روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
سلام
من برگشتم ، از کشور عجایب ، از مهد دموکراسی دنیا ، از کشور هفتاد و دو ملت ...
برگشتم با یه تجربه متفاوت ، با یه کوله بار خاطره ، انگار از دنیای دیگه ای اومدم ، بی اغراق میگم که اونجا یه دنیای دیگس...
1. فرصتی دست داد که به هند سفر کنم و چیزهایی رو ببینم که شاید هیچ جای دیگه ای توی این دنیا قابل رویت نبودن. البته من همه جای دنیا رو ندیدم اما با همه وجود احساس می کنم مردمان اون سرزمین خصوصیاتی دارن که فقط و فقط اختصاص به خودشون داره ، انگار تافته ای جدا بافته اند ، نه خوبند و نه بد ، فقط متفاوتند.
2. قبل از اینکه به سفر برم ، از افراد مختلفی که این سفر رو تجربه کرده بودن ، جملات متفاوتی رو شنیده بودم . بعضی ها میگفتن اصلا جای خوبی نیست ، خیلی کثیفه . عده ای میگفتن چه خوب که میری ، خیلی جای قشنگیه و بعضی هم کمی سکوت میکردن و شاید پیش خودشون فکر میکردن که حالا چرا اونجا؟! بعدشم به گفتن خیره انشاالله و به سلامت اکتفا میکردن.
اما... حالا می فهمم که هیچکدوم از این افراد اشتباه نمی گفتن ، حرف همه درست بود اما دیدگاهشون و زاویه نگاهشون خیلی با هم متفاوت بود. خیلی مهمه که توی این سفر با چه دید و انگیزه ای به دنیای اطرافت نگاه کنی. اونجا خوب و بد ، زشت و زیبا ، همه و همه کنارهم هستن و طرز تفکر تو می تونه هرکدوم از اینها رو پررنگ تر یا کم رنگ تر بکنه.
3. اونجا برخلاف خیلی از شهرها و کشورها توی دنیا ، چیزی به اسم بالاشهر و پایین شهر به اون معنای خاص وجود نداره ، توی خیابون که راه میری ، یه برج شیک و مجلل می بینی ، کنارش یه خونه معمولی ، کمی اینطرف تر یه آلونک و کنار اون هم یه چادر که عده ای توش زندگی میکنن . گوشه خیابون به همون اندازه محلی برای زندگیه که اون برج میتونه باشه. اولین احساسی که اونجا به من دست داد این بود که هرگز این همه تضاد رو به این شکل کنار هم ندیده بودم.
از لحظه ای که وارد این سرزمین شدم ، تصمیم گرفتم به هیچ چیز نگاه ارزشی نداشته باشم و درباره هیچ اتفاقی با حکم خوب و بد قضاوت نکنم ، این تصمیم به من اجازه داد تا بتونم به همون اندازه که از دیدن چیزهای ناخوشایند منزجر میشم ، از تماشای چیزهای زیبا هم لذت ببرم چرا که اگه فقط نگاهتو به زشتیها و کثیفیها معطوف کنی ناخوداگاه هیچ نکته زیبا و دل انگیزی برای لذت بردن پیدا نمی کنی و به جایی می رسی که احساس می کنی اصلا یه ذره هم نمی تونی این مردم و این شیوه زندگی رو تحمل کنی.
کمترین نمونه این که حمام کردن همیشه و همه جا به معنای پاکیزگی بوده و احساس خوشایندی رو به دنبال داشته اما شاید اگه این کار گوشه خیابون صورت بگیره و برای انجامش از هر آب لجن و کثیفی استفاده بشه ، اونقدرها هم مطلوب به نظر نرسه.
4. هندیها از زمان استعمار انگلیسها سه تا نکته رو برای خودشون به یادگار نگه داشتن ، یکی اینکه هر روز صبح حمام میکنن البته همونطور که گفتم کیفیت این حمام چندان مهم نیست ، مهم انجام شدنشه. دوم اینکه هر روز مسواک میزنن و این مورد هم مثل مورد قبلی ، فقیر و غنی و خونه و گوشه خیابون نمیشناسه . و آخری هم اینکه سعععی میکنن به همسرانشون وفادار بمونن و دو زنه بودن رو خیلی بد میدونن.
اما در غیر این موارد اصلا نمی تونی باور کنی که این کشور سالیان طولانی تحت سلطه کشوری مثل انگلیس بوده. از این جهت شاید مردم این کشور باید به خودشون ببالن که هنوز هم با وجود خیلی از تهاجمات مستقیم فرهنگی همچنان لباسهای سنتی خودشون رو می پوشن و هنوز هم خیلی جاها زبون تار و مار شده هندی ، زبون اصلی مردم محسوب میشه. درسته که خیلی از اصول فرهنگیشون زخمی شده و از اصلش دور شده اما بازهم می تونی نشونه های تعصب رو ببینی و باورکنی که در نهایت اصل و بنیان قضیه از بین نرفته. هندیها هنوزهم به اصل و ریشه ای به نام خانواده ، متعهد و پایبند هستن و حتی خیلی بیشتر از ما ایرانیها که خودمون رو آخر عاطفه می دونیم ، به افراد خانواده به خصوص بزرگترها اهمیت میدن.
5. یه نکته خیلی بزرگ توی زندگی این مردم هست که اونها رو انگار از تمام جهان متمایز میکنه . چیزی توی وجود این آدمها هست که شاید اسمش اعتقاد به سرنوشت باشه ، حتی فقیرترین و بدبخت ترین این مردم هم انگار از وضعیت خودش هیچ شکایتی نداره! گویی دست تقدیر برای اونها چنین سرنوشتی رو رقم زده و اونها هم باید در برابرش تسلیم باشن. انگار این آدمها هرگز حسرت چیزهایی رو که ندارن نمی خورن. به هرچی که دارن قانعند و اگه نداشتن ، آرزوهای محال داشتنش ، زندگیشونو تحت سلطه خودش درنمیاره. هر کسی که هستن و هرجا که هستن با هرچی دارن و ندارن ، شادن . من اونجا زندگیهایی که اصلا شبیه به زندگی نبود ، زیاد دیدم ، آدمهایی که به معنای واقعی کلمه از نظر من رهگذر بدبخت بودن اما...
توی نگاهشون بدبختی نبود ، برعکس ، انگار " آرزویی نداشتن " باعث شده بود همین لحظه زندگی رو با شادی بگذرونن .
6. البته یه واقعیتی هست که نمیشه انکارش کرد ، مردم هند به خاطر همین تسلیم بودن بیش از حدشون در برابر سرنوشت ، در خیلی از موارد ، حتی اونجایی که میتونن ، سعی نمیکنن در برابر تقدیر و پیشامدها قد علم کنن و همین موضوع باعث شده تا جریان حاکم بالای سرشون هر تصمیمی که میخواد براشون بگیره ولو ناعادلانه و کمتر آدمی پیدا میشه که در برابر این نوع اتفاقات اعتراضی بکنه.
همین چیزها باعث میشد که این مردم عجیب و غریب ، گاهی به نظرم ستودنی باشن و گاهی حسابی لجم رو دربیارن.
7. نمی تونم این نکته رو انکار کنم که شیوه خاص زندگی ، هندیها رو به شدت ریلکس و خونسرد بار آورده و انگار هیچ چیزی توی این دنیا باعث نمیشه که این آدمها خدای ناکرده کمی عجله کنن ، مبادا که یه وقت آب توی دلشون تکون بخوره!
اگه ما معتقدیم توی کشور ما تنها چیزی که ارزش نداره ، وقت آدمهاست و بعضی از سیستمها مثل بوروکراسی های اداریمون میتونه کلا اعصاب ما رو نابود کنه ، بهتره یه سری به کشوری مثل هند بزنیم تا متوجه بشیم خدایی توی این جور مسائل داریم پیش اونها پادشاهی می کنیم!!
8. در کنار همه اینها شنیده بودم هند ، مردم خیلی بدبخت و فقیر اما در عین حال شادی داره ، این موضوع رو به عینه دیدم و باور کردم.
به هر حال جمعیت یک میلیارد و دویست میلیون نفری ، اگه هرجای دیگه ای هم بود وضعیت اقتصادی و بهداشتیش شاید بهتر از این نمیشد اما خب وضعیت روحی این جمعیت به جرات می تونم بگم هرجای دیگه ای بود نمی تونست به خوبی کشوری به اسم هند باشه!
9. یه چیزی برام جالب بود ، اگه یه توریست از یه کشور دیگه ، جاش خیلی فرق نمیکنه ( به خصوص اروپا ) بیاد توی کشور ما و بعد از یه مدت بشینه چهارتا کلمه حرف بزنه که بابا این چه مملکتیه دارید شما ، اینورش کجه و اونورش راسته ، بیاید ببینید مملکت ما اله و بله ، خداییش خیلیهامون بعد از یه مدت دچار یاس فلسفی میشیم که بابا این چه مملکتیه ما داریم ، کشورای خارجی اینجور و اونجور....
من مطمئنم که توی هند روزی هزارتا توریست از کشورای مختلف جهان ، صدها عیب و ایراد این کشور رو توی سر مردمش زدن و بهشون گفتن آخه این چه مملکتیه که شما دارید.... اما خدایی من سیب زمینی تر از این مردم ، جایی ندیدم ، حاضرم شرط ببندم واسه شنیدن ایجور حرفا یه گوششون دره و یکیش دروازه. من مطمئنم که با همین کارای عجیب و غریبشون انگلیسهای بدبخت رو فراری دادن!
10. تجربیات این سفر خیلی زیاده و حرف برای گفتن بسیار، اما چون به احتمال زیاد از حوصله شما خارجه دیگه ادامه نمیدم .
پی نوشت اول : این روزها نگاهم به دنیای اطرافم طور دیگه ای شده ، این روزها درباره داشته هام بیشتر فکر می کنم ، این روزها چیزهایی رو که همیشه داشتم و کمتر می دیدمشون ، بیشتر و بهتر می بینم ...
پی نوشت دوم : این روزها هوای وطن رو با اشتیاق و ولع تمام به داخل ششها می فرستم و از این که اینجام احساس آرامش می کنم.