدا دست اخوت داد با او...
دلا امشب به می باید وضو کرد
و هر ناممکنی را آرزو کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 1:36  توسط مهدیه یکتا  | 

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی
هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی
بذار خیال کنم هنوز ، یه لحظه از نیازتم
اگر تمومه قصه مون ، هنوز ترانه سازتم
بذار خیال کنم هنوز ، پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم ، شبا پر از خواب منی
بذار خیال کنم تو دلتنگیات ، غروب که میشه یاد من می افتی
تویی که قصه طلوع عشقو ، گفتی و دوستت دارمو نگفتی
بذار خیال کنم منم ، اون که دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی ، پُر می شی از خاطره هاش
اون که هنوز دوسش داری ، اون که هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم ، اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم بذار ، اگرچه بی خیالمی
اگرچه بی خیالمی

"اهورا ایمان"

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 19:22  توسط مهدیه یکتا  | 

تجربه خوبی بود ، خیلی خوب...
"جشنواره تولیدات رادیویی و تلویزیونی استانها"
قرعه فال به نام ما خورد و با عنوان ستاد خبری راهی شیراز شدیم و چند روزی رو مهمان صدا و سیما بودیم.

و البته جای شما بسیار خالی...
1. چند روز در کنار هنرمندانی که از سراسر ایران اومده بودند ، هم فال بود و هم تماشا.
لهجه ها و گویش های مختلف ، گاهی لباسهای رنگارنگ و گوناگون ، موسیقی های محلی و...
در کنار همه اینها دیدار با هنرمندان نام آشنا ،
- امین تارخ و مهدی فقیه که هنرمندان ملی شناخته شدن و هردو خوشرو بودن و دوست داشتنی ،
- پروانه معصومی که عضو هیات داوران بود و بسیار ساده و آرام ،
- مهوش صبرکن که بسیار ناصبور و عجول می نمود و زهرا سعیدی که همه جا با او همراه بود ،
- لذتی خاص بردم از هم صحبتی کوتاه با فواد بابان ، گوینده خبری که هرگز فکر نمی کردم اینقدر خوشرو و  صبور باشه ،
- دیدن چهره احمد رسولزاده جذابیتی خاص داشت ، کسی که وقتی پشت میکروفن رفت و لب به صحبت باز کرد ، تازه از صداش شناختمش مثل خیلی های دیگه که وقتی چهرشو دیدن از هم پرسیدن کیه اما وقتی صداشو شنیدن خودشون جواب خودشون رو دادن ، صدای آشنایی که بیشتر بر روی برنامه های مستند می نشینه ، دوبلر برتر امسال ،
- بهزاد فراهانی که اونقدر خبرنگارها از کم حوصلگی و بداخلاقیش گفتن تا جرات نکنم چند لحظه ای با او همکلام بشم،
- و در این میان چهره های آشنایی هم بودند که هرچه کردیم ، نامشون رو به خاطر نیاوردیم ! حتی از دیگران هم کمک گرفتیم اما اونها هم به گفتن این جمله بسنده کردند که " اااااااااااا، آره ها ، همون بازیگرست ، اسمش...مممممممممم... "
(حالا مثلا اگه شما اسم اون بازیگری که توی فیلم جنگ نفت کشها نقش جاسوس رو توی کشتی بازی می کرد ، یادتونه ، لطف کنید و به اطلاعات ما بیفزایید و ما رو از این تفکر عمیق (!) چند روزه نجات بدید.)

2. یه کم درددل کنم از دست خبرنگارهای صدا و سیما که کلا رسانه های مکتوب رو آدم حساب نمی کنن ، حالا این دفعه که ما یه جورایی از خودشون بودیم اما کلا اگه میکروفن و دوربین نداشته باشی باید بری ته صف ، اونم اگه وقت شد ! اگه هم زودتر رسیده باشی اونقدر وسط حرفت می پرن و به مخاطبت میگن " استاد اجازه میدید..." که کم کم خودت ، آره دیگه حساب کار دستت بیاد... حالا اینو همینطوری گفتم ... حالا...

3. این وسط دیدار با داریوش فرضیایی(عمو پورنگ) و یارهمیشه همراهش ، امیرمحمد ، درمیان سیل خروشان کودکان شیرازی (شما بخونید والدین کودکان شیرازی!) برای خودش ماجرایی داشت.
ترافیکی شده بود توی خیابونهای اطراف ورزشگاه حافظیه که بیا و ببین ، خیلی خرسند شدم از اینکه کارتی که به گردنمون آویخته بودیم اجازه داد درها برامون باز بشه و از وسط خیل جمعیت مشتاق نجات پیدا کنیم ،
آخ ولی دیدن داشت جیغ و دادهای پدر و مادرها و پرچم چرخوندنهای مادربزرگها و ...
ظاهرا عموپورنگ خیلی طرفدار داشت بین...
آخر برنامه نصف بیشتر بچه ها گم شده بودن و متاسفانه بعضی هاشونم نیاز به کمک نیروهای امداد و نجات پیدا کرده بودن .
(از اینها بگذریم تا حالا شده راحت و آسوده وسط چمن ورزشگاه قدم بزنید ... خودمونیم ، خیلی حال داد...)

4. بین برگزیده های جشنواره بعضی چهره ها جذابیت خاصی داشتن مثل دختربچه 10 ساله ای از کرمانشاه که گزارشگر برتر رادیو شناخته شد و الحق والانصاف که خیلی خوب حرف می زد ، جالب اینجاست که خودش با رادیو تماس گرفته بود و گفته بود می خواد همکاری کنه و بعدش... بعله دیگه ظاهرا که توی کرمانشاه استعدادهای درخشان ، نهفته نمی مونن.

5. جاتون رو خالی کردم در حرم باصفای شاهچراغ که تقریبا نزدیک به نیمه شب و در واپسین دقایق قبل از بسته شدن درها ما رو طلبید و اگه قابل باشم ، دعاگو بودم حسابی ، اما گذشته از اون یه جای دیگه هم جاتونو خالی کردم که انصافا جا خالی کردن داشت. توفیقی شد بعد از مراسم اختتامیه که توی حافظیه برگزار شد ، خلوتی کردم با خواجه باصفای شیراز، ساعت یک نیمه شب بود ، روی مزار حافظ یه دسته گل بزرگ گذاشته بودن و دورتادورشم شمع روشن کرده بودن ، ماه تقریبا کامل بود و... اینم نتیجه گفتگوهای من و خواجه :

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم  

دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم

6. 5 روز عجیبی بود که ماجراهای بسیار داشت اما احتمالا بیشتر از اینش از حوصلتون خارج میشه ، به همین خاطر باقیشو میذارم برای یه فرصت دیگه اما همینجا از همکار و برادر خوبم محمد صابری صمیمانه سپاسگزاری می کنم که با درخواستش برای همکاری باعث شد این تجربه شیرین رو توی دفتر خاطرات کاریم ثبت کنم و متشکرم از او که همسفری بود همراه و صبور.

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 0:14  توسط مهدیه یکتا  | 

آسمان معجزه امشب پر از بال و پر است

روی هر بال و پری نقش دعای مادر است

پر شده از عطر یاس ، این محفل راز و نیاز

زانکه تایید دعا امشب به مهر کوثر است

میلادش مبارک!

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 19:24  توسط مهدیه یکتا  |