روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
نترس که متفاوت باشی ...

صدای کیست چنین دلپذیر می آید
کدام چشمه به این گرمسیر می آید
کسی به نرمی موج حریر می آید
خبر دهید به یاران غدیر می آید
یه دوست اندونزیایی که چند وقتیه ایران زندگی میکنه و به گفته خودش میخواد برای ادامه تحصیل اینجا علوم سیاسی بخونه، یکشنبه بعد از ظهر با من تماس گرفت و انگار که بخواد حرف مهمی بزنه ازم درباره تظاهراتی که صبح توی تهران یونیورسیتی (به قول خودش) اتفاق افتاده بود، پرسید.
من تمام جملاتی رو که باهاش میشد توی چند دقیقه ماجرا رو برای یه فرد خارجی تعریف کرد مثل برق و باد از ذهنم گذروندم و راستش آخرش به جایی نرسیدم، به خاطر همین برای پیچوندن قضیه گفتم این موضوع اتفاق خیلی مهمی نبوده!
با حالتی متعجب جوری که می تونستم چشمای گردشدش رو از پشت تلفن ببینم، گفت اما تظاهرات دانشجوها در تمام دنیا خیلی مهمه...
توی دلم گفتم اینجا با تمام دنیا فرق میکنه... خواستم یه کم توپ رو بندازم توی زمین اون، گفتم خب دانشجوها برای چی تظاهرات کردن؟
گفت انگار دموکراسی میخواستن... نمی دونستم این جملش الان خنده داره یا گریه دار!
ادامه داد مثل اینکه قبلا دو تا دانشجو توی همین تظاهرات ها کشته شدن... موضوع داشت بیخ پیدا میکرد، زدم به صحرای کربلا و مثلا واسه اینکه بگم تو از هیچی خبر نداری، گفتم اون قضیه مال خیلی سال پیشه، مال قبل از انقلاب! پرید وسط حرفم و گفت نه، همین دو سال پیش این اتفاق افتاده...
طرف می خواست توی همین مکالمه چند دقیقه ای تلفنی تمامی اونچه خودمونم ازش سر درنمی آریم، متوجه بشه!
بی حوصله گفتم من از تظاهرات امروز خبر ندارم... ایندفعه علاوه بر چشماش که گرد شده بود، دهانش هم باز مونده بود! نمی دونم چه جوری با دهان باز گفت اما شما باید از همه چیز خبر داشته باشید...
خیلی سریع گفتم باشه حالا اگه خبری بهم رسید، بعدا بهت میگم. فعلا خداحافظ. دیگه مجالی نبود، ناچار خداحافظی کرد...
می خواستم بهش بگم می تونی کل ماجرا رو توی روزنامه ها بخونی اما بعد پشیمون شدم.
آخه شما بگید وقتی کسی باور داره که توی کل دنیا زمانی که عده ای دانشجو دور هم جمع میشن و شعار میدن، یعنی حرف حساب دارن و باید حرفاشون رو شنید و وقتی قضیه توی یه دانشگاه اصلی و مهم پایتخت یه کشور اتفاق میفته، دیگه اهمیتش خیییییلی هم بیشتر میشه، من چه جوری می تونم از سیستم اینگونه اتفاقات در کشور خودمون براش حرف بزنم؟ یا چه جوری می تونم بگم برو روزنامه ها رو بخون؟
که اونوقت بخونه چند تا دانشجوی فلان دفتر (حالا چه فرقی میکنه کدوم یکی) وسط حیاط دانشگاه پلاکارد دستشون گرفتن و شعار دادن و بعدشم ریختن درِ دانشگاه و شیشه های اتاق حراست رو شکستن و بعدشم طبق معمول یه عده غیر دانشجوی فرصت طلب قاطیشون شدن و به زمین و زمان بد و بیراه گفتن و آخرشم سر شعارهایی که میدادن خودشون با خودشون درگیر شدن و به هم اعتراض کردن و این وسط خودشونم نمیدونستن چی میخوان و... تازه نصف بیشتر کسایی که اونجا بودن تماشاچی بودن و ربطی به قضیه نداشتن و این دانشجوها ازشون طلب حمایت کردن و اونها هم تا آخر بر و بر نگاشون کردن و اموال بیت المال هم این میون کلی آسیب دید و آخرشم هیچکی نفهمید چی شد، نه اونها فهمیدن چی می خوان و نه کسی اومد ببینه اینا چی میگن و کسی هم پاسخگوی این وضعیت نیست و اصلا به کسی چه ربطی داره و...
