روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
این روزها شاگردی می کنم.
شاگردی استاد سختگیر زمانه را.
همو که اگر بی دغدغه و به سهولت درس تسلیمش را نیاموزی، به چوب و فلک فراز و نشیبها تادیبت می کند.
این روزها درس صبر و صبوری را مشق می کنم و از هر سطرش، به اندازه شب ها و روزهای عمر می نویسم تا ملکه ذهنم شود.
سر کلاس روزگار که می نشینم، تمام حواسم آن سوی پنجره خیال، به پرنده ایست که بی قرار و سرخوش از این شاخه به آن شاخه می پرد و سرود رهایی می خواند.
به خاطرش جریمه شده ام تا از روی درس "انتظار" که طولانی ترین و سخت ترین درس کتاب زندگی است، هر لحظه و هر ساعت بخوانم و از تمام واژه های ثقیل و زجرآورش، املای شب های تارم را بنویسم تا صبح که می شود، استاد، همه را خط بزند و دوباره روز و روزگار از نو تازه شود.
دلم پرواز می خواهد اما افسوس که آخرین درس کتابمان است و اگر همه درسهای سخت و طولانی این کتاب را یک به یک نیاموزیم و امتحانشان را ندهیم، استاد، فصل آخر را یادمان نخواهد داد.
این روزها شاگردی می کنم
امتحان می دهم
فلک می شوم
اما نمی آموزم
سخت است،
سخت ...
...
گفتند فقط از لب و دندان و نگفتند
از ردّ نفسهای شهیدِ تو سخنها
ای کاش مسیحِ نَفَست، روح بریزد
در کالبَدِ منجـمدِ مرثیـه خوانـــها
روزی که دنیا آمدم ، شدم آشنای تو
ریخته اند به کام من ، خاک کربلای تو ...

خوش اومدی آقاجون !
خیلی دلتنگت بودیم ، خیلی ...
در مکتب ما رسم فراموشی نیست در مسلک ما عشق، هم آغوشی نیست
مــهر تــو اگر به هسـتــی ما افـتــد هرگز به سـرش خیــال خـاموشی نیست