روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
بالای یک برج نیمه کاره ، مردی که فکر میکنه همسر و فرزندش توی سانحه هوایی کشته شدن ، روی داربستهای فلزی نشسته ، از رنج دوری و فکر نبودن عزیزانش دیوانه شده و خاطرات ، یکی پس از دیگری توی ذهنش مرور میشن ، تنها جملاتی که با مرور این خاطرات روی لبهاش میاد همینه که :
" آخه دوست دارم ، دوست دارم ..."
***********
یادمه خیلی سال پیش این صحنه ها رو دیدم و همون موقع فکر می کردم هیچکس به خوبی او نمی تونه این نقش ها رو بازی کنه ، استاد جان دادن به تمام صحنه هایی بود که توش احساس ، حرف اول وآخر رو می زد.
هامون ، روزی روزگاری ، ابلیس ، کیمیا ، یک بار برای همیشه ، پری ، بلوف ، روانی ، عاشقانه ، خواهران غریب ... و خانه و سرزمین سبزی که به یادش همیشه سبز خواهد ماند.
نقش احساس لطیف و زیبای این مرد در تک تک این یادگارها ، نقش برجسته فیلم بود.
و صدای دلنشینش که می ماند تا همیشه.
خبر رو که شنیدم ، یکی یکی صحنه ها جلوی چشمام رژه رفت ، مثل همه خبرهای تلخ دیگه باورش سخت بود ، سخت...
از وقتی سینما رو شناختم ، دوستش داشتم و هرجا که اسمش بود، دیدن فیلم برام لازم می شد.
و حالا خیلی جاش خالیه ، خیلی.
سخته اما ازاین به بعد وقتی اسم خسرو شکیبایی میاد مثل خیلی از عزیزای سفرکرده دیگه باید بگیم :
یادش به خیر!
دلا امشب به می باید وضو کرد
و هر ناممکنی را آرزو کرد
که ساقی باده ای نو در سبو کرد
خدا در چنته هر چه داشت ، رو کرد
خدا بر عالم و افلاک جان داد
به شکل مرتضی خود را نشان داد
برای عرش داور ، لنگر آمد
برای حضرت حق ، دلبر آمد
خدا امشب ز تنهایی درآمد
که بهر همنشینی ، حیدر آمد
خدا چون این گل خوشبوی بشکفت
هزاران بار بر خود یا علی گفت
خدا امشب سبو در دست گردید
علی را آفرید و مست گردید
ز بس که شد سراپا شاد با او
خدا دست اخوت داد با او...
دلا امشب به می باید وضو کرد
و هر ناممکنی را آرزو کرد...
بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی
هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی
بذار خیال کنم هنوز ، یه لحظه از نیازتم
اگر تمومه قصه مون ، هنوز ترانه سازتم
بذار خیال کنم هنوز ، پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم ، شبا پر از خواب منی
بذار خیال کنم تو دلتنگیات ، غروب که میشه یاد من می افتی
تویی که قصه طلوع عشقو ، گفتی و دوستت دارمو نگفتی
بذار خیال کنم منم ، اون که دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی ، پُر می شی از خاطره هاش
اون که هنوز دوسش داری ، اون که هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم ، اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم بذار ، اگرچه بی خیالمی
اگرچه بی خیالمی
"اهورا ایمان"
2. یه کم درددل کنم از دست خبرنگارهای صدا و سیما که کلا رسانه های مکتوب رو آدم حساب نمی کنن ، حالا این دفعه که ما یه جورایی از خودشون بودیم اما کلا اگه میکروفن و دوربین نداشته باشی باید بری ته صف ، اونم اگه وقت شد ! اگه هم زودتر رسیده باشی اونقدر وسط حرفت می پرن و به مخاطبت میگن " استاد اجازه میدید..." که کم کم خودت ، آره دیگه حساب کار دستت بیاد... حالا اینو همینطوری گفتم ... حالا...
3. این وسط دیدار با داریوش فرضیایی(عمو پورنگ) و یارهمیشه همراهش ، امیرمحمد ، درمیان سیل خروشان کودکان شیرازی (شما بخونید والدین کودکان شیرازی!) برای خودش ماجرایی داشت.
ترافیکی شده بود توی خیابونهای اطراف ورزشگاه حافظیه که بیا و ببین ، خیلی خرسند شدم از اینکه کارتی که به گردنمون آویخته بودیم اجازه داد درها برامون باز بشه و از وسط خیل جمعیت مشتاق نجات پیدا کنیم ،
آخ ولی دیدن داشت جیغ و دادهای پدر و مادرها و پرچم چرخوندنهای مادربزرگها و ...
ظاهرا عموپورنگ خیلی طرفدار داشت بین...
آخر برنامه نصف بیشتر بچه ها گم شده بودن و متاسفانه بعضی هاشونم نیاز به کمک نیروهای امداد و نجات پیدا کرده بودن .
(از اینها بگذریم تا حالا شده راحت و آسوده وسط چمن ورزشگاه قدم بزنید ... خودمونیم ، خیلی حال داد...)
4. بین برگزیده های جشنواره بعضی چهره ها جذابیت خاصی داشتن مثل دختربچه 10 ساله ای از کرمانشاه که گزارشگر برتر رادیو شناخته شد و الحق والانصاف که خیلی خوب حرف می زد ، جالب اینجاست که خودش با رادیو تماس گرفته بود و گفته بود می خواد همکاری کنه و بعدش... بعله دیگه ظاهرا که توی کرمانشاه استعدادهای درخشان ، نهفته نمی مونن.
5. جاتون رو خالی کردم در حرم باصفای شاهچراغ که تقریبا نزدیک به نیمه شب و در واپسین دقایق قبل از بسته شدن درها ما رو طلبید و اگه قابل باشم ، دعاگو بودم حسابی ، اما گذشته از اون یه جای دیگه هم جاتونو خالی کردم که انصافا جا خالی کردن داشت. توفیقی شد بعد از مراسم اختتامیه که توی حافظیه برگزار شد ، خلوتی کردم با خواجه باصفای شیراز، ساعت یک نیمه شب بود ، روی مزار حافظ یه دسته گل بزرگ گذاشته بودن و دورتادورشم شمع روشن کرده بودن ، ماه تقریبا کامل بود و... اینم نتیجه گفتگوهای من و خواجه :
عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم
6. 5 روز عجیبی بود که ماجراهای بسیار داشت اما احتمالا بیشتر از اینش از حوصلتون خارج میشه ، به همین خاطر باقیشو میذارم برای یه فرصت دیگه اما همینجا از همکار و برادر خوبم محمد صابری صمیمانه سپاسگزاری می کنم که با درخواستش برای همکاری باعث شد این تجربه شیرین رو توی دفتر خاطرات کاریم ثبت کنم و متشکرم از او که همسفری بود همراه و صبور.
آسمان معجزه امشب پر از بال و پر است
روی هر بال و پری نقش دعای مادر است
پر شده از عطر یاس ، این محفل راز و نیاز
زانکه تایید دعا امشب به مهر کوثر است
میلادش مبارک!