داشتم فکر می کردم چقدر بده موضوعی که توی دنیا اینقدر مهم و بحث برانگیزه، برای ما شده مثل یه اسباب بازی، اونقدر باهاش بازی کردیم که دیگه کسی نمیتونه تشخیص بده داریم بازی می کنیم یا واقعا یه حرفی برای گفتن داریم. و چقدر بده به یه جایی برسیم که دیگه وقتی این خبرها رو می شنویم، فکر کنیم زیاد مهم نیستن. واقعا چرا از هیچ چیز در جای درست خودش استفاده نمی کنیم؟
در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند
و آشکارا از کسانی که دوستمان دارند، غافلیم.
شاید این است
دلیل تنهایی ما
"دکتر علی شریعتی"
1. روزای اول، به شدت هرچه ناجوانمردانه تر هوای نمایشگاه سرد بود و خبری از وسایل گرمایشی نبود. به طوریکه همون دقایق اولیه، نصف بیشتر مسئولان غرفه ها، دستمال به دست شدن و از روز بعدشم خیلی ها مجبور شدن به دلیل بیماری جایگزین پیدا کنن و جاتون خالی منم از این قاعده مستثنی نبودم و آنچنان یادگاری از این دوره برام باقی موند که هنوزم اثراتش پابرجاست. البته روزای آخر بالاخره یه فکری به حال این وضعیت کردن اما برای ما که دیگه کار از کار گذشته بود.
2. برای پوشش خبر یکی از نشست های جانبی، وارد سالن شدم و با تعجب دیدم غیر از خودم و سخنران جلسه، هیچ کس دیگه ای داخل سالن نیست و جالب اینجاست که سخنران محترم با اعتماد به نفسی فوق العاده پشت تریبون نشست و برای من به تنهایی سخنرانی کرد! تازه عکاسی که وارد جلسه شد و شروع کرد به چیلیک و چیلیک از زاویه های مختلف عکس گرفتن، اعتماد به نفسش از سخنران هم بیشتر بود! (توی پرانتز عرض کنم، منم که نشستم و تا آخر این سخرانی رو گوش کردم احتمالن اعتماد به نفسم یا شایدم ... از هر دوی اینها بیشتر بود)اینم بگم که موضوع این سخنرانی، نقش مطبوعات در کارآفرینی بود که ظاهرن با وضعیت جلسه خیلی تناسب داشت!
3. اصولن توی نمایشگاه هرجا که یه قلمبه آدم جمع شده باشه و وسط معرکه هم قابل رویت نباشه، نوید حضور یه شخصیت مهم هنری یا ورزشی یا سیاسی یا... رو به همراه داره. هادی ساعی یکی از کسانی بود که وسط جمعیت گم شده بود و کلن دیده نمیشد، به طوریکه احساس میکردم آدمهایی که جمع شدن دورش عکس بگیرن، جوری روی سر و کول هم سوار شدن و سعی میکنن جلوی لنز دوربین قرار بگیرن که هادی ساعی پشتشون گم شده و تقریبن دارن از خودشون به تنهایی عکس میگیرن! کم مونده بود فقط دوربینو بدن دست ساعی و خودشون کنار هم بایستن و بگن آقا هادی بی زحمت یه عکس از ما می گیری؟!
4. جناب شریعتمداری تشریف آورده بودن نمایشگاه. عوامل، کلی عزت و احترام گذاشتن که یه جلسه پرسش و پاسخ داخل یکی از سالنها براشون ترتیب دادن که راحت و آسوده روی صندلی بنشینن و به سوالات پاسخ بدن. خبرنگاران و حاضران هم در آرامش سوالشونو بپرسن. که خب ایشون گفتن وقت ندارن و نرفتن سالن. نتیجه این شد که خبرنگارا از سر و کول هم بالا میرفتن و نفری یه نیمچه سوال میپرسیدن و اگه احیانا زیر دست و پا له نمیشدن یه بیست و پنج صدمی جواب میگرفتن. بعدم بلاتشبیه، مثل عروسهایی که توی سالن دو دقیقه سر هر میزی میشینن که همه مهمونا رو ببینن و کسی هم از وجودشون بی بهره نمونه، در حالیکه خیل عظیم جمعیت ایشون رو مشایعت میکرد، دو دقیقه توی خبرگزاری فارس نشستن، دو دقیقه جام جم، دو دقیقه ایرنا، دو دقیقه...
