روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
امسال، در لحظه ای که سال تحویل می شد، خدا می دونه چقدر دلم می خواست منو اونورِ سال، جا بذارن و با خودشون نیارن اینور!
نمی خواستم بیام، نمی خواستم اما به زور آوردنم...
نه اینکه اونطرف بهم خیلی خوش گذشته باشه، نه! آخه می دونستم اینطرف هم همون آش و همون کاسه است که اونور بود.
می دونستم تعطیلات، خوب و بدش، تموم که بشه دوباره از پونزدهم فروردین باید برگردم به همون روال سابق. به همون روزایی که توی سال 87 گذروندم. ازون روزا بدم میاد، مخصوصا اون روزای آخرین ماه های سال پیش که مثل زهر مار گذشت.
حالا اینجام، چه بخوام و چه نخوام. هیچکس نمی تونه درک کنه چقدر این بودن، برام سخته.
ازینکه اینهمه تلخم و به هم ریخته، از خودم حالم به هم می خوره، اما چه کنم؟ این روزای خسته کننده که نمی تونم دوسشون داشته باشم، دست از سرم برنمی دارن.
شایدم این بیماری کهنه لعنتی که دوباره سر و کله اش پیدا شده و هرچقدر هم می خوام محلش نذارم و به روش نیارم، هی روز به روز پرروتر میشه، مزید بر علت شده.
هی می خوام به خودم حالی کنم که اینقدرام که دارم غر می زنم، اوضاع بد نیست. می خوام به چیزای خوب دلمو خوش کنم. میگم نباید به مریضی فکر کنم، باید یاد روزای خوب بیفتم، باید از اول سال 88، روزای خوبشو مرور کنم تا برسم به امروز و بفهمم چقدر در اشتباهم! مثلا روز تولدم که توی عید بود. بعد دلم می گیره که از صبحش عین هر سال، گوشیمو گذاشتم دم دستم و با اینکه می دونستم یادش نیست، هرچند دقیقه یه بار صفحه خالی گوشی رو نگاه کردم، بلکه شاید امسال دیگه بهم تبریک بگه! حتی تا دوازده شب هم قبول بود اگه... اونوقت از خودم می پرسم مطمئنی روز تولدت، روز خوبی بود؟!
به خودم نهیب می زنم که مگه یادت رفته هیچ وقت نباید از هیچکس توقعی داشته باشی؟ اما خوب که فکر می کنم، می بینم این توقع نیست، یه دلخوشیه که من دلم می خواد باشه و هیچ وقت هم نیست...
میگم خب حالا که چی، خیلی ها یادم کردن، تماس گرفتن، اس ام اس زدن، اصلا اومدن دیدنم، دیگه چی میخوای؟ چرا الکی گیر میدی؟ چرا چیزای قشنگ زