تبليغاتX
سنگ صبور
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

خیلی دلم برایت تنگ شده
این رسم عشقبازی ما نبود
به خدا اگر برای هر کس دیگری ، این همه سال اشک ریخته بودم و اظهار دلتنگی کرده بودم ،
قسمش داده بودم به جان مادرش که فقط یک بار بیا
و هر شب کوچه های انتظار را وجب به وجب با یادش طی کرده بودم
تا به حال آمده بود
 و یک بار جواب هزاران سلام وقت و بی وقتم را داده بود
مگر نگفتی هر زمان دلم گرفت و هوای دیدارت به سرم زد
دستهایم را رو به آسمان بلند کنم و آمدنت را بخواهم
من که دستانم رو به آسمان خشک شد
و زمزمه های التماسم ، سکوت شبهای بی قراری را از شب زنده داران گرفت
پس چرا نمی آیی ؟
می دانم که مستحق این هجرانم
هجرانی که خودم مسبب آن بودم
و حالا پشیمانم
به خدا پشیمانم
من هنوزهم شبها با قلب آسمان پیوند می خورم
ستاره ها با صدای لالایی زمزمه های شبانه ام می خوابند
بوسه های نسیم شبانه بر روی صورتم همیشه نمناک و تر است
شده ام معنی انتظار
راهی که چشمانم در دل آسمان از قلب مکه تا به اینجا کشیده است ،
مشتاق دیدار میهمانی است که مطمئنم روزی خواهد آمد
و قلب شکسته از حجم تنهاییهایم را مرحم خواهد گذاشت
می دانی که چقدر دوستت دارم
و می دانم مهربان تر از آنی که چشمان منتظر را تا ابد به راه بگذاری
امسال هم بیا ، مثل هر سال
هرچند که آن سالها آنقدر دیوانه وار صدایت زدم تا بر سر راهت میان بغض و گریه خوابم برد
و تو آمدی و من خواب بودم
ولی باور دارم که امسال هم می آیی
فقط قول بده اگر خواب بودم ، بیدارم کنی
خیلی انتظار کشیدم
نگذار امسال هم بدون آنکه چشمم در چشمانت باز شود ، بیایی و بروی
یادت باشد قرارمان هنوز پابرجاست
می دانی که کدام قرار ؟
نشانی آمدنت را می گویم
تا قبل از ورودت ، همه جا بوی انتظار می دهد
ولی خاطرم هست همیشه وقتی مادربزرگ روی سجاده ای که از کربلا آورده بود ،
نماز شکرش را سلام می داد ،عطر خوش نرگس تمام کوچه ها را پر می کرد
یادت هست ؟
به دل هر دویمان افتاد که با هم قرار بگذاریم
و گذاشتیم
از آن به بعد هر زمان عطر نرگس ، کوچه های انتظارمان را پر می کند،
همه با هم نماز شکر می خوانیم 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 13:34  توسط مهدیه یکتا  | 

اینطور خبرها رو  اولش معمولا نمیشه باور کرد ، وقتی شکلش هم با تصوراتت جور در نیاد ، باور کردنش سخت تر هم میشه.
گفتنش برای گوینده سخت بود اما گفت ، جوان بیست و پنج ، شش ساله ای که کم و بیش باهاش آشنایی داشتیم ، فوت کرده بود. بعد از شوکه شدن ، اولین سوال ، چرا بود ، وسط بهت و حیرت ما توضیح داده شد که رفته بوده استخر ، کنار استخر پاش سر می خوره و می خوره زمین ، درجا تموم می کنه حتی به بیمارستان و اینکه حالا فکر کنیم چه باید کرد نمی رسه ...
سیل عظیم خاطرات جاری میشه ، فوق العاده آرام ، متین و با شخصیت بود ، یک یادآوری دردناک : تازه همین پارسال ازدواج کرده بود... و آه از نهاد همه بلند میشه که بیچاره همسرش...
گوینده توضیحی اضافه میکنه که اصلا اهل استخر و اینجور جاها نبوده ، یه کم کمرش درد میکرده دکتر گفته بوده بره آب درمانی و ...
یاد این موضوع افتادم که وقتی هیچ کدام از ملائک حاضر نشدند مسئولیت سنگین گرفتن روح آدمی رو قبول کنند و حضرت عزرائیل این کار رو پذیرفت ، به خداوند گفت با تقبل این کار انسانها همیشه مرا نفرین می کنند و از من بدشون میاد و خدا بهش گفت تو نگران نباش ، من کاری می کنم که تو همیشه بی تقصیر باشی .
و الان قرنهاست که هیچکس برای دادن خبر فوت یک نفر نمیگه عزرائیل جونش رو گرفت ، میگه سکته کرد ، تصادف کرد ، از بلندی پرت شد ،سرطان داشت ... و یا حتی پاش سر خورد.
با رفتن هر یک نفر بیشتر هویدا میشه که نحوه رفتن مهم نیست ، وقتی پیمانه پر میشه باید پر کشید ، هر جایی که باشی و در هر شرایطی فرق نمیکنه ، بهانه پرواز جور میشه حتی اگر این بهانه رو نشه باور کرد.
راستی زندگی ما به چی بند شده ؟ به یک تار مو ؟ نه ، خیلی نازک تر از این حرفاست.
یه وقتی فکر می کردم مردن به این راحتی ها نیست ولی حالا می بینم هست ، خیلی راحته ، راحت تر از اونچه فکرش رو بکنی .
پس واقعا ما چی فکر می کنیم که هر روز بارها و بارها با هم دعوا می کنیم ، به هم دروغ میگیم ، برای داشتن نداشته ها حرص می زنیم ، حق همدیگرو پایمال می کنیم ، حسرت می خوریم ، بخشیدن رو فراموش می کنیم ...
چرا واقعا نمی بینیم ؟؟؟ اگه فقط کمی سرمون رو بالا بگیریم ، می بینیم که همینجاست ، ایستاده ، فقط دو قدم آنطرف تر...
+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 11:45  توسط مهدیه یکتا  | 

مرحبا عیدی که در آن ، شد ز رحمت ، فتحِ باب
یعنی از برج نبوت سر برآورد آفتاب
مرحبا عیدی که در آن ، ز امر رب العالمین
رحمتٌ للعالمین برداشت از صورت نقاب
مرحبا عیدی که در آن ، چون دل ِ صاحبدلان
شد جهان روشن ز نور حضرت ختمی مآب
در شهود آمد ز غیب ، آن عالِمِ علم لَدُن
کز قفایش چاکرآسا جبرئیل آورد کتاب
الصلا ای عشقبازان ، الصلا ای عارفان
مظهر حُسن ِ ازل بیرون خرامید از حجاب
رحمتٌ للعالمین برداشت از صورت نقاب...

                                                                        "صغیر اصفهانی"

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 0:23  توسط مهدیه یکتا  |