تبليغاتX
سنگ صبور
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

 

سلام ای غروب غریبانه دل،سلام ای طلوعِ سحرگاهِ رفتن

سلام ای غمِ لحظه های جدایی،خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن،خداحافظ ای قصهء عاشقانه

خداحافظ ای آبیِ روشنِ عشق،خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشینِ همیشه،خداحافظ ای داغِ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من،تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب،تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم ، اگر شب شکسته،تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد،به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمهء واژه از غم نخشکد،اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بارِ دلِ من،خداحافظ ای سایه سارِ همیشه

اگر سبز رفتی ، اگر زرد ماندم،خداحافظ ای نوبهارِ همیشه


پی نوشت : سفری در پیش است ، برای گرفتن تصمیمی بزرگ...
همراهانِ همیشه و هنوزِ سنگ صبور ! این مسافر رو حلال کنید و از دعای خیرتون بی نصیبش نگذارید.
یا حق !

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 15:37  توسط مهدیه یکتا  | 

هر سال یکی از لذتهای نزدیک شدن لحظه افطار ، شنیدن صدای ربنا با صوت دلنشین استاد بود ،

گوش دادن به انواع و اقسام دعاهایی که حس و حال اون لحظات عرفانی رو دلنشین تر می کردند ،

و بعدشم  صدای ملکوتی اذان از حنجره طلایی خدابیامرز ، رحیم موذن زاده ،

که خوش به سعادتش ، با اینکه سالها از پروازش می گذره ، هنوز صدای اشهد گفتنش تو گوش زمین و زمان می پیچه...

اما ظاهرا کم کم این آداب زیبای افطارهای ماه رمضان داره به خاطرات می پیونده و باید یواش یواش با ذکر یادش به خیر ازشون یاد کنیم !

هر سال صدا و سیما از یکی دوتا از دعاهای قبل و بعد افطار فاکتور میگیره و سر و ته بعضی هاشم می زنه .

امسال دیگه نور علی نور شده ، قبل افطار که دیگه هیچ خبری از دعا و مناجات نیست ، تا چند دقیقه مونده به اذان هر شبکه ای رو نگاه میکنی ، چند نفر نشستن و دارن گفتگو میکنن ،

با صدای ربنای مسجد محل میشه فهمید کم کم داریم به لحظه افطار نزدیک میشیم .

اونقدر شبکه ها رو اینور و اونور میکنی و تلویزیون رو میچلونی تا ازش بتونی صدای ربنا دربیاری ، بعدشم از اول و وسط و آخر تواشیح اسماء الهی میزنن تا برسیم زودتر به اذان ،

حالا اونقدر با کنترل تلویزیون سر وکله می زنی تا بلکه شاااااااید از شبکه هفت (اگه تلویزیونت شبکه هفت رو اصلا بگیره!) اذان موذن زاده رو بشنوی .

بعد از اذان هم که دیگه اصلا چه معنی داره منتظری مثلا  "یا علی و یا عظیم" پخش بشه یا مثلا دعای "اللهم لک صمنا" یا هر چیزی که به این شبها ربط داشته باشه...

ببین اصلا بی خیال حال و هوای روحانی و عرفانی و ازین حرفای قدیمی و پیش پا افتاده ، سریالها رو بچسب که کلی حال میدن  ، اسسساسی !

نمی دونم نوآوری و ترک عادتهای گذشته تا چقدرش میتونه خوب و دلنشین باشه و آدمو رو به جلو ببره ، یعنی هر عادتی رو باید ترک کرد ؟ هر عادتی ؟!

خدایی توی این شبهای پربار تلویزیون فقط با یه چیز خیلی حال میکنم و بس :

 

همه دنیا بخواد و تو بگی نه،نخواد و توبگی آره،تمومه

همینکه اول و آخر تو هستی،به محتاج تو،محتاجی حرومه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 21:25  توسط مهدیه یکتا  | 

نمی دونم ...

یه جوری بودم ، یه حسی داشتم ،

حس تنهایی ،
                  تنهایی ،
                            تنهایی ،

حس بدیه ، وقتی فکر میکنی هیچکس به یادت نیست ، هیچکس...

صدای زنگ تلفن...

اون طرف خط ، یه آشنایی بود که مدتها بود صداشو نشنیده بودم ،

خیلی کم پیش میاد که با هم حرف بزنیم ،

بیشتر توی فضای مجازی یادی از هم می کنیم ،

منتظر شدم ،

انگار هرکسی یادی از آدم میکنه حتما باید کاری داشته باشه ،

فقط گفت :

داشتم می رفتم به سمت خونه ، که یکدفعه یه نمِ بارون شروع به باریدن کرد ،

نمی دونم چرا یاد تو افتادم... زنگ زدم صداتو بشنوم...
                              
                           ***************************
انگار قراره همیشه وقتی خودتو لابه لای حس های بد دنیا گم میکنی ،

یه دفعه از یه جایی بی مقدمه سر و کلش پیدا بشه و بگه :

اگه حتی خیلی خیلی هم تنها باشی ،

اون موقعی که حتی فکرشم نمی کنی ،

همیشه

یه کسی ، یه جایی ، یه وقتی ، به یادته

تو هیچوقت توی اوج تنهاییات هم تنها نیستی ،

آره ،

همیشه یه کسی به یادته...

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 18:55  توسط مهدیه یکتا  | 

جویبار سرخ بی رمق
روی آسفالت
از حرکت می ماند
رهگذری
با روزنامه
حادثه را می پوشاند
مرد له شده در زیر چرخهای زمان
کفش ملی به پا دارد
و تیترهای درشت روزنامه
بوی خون می دهد.

                                                             "محمدرضا ترکی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 13:24  توسط مهدیه یکتا  | 

 

برایم دعا کن !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 12:44  توسط مهدیه یکتا  |