روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
کسی در انتظار ، سوخت
کسی در انتظار ، مُرد
کسی که بودنش ،
نفس کشیدنش ،
تمامِ واژه های گفتن و شنیدنش ،
به خاطرات روزگارِ بودنِ کسی
گِرِه شده
کسی که منتظر نشسته تا
خاطرات گم شده ، دوباره در برابرش عیان شوند
دوباره لحظه های بی کسی، نهان شوند
در این میان :
کسی
به احترامِ عمق فاجعه ،
تمامِ لحظه ها ،
سکوت کرد
......................................................................................
کسی ، برای رفتن و گذشتنش
زمینه را ،
زمانه را ،
همیشگی ترین بهانهء دوباره را
و این، زندگی و روزمرگیِ ساده را
بهانه می کند
و می رود
کسی که بودنش ،
دلیلِ سادهء تداومِ کسی است
تمامِ هست و بودِ بی بهانهء کسی است
در این میان :
کسی
در این فراق ، سوخت
در این فراق ، مُرد ...
توی هفته اخیر، یکی دو بار شوکه شدیم با شنیدن خبر وداع ناگهانی و همیشگی یکی دوتا از اقوام و آشنایان. در نتیجه ساعاتی از این هفته توی بهشت زهرا و غسالخونه و مسجد و مجلس ختم سپری شد و حالا، عذر می خوام اگه تلخم که حال و روزمون تعریف چندانی نداره...
...............................................
یکی ازین خبرها مربوط می شد به یه خانم پیر و دوست داشتنی که سالها پیش، در جوانی سرپرستی دختری کوچک رو که پدر و مادرشو از دست داده بود، پذیرفت. بعدها این دختر و دو فرزندش، تنها دارایی این خانم از این دنیا شدن.
خبر رو که شنیدیم، کسی پرسید فردا چه کسی کارای اداری این بنده خدا رو برای دفن شدن انجام می ده و حدس زدیم دامادش یا شایدم نوه ش.
کسی پرسید، کی تلقینش می ده و از اونجایی که معمولا یه محرم توی قبر میره و متوفی رو تلقین می ده، یادمون افتاد داماد و نوه این خانم از نظر شرعی بهش محرم نیستن. (بگذریم از اینکه اینطور وقتها خیلی چیزها رنگ و معنای دیگه ای پیدا می کنه و ... نمی خوام رساله باز کنم، بگذریم...)
................................................
صبح، وقتی وارد خونه شدیم، غیر از صدای آرام قرآن که از ضبط صوت پخش می شد و بی قراریهای گاه به گاه نوه مادربزرگ، صدایی شنیده نمی شد. فقط مادر و دختر، توی خونه بودن و البته مادربزرگی که انگار سالهاست به خواب رفته.
با یکی از دوستان، کنار تخت این مسافر نشستیم و چهل تبارک رو خوندیم.
آمبولانس از راه رسید. هنوز داماد و نوه ذکورِ مادربزرگ نیومده بودن. فقط چهار تا خانم توی خونه بودن. راننده آمبولانس می گفت وظیفش نیست کمکی توی حمل متوفی بکنه. نوه مادربزرگ بی تابی می کرد که کسی نیست عزیزشو به دوش بگیره و ما بهش اطمینان دادیم اگه هیچکس هم نیاد، خودمون روی دوش میذاریم و می بریمش...
دامادِ اون مرحومه به موقع رسید، برانکارد رو توی اتاق آوردن و راننده آمبولانس گفت خانمها خودشون متوفی رو روی برانکارد بذارن. بلندش کردیم و گذاشتیم. بعد یه سر برانکارد رو داماد گرفت و یه سرشو راننده آمبولانس. آروم و بی صدا از پله ها پایین رفتن و توی آمبولانس گذاشتنش.
چقدر با همه صحنه های مملو از جمعیتِ لااله الاالله گویان که قبلا دیده بودیم، فرق می کرد.
توی آپارتمانی که دوازده، سیزده ساعتی بود، کسی برای همیشه به خواب رفته بود، هیچ همسایه ای برای بدرقه اش، حتی سرک نکشید...
...........................................
مادر یکی از دوستان توی قبر رفت و تلقین رو خوند. خاکسپاری که تموم شد، به رسم تنها نذاشتن یک باره یه عزیز، صاحبان عزا سه بار تا هفت قدم رفتن و از مزار فاصله گرفتن و دوباره برگشتن و بعد خداحافظی کردن و مداح سفارش می کرد که امشب نماز لیلت الدفن یادشون نره...
یادم افتاد چند سال پیش که برای وداع تلخ و همیشگی با یه عزیز به اینجا اومدم، آمبولانس بهشت زهرا اومد و دو سه تا پیکر کفن پیچ شده رو روی زمین، کنار قبرهای تازه کنده شده گذاشت و رفت.
نه کسی براشون اشک می ریخت، نه کسی بود که تلقینشون بده، نه فکرِ کسی درگیِر کارای اداریشون شده بود، نه کسی برای تنها گذاشتنِ به یک بارشون غصه می خورد، نه کسی اسم پدرشون رو می پرسید که براشون نماز بخونه و نه حتی کسی حاضر بود سر کفنشونو بگیره و توی قبر بذاره...
یاد این جمله قدیمیها افتادم که "میت روی زمین نمی مونه"، راست میگن اما چه جوری نموندن و چطور رفتن خیلی مهمه، نیست؟
................................................
توی تموم لحظات به خاکسپاری این مادربزرگ، یاد کسایی بودم که بهشون میگیم "بی وارث و بد وارث"
سردی معنی این دوتا کلمه بدجوری توی بند بند وجودم رخنه می کرد.
این مادربزرگ، حداقل چند نفری رو داشت که موقع رفتن، بدرقه اش کنن اما اونایی که وقت وداع با این دنیای شلوغ، هیچکس کنارشون نیست و یادشون نمی کنه، چه حالی دارن؟؟
توی این چند روز با همه وجودم، غربت کسایی رو احساس می کردم که وقت خداحافظی، هیچکس دستی براشون تکون نداد. کسایی که هرگز ندیده بودمشون و نشناخته بودمشون، اونهایی که حتی شاید از کنار همدیگه رد هم نشده بودیم...
این خطوط رو ننوشتم که حالتون گرفته بشه، می خواستم اگه شده چند دقیقه فکر کنیم به اونهایی که محتاجِ فقط یه نگاهن...
اگه دلتون خواست، به سفرکرده های ندیده و نشناخته این دنیای بی وفا یه فاتحه هدیه کنید.
خداوند آخر و عاقبت همه ما را به خیر کند...
من ، گُنگِ خواب دیده و عالَم ، تمام ، کَر
من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش
آنقَدَر در می زنم ، تا در به رویم وا کنی
رخصت دیدار رویت را به من اعطا کنی
بیش از این ما را گرفتار غم هجران مکن ای لقاءاللهِ مـن، رخـسـار خود پنـهـان مکـن
در تحیـر مانده ام باید کـجـا جـویم تـو را چون نسیم کوی خود، ما را تو سرگردان مکن
مرغِ عشقم،بسته در دامم،هوایی نیستم در قفس افـتاده و فـکـر رهـایـی نـیـسـتـم
ای بـهـشـتِ آرزو، گــر خـارِ نـاچـیــزم ولــی دل به عشقت داده ام، فکر جدایی نیستم
پی نوشت: این روزها فقط منتظرِ یک اشاره ام.