5. جناب الهام هم جزو کسانی بود که به محض اینکه پاشو گذاشت توی نمایشگاه، دور و برش پر شد از جمعیت. بعد از یه مدت که اجازه مرخصی به ایشون داده شد، دیدم به همراه چند نفر دارن به سمت وضوخانه میرن. داشتم فکر میکردم خیلی سخته که آدم مهمی باشی، چون اونوقت مجبوری همه جا(دقت بفرمایید همه جا) با هیات همراه بری.
6. توی یکی از کارگاه های روزنامه نگاری، استاد مربوطه داشت درباره ویژگی مطبوعات مکتوب حرف میزد و اینکه وقتی آقایون توی این نوع نشریات گاف میدن دیگه هیچ جور نمیشه جمع و جورش کرد. واسه مثال یه موردی رو گفت که مدتها پیش اتفاق افتاده بود و همون موقع خیلی سر و صدا کرد. با اینکه همه شاید شنیده باشیم اما یاداوری دوبارش همچنان برای من جالب بود. توی یکی از نشریات به عنوان آگهی زده بود که 270 راس گاو به فروش میرسد. بعدم شماره تلفن مجلس شورای اسلامی رو داده بود... جدی جدی میشه به اینطور موارد فقط گفت سوتی های مطبوعاتی؟!
7. یه وقتی دیدیم از میون فش فش بی سیمها، عبارات عجیبی به گوش میرسه: آقای فلانی و فلانی لطفن هرچه سریعتر خودتون رو به انتهای سالن برسونید. طرفدارای استقلال و پرسپولیس با هم درگیر شدن! یه لحظه فکر کردیم وسط استادیومی، جایی هستیم، نه وسط نمایشگاه ظاهرن فرهنگی مطبوعات... بعدن کاشف به عمل اومد که این اتفاقات همه جایی بین طرفدارای قرمز و آبی دامن نمایشگاه رو هم گرفته و بین غرفه های استقلال جوان و روزنامه پیروزی معرکه به پا شده. حالا البته من نام نمیبرم که کدوم یکی اول شروع کردن، چون احتمالن همه می دونن که معمولن اول کدوم یکی دست به این خرابکاریها و آبروریزیها میزنه...
8. توی بخش مطبوعات خارجی با مسئول غرفه اندونزی سرصحبت باز شد و چون حدود هشت ماهی بود که در ایران زندگی کرده بود، ازش پرسیدم به نظرت ایران چه جور کشوریه؟ به نکته ای اشاره کرد که بسی جای تفکر داره. گفت قبل از اینکه بیام ایران، فکر میکردم اینجا کشوریه که همه چیزش اسلامیه اما از وقتی اومدم متوجه شدم اینطور نیست. من اینجا با جوانهای زیادی صحبت کردم. اینجا افراد زیادی هستن که نماز نمیخونن... و تعدادمساجد اینجا خیلی کمه. ما توی اندونزی هر 20 متر، یه مسجد داریم و وقتی اذان میگن عده زیادی برای نماز به مسجد میرن درصورتیکه اینجا اینطور نیست. درضمن ما عید فطر رو خیلی باشکوه برگذار می کنیم و حسابی جشن میگیریم اما من عید فطر اینجا بودم و دیدم که توی ایران خبرچندانی نیست... به عنوان یه جوان مسلمان ایرانی راستشو بخواید کمی احساس خجالت کردم و آرزو کردم کاش هرگز به اینجا نیومده بود تا تصورش از کشور اسلامی ما همونطور که بود، پابرجا بمونه.
9. در آخرهم اینکه رئیس جمهور محترم روز آخر نمایشگاه تشریف آوردن برای بازدید از غرفه ها. از ساعت هفت و نیم تا یازده توی نمایشگاه بودن و از غرفه های مجلات مختلف بازدید کردن اما غرفه های به ظاهر اصلی یعنی روزنامه ها و خبرگزاریها از بازدید ایشون محروم موندن. ظاهرن ایشون از انتهای نمایشگاه شروع به بازدید کردن و غرفه هایی مثل روزنامه های ایران و جام جم و همشهری و... و خبرگزاریهای فارس و ایرنا و ایسنا و... در ابتدای سالن بودن که خب نوبت بهشون نرسید. عکاسهای حاضر و آماده هم که لنز رو تنظیم کرده بودن از رئیس جمهور در کنار غرفشون عکس بگیرن ناکام موندن.