تبليغاتX
سنگ صبور
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

 

  ... 

      در گردشِ گیتی، رسد روزی به پایان، هر غمی

                     

                     دستِ نگارِ ما، داغِ دل را، گذارد مرهمی ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 14:49  توسط مهدیه یکتا  | 

چه احساسی داری از اینکه (محمد "ص")، پیامبر تو و معرفی کننده دین و مسلک توست؟

همه مون می دونیم که نماز شب، یه نماز مستحبه...

می دونستید که پیامبر ما، تنها کسی است که نماز شب بهش واجب بود؟

چرا؟

چون از خدای قادر و مهربونش خواست که اجازه شفاعت امتش رو بهش بده.

خداوند امتیاز شفاعت این امت بزرگ رو به پیامبرش داد و در عوض نماز شب رو در تمام طول عمر، به او واجب کرد.

چه احساسی داری ازاینکه می تونی یکی از کسانی باشی که پیامبر خدا به خاطرش، سالها سختی شب بیداری رو به جون خرید؟

یکی از کسانی باشی که عزیزترین انسانها، به خاطرش، از معبودش درخواستی بزرگ کرد؟

و چه احساسی داری اگه نتونی یکی از اون افراد باشی؟

بیاید دعا کنیم برای خودمون و برای همدیگه که سهمی هرچند کوچیک توی لحظه های راز و نیاز خالصانه آقا و سرورمون با قدرت لایزال این هستی، داشته باشیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 14:13  توسط مهدیه یکتا  | 

یه وقتایی که دلت یه اتفاق میخواد اما نمی دونی دقیقن چه اتفاقی، سورپرایزی از جنس دیدن چندتا دوست قدیمی که آخرشم به ضیافتی از موسیقی و شعر ختم بشه، خیلی می چسبه.

                                         ****

هرسال شب عید، لباس حاجی فیروز می پوشه و با صورت سیاه و دایره به دست، میره توی بیمارستانای کودکان، برای بچه های بیمار می زنه و می خونه و دلشونو شاد می کنه. دلش نمی خواست اسمش فاش بشه و کسی با غیر از سر و وضع حاجی فیروز بشناسدش اما چون می دونستم خاطرات قشنگی پشت همه این سالها بوده، بالاخره راضیش کردم چند کلمه ای حرف بزنه، بی نام و نشون.

گفت "امشب و فردا شب توی فرهنگسرای نیاوران، با یه گروه موسیقی اجرا دارم. دو، سه ساعت قبل از اجرا بیاید، می تونیم چند دقیقه ای صحبت کنیم." می دونستم قبلن تئاتر کار می کرده و حالا معلوم شد توی عرصه موسیقی هم فعالیت می کنه. منم که اصولن وقتی اسم موسیقی میاد، حسابی فضولیم درد می گیره. قراری ازین بهتر نمیشد، سرکی هم می کشیدیم  به کنسرت مذکور.

از در فرهنگسرا که وارد شدم، بین چند نفری که بالای پله ها ایستاده بودن، چهره آشنایی نظرمو جلب کرد، ابوالفضل حیاتی، از بچه های قدیمی گروه خودمون بود که چند وقتی میشد ندیده بودمش. جلو رفتم و سلام و علیکی گرم کردیم، پرسیدم شمایید که امشب اجرا دارید اینجا؟ گفت بعله و پرسیدم فلانی تو گروه شماست؟ با دست چند قدم اونطرف تر رو نشون داد و به هم معرفی شدیم.

همراهشون وارد سالن شدم. بچه ها روی صحنه مشغول آماده شدن(تو مایه های گرم کردن قبل از بازی) بودن. جوانی که اون بالا اینطرف و اونطرف می رفت و نکاتی رو گوشزد می کرد و معلوم بود باید سرپرست گروه باشه، آشنا می زد. جلو رفتم:"جناب طارمی بنده رو به جا میارید؟"  ... به به ! سلاااام!...

نگاهمو یه دور روی صحنه چرخوندم و دو،سه تا چهره آشنای دیگه یافتم، خیلی مزه داد که یه دفعه میون جمعی که قبلش احساس می کردم بینشون خیلی غریبه باشم، حسابی آشنا دراومدم. با تعاریف شرمنده کننده دوستان پیش کسی که باهاش قرار مصاحبه داشتم، سفارشم دو قبضه و سه قبضه شد. فضای مصاحبه تغییر کرد و خیلی ساده تر و دوستانه تر حرف زدیم . حرفاشو نخورد و سانسور نکرد اما درخواستشو دوباره و این بار راحت تر مطرح کرد و صادقانه تر بهش قول دادم که اسمش محفوظ بمونه.

دوستان اصرار کردند که امشب بمون و مهمون ما باش. دوست داشتم کارشون رو ببینم و موندم.

حال و هوای کار و تا حدودی ساز بندی اجراشون، به خاطر نزدیکی به حس و حال کارای خودمون، برام آشنا و در عین حال دلنشین بود. محتوای کار،"خوان هشتم" بود و شعر اخوان: ((یادم آمد هان،  داشتم می گفتم، آن شب نیز،  صورت سرمای دی بیدادها می کرد،  و چه سرمایی، چه سرمایی!...))

توی قهوه خونه ای گرم و فارغ از سوز و سرمای بیرون، نقالی، قصه رستم و رخش می گفت. قصه شغادِ نابرادر و پایان راهِ جهان پهلوان...

تلفیقی بود از موسیقی و کمی تئاتر، از ابتدای کار، حسین تفنگدار در هیبت نقال، روی سن حاضر شد و در خلال نواهای موسیقی، گاه قدم می زد و ابیات رو دکلمه می کرد.

کار جالبی بود، حس خوبی داشت.

                                        ****

شب خوبی بود. اتفاقی افتاد، شاید نه اونچه منتظرش بودم اما در نوع خودش دلنشین. دوستانی قدیم، بی ریا و مهمان نواز، شعر و اخوان و شاهنامه و رستم، موسیقی، مایه دشتی و نوا و...

و نیتی خیر که هر سال، دل کودکان رو شاد میکنه و امسال، منم به واسطه اون، مثل کودکی شاد شدم.

 

 

پی نوشت اول: کنسرت خودمونم که شب اولش 15 آبان برگزار شد و قرار بود شب دومش، 22 اسفند اجرا بشه، کنسل شد. کنسلش کردیم. به خاطر بی برنامگی و عدم هماهنگی تالار وحدت. الان تئاتر "شکار روباه" کار علی رفیعی، هرشب تا 25 اسفند توی تالار  برگزار میشه. تئاتر باید 6 شروع بشه، هر شب 6 و نیم شروع میشه. باید 8و نیم تموم بشه و هر شب 9 تموم میشه بلکم دیرتر. کنسرت ما ساعت 9 قرار بود اجرا بشه. قبل از اجرا حداقل یک ساعت ونیم وقت لازم داشتیم که 40 تا میکروفن رو کار بذاریم و صدابرداری کنیم که به خاطر تئاتر نمیشه. گفتیم بدون میکروفن اجرا می کنیم. امتحان کردیم، دیدیم چه فاجعه ای خواهد شد... چند ماه پیش که از تالار، وقت اجرا گرفتیم، تموم ساعات این روزهاش خالی بود و حالا که باید هماهنگ میکردن کارها با هم تداخل نداشته باشه، حسابی گل کاشتن! خلاصه که اینه وضعیت هنر توی مملکت ما...

پی نوشت دوم: ما که دیدیم باید از خیر کنسرت خودمون و زحمات دو ساله بگذریم، گفتیم حداقل بریم تئاترو ببینیم. شب مخصوص هنرمندان، با بچه های گروه رفتیم توی سالن. هم فال بود و هم تماشا. علاوه بر کار قوی و جذاب تئاتر که حسابی ازش لذت بردیم، یه عالمه هنرمند رو هم که برای تماشای برنامه اومده بودن، زیارت کردیم. جای شما خالی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 12:53  توسط مهدیه یکتا  | 

 

                   مولای من!

                            ای آسمانیِ زمین نشین،

                                          ای زیباترین،

                                                تا تو چیزی نمانده،

                                                     دست دلم را بگیر ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 22:19  توسط مهدیه یکتا  | 

(( مسافر گرامی!

به دلیل اثرات نامطلوب تلفن همراه بر روی بدن انسان، لطفا از دستگاه خود خارج از تاکسی استفاده کنید و در موارد ضروری، لطفا کوتاه صحبت نمایید. با تشکر ))

این جمله رو راننده تاکسی نوشته بود و علاوه براینکه اون جلو، روی داشبورد ماشین گذاشته بودش، دو تا نسخه هم به پشت هرکدوم از صندلیهای راننده و شاگرد نصب کرده بود که همه مسافرها چه اونی که جلو میشینه و چه اونهایی که صندلی عقب میشینن، صد در صد ببیننش. مگه اینکه خدای ناکرده توی بیناییشون مشکلی داشته باشن...

ظرفیت تاکسی تکمیل شد و راه افتاد. هنوز زیاد از حرکتش نگذشته بود که خانمی که کنار پنجره سمت راست صندلی عقب نشسته بود، موبایلشو از کیفش درآورد و شماره گرفت و بعد از مکثی کوتاه شروع به صحبت کرد:

الو... سَل..لام... چطوری؟... خوبی؟... چه خبرا؟... مامان خوبه؟... بابا چطوره؟... چه می کنی؟... نه، الان توی خیابون دیدمت داشتی می رفتی، گفتم یه زنگی بزنم... نه، من توی تاکسی ام... عمرن اگه بتونی پیدام کنی... نه، اشتباه کردی... توی یه تاکسی سبزرنگم... نه، دیدی گفتم پیدام نمی کنی... ببین یه دقه گوشی رو نگه دار، پشت خطی دارم... الو... سلااااام، چطوری؟...

و همینطوری این ماجرا ادامه داشت و توی فضای ساکت تاکسی، چه می خواستی و چه نمی خواستی، مکالمات ضروری(!) این خانوم رو میشنیدی تا اینکه با یکی از این پشت خطی ها ظاهرن بحث خسته کننده ای رو شروع کرد که دیگه خودشم حوصلش سر رفت و وسط مکالمه باطری گوشیشو درآورد.

من نمیخوام وارد بحثهای علمی بشم و برم دنبال اینکه آیا واقعا مکالمه توی تاکسی با موبایل، بر روی بدن انسان اثرات مخرب داره یا نه. اما این رو می دونم اون راننده ایکه خیلی محترمانه درخواست کرده توی تاکسیش از موبایل استفاده نشه، به هر حال این موضوع رو باور داره و البته فرقی هم نمیکنه که واقعا از اثرات مخرب این دستگاه میترسه یا با مسائل دیگه ای مثل آلودگی صوتی و مزاحمت توی تاکسی مشکل داره. مهم اینه که یه فردی از خودمون توی این جامعه از همسفرهای چند دقیقه ای خودش درخواستی قانونی کرده، به شیوه ای که به نظر خودش جایی برای رد کردن خواسته اش باقی نمی مونه و تازه سعی کرده حق دیگران رو در برقراری مکالمات ضروری هم در نظر بگیره.

حالا این اجتماع کوچیک رو تعمیم بدید به کل جامعه. آیا واقعا لازمه که برای اجرای هر قانون کوچیکی که رعایت کردنش خیلی هم سختی نداره، چوب و چماق و زور بالای سرمون باشه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 13:43  توسط مهدیه یکتا  | 

قرار بود باهاش مصاحبه کنم. بهم گفته بودن 7 سال توی کانون اصلاح و تربیت بوده و الان 5 ساله که آزاد شده و یه گوشه ای برای خودش داره زندگی و کار می کنه. فکر می کردم قراره با یه مجرم حرفه ای روبرو بشم که الان سرش به سنگ خورده و به راه اومده.

تلفنی باهاش قرارو فیکس کردم و به درخواست خودش توی پارک هنرمندان قرار گذاشتیم، زیاد رادستش نبود که برم خونشون و منم تایین مکان مصاحبه رو گذاشتم به عهده خودش.

اول که دیدمش، یه کم جا خوردم. اصلا هیچ شباهتی به خلافکارا و بذهکارا نداشت. خیلی آروم و مودب به نظر می رسید، کم کم که سر درددلش باز شد، کل ماجرا اومد دستم.

احسان بچه طلاق بود. پدرش بعد ازینکه مادر معتادش رو طلاق داده بود، با زن دیگه ای ازدواج کرده بود که اونم حسابی تونسته بود برای یه بچه پنج ساله حق مادری رو ادا کنه و از خجالتش دربیاد! طوری که الان توی 23 سالگی، این جوون دنبال معافیت پزشکی برای سربازیش بود، تاندونهای پای چپش با چاقو پاره شده بود و دستش هم شکسته بود.

دوتا برادراش هرکدوم دو، سه سال بعد از ازدواج پدرش فرار کرده بودن و یکی رفته بود اصفهان و اون یکی هم سر از اهواز درآورده بود. خودش هم توی 9سالگی چند باری فرار کرده بود و رفته بود از پدر و نامادریش شکایت کرده بود. به خاطر مراجعات مکررش و تحقیقات محلی و در نهایت استشهادیه ای که اهالی محل پر کردن، قانون، حرفای احسان رو پذیرفت و اونو به بهزیستی سپرد...

اما این تازه اول ماجرا بود. بهزیستی سرپرستی بچه هایی که پدر دارن رو نمی پذیره، برای همین بعد از دو سال با حکم دادستانی، احسان با عنوان "نگهداری موقت" به کانون اصلاح و تربیت سپرده شد. حکم اینجور بچه ها 7 ساله زده میشه و تا اینجا همه چی به ظاهر خوب پیش میره تا اینکه مدت حکم تموم میشه...

با تموم شدن مدت حکم، احسان به اجبار آزاد شد که به زندگی عادی برگرده اما کدوم زندگی؟ نمیشه تصور کرد که آزادی هم بتونه دردناک باشه!

پدرش وقتی نامه آزادیش رفت درِ خونه، با خونسردی گفته بود چنین پسری نداره و حالا اون بدون جا و مکانی برای زندگی، توی جامعه لبریز از آرامش و امنیت(!) رها شده بود تا گلیمشو خودش از آب بیرون بکشه.

رفته بود سراغ دادستانی که حکم 7 ساله اش رو زده بود، دادستان بهش حق داده بود اما در نهایت گفته بود حالا که نه بهزیستی، نه کانون و نه پدرت نمی تونن از تو نگهداری کنن، باید بری و خودت از خودت مراقبت کنی. (به همین راحتی!)

احسان می گفت توی قانون ما وقتی پسری به 18 سالگی میرسه و پدرش نمی تونه ازش نگهداری کنه، باید بره سربازی و بعدشم خودش برای خودش کار و زندگی جور کنه اما توی کشورهای دیگه اینطور نیست و دولت از کسانی مثل من حمایت میکنه و شغل و مکان زندگی براشون جور میکنه.

فکر کردم این درسته که بچه ها از یه سنی باید مستقل بشن و خودشون سعی کنن از پس خودشون بربیان اما توی جامعه ما که حتی وقتی بچه ای پدر و مادر بالای سرش هستن و حمایتش می کنن، بازم نمی تونه اونطور که باید و شاید از عهده زندگی و مشکلاتش بربیاد، عجب انتظار عجیب و مسخره ایه که توقع داشته باشیم پسر 18 ساله ای با روحیات آسیب دیده و با مُهر کانونی که روی پیشونیش خورده، بتونه برای خودش محل زندگی و کار آبرومندانه ای دست و پا کنه و از پس مخارجش هم بربیاد! یعنی قانون هرگز به این فکر نمی کنه وقتی جوونی با این وضعیت توی اجتماع گل و بلبل ما رها بشه، صدها آسیب اجتماعی دیگه از کنار همین موضوع، می تونه دامن شهرمون رو بگیره؟! جدی حدس زدنش خیلی سخته؟

اما احسان از این بازی روزگار حداقل برای خودش روسفید بیرون اومد. چند سالی رو کارتن خوابی کرده بود و توی گرما و سرما روی همون نیمکت پارکی که نشسته بودیم و حرف می زدیم، شب رو به صبح رسونده بود. هر کاری از دستش برمیومد، مثل نجاری و خیاطی و جوشکاری و... انجام داده بود تا اینکه...

الان توی بازار واکس میزنه، با یه مرد 60ساله که چند سالیه اعتیادش رو ترک کرده، توی چهارراه سیروس یه اتاق 12متری گرفتن و زندگی میکنن. برام جالب بود که این پسر از اونجایی که توی محیطهای نامناسبی رفت و آمد می کرد، تصمیم گرفته بود برای آشنایی با آسیبها و جلوگیری از اعتیاد به کلاسهای انجمن NA بره و همونجا با هم اتاقیش آشنا شده بود.

در حقیقت احسان و هزارها بچه مثل اون کسانی هستن که بدون هیچ جرمی محکوم به حبس میشن و حتی وقتی هم که آزاد شدن، اثرات این محکومیت رو تا همه جا با خودشون می برن.

وقتی باهاش حرف می زدم، حضور پرقدرت خدا رو توی تک تک کلماتش حس می کردم، می گفت اگه قرار بود بمیرم، توی همون سالها وسط خیابونا که از سرما اشکهام روی مژه هام یخ می زد، مرده بودم. اما اگه خدا خواسته که من زنده باشم، پس حتما دوستم داشته و فکر آینده ام رو هم کرده. راستی ما که حتی لحظه ای مثل اون زندگی نکردیم، خدا رو چه شکلی می بینیم و دربارش چی فکر می کنیم؟

 

پی نوشت: احسان می گفت یه زمانی می خواستم توی کانون برای بچه ها کلاسهای مهارت اجتماعی بذارم آخه هیچکس به اندازه من با روحیات این بچه ها و مشکلاتشون آشنا نیست. من باهاشون زندگی کردم، تازه توی اجتماع هم بودم و می دونم اونها با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنن. اما بهم اجازه ندادن، به دو دلیل. اول اینکه من خودم مددجوی کانون بودم و دولت اجازه نمیده افرادی اینچنین، نقشها و کارهای تاثیرگذاری ازین دست داشته باشن. و دوم اینکه اینطور کارها رو باید افرادی انجام بدن که تحصیلاتشو دارن و درسشو خوندن، نه من.

حالا واقعا اونی که خط به خط کتابها رو خونده و به صورت تئوری همه مشکلات این آدمها رو می دونه، بیشتر می تونه دردشونو بفهمه و راهنماییشون کنه یا اونی که با پوست و خونش تک تک این مشکلات رو لمس کرده و توی کلاسهای زندگی حسابی آب دیده شده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 20:58  توسط مهدیه یکتا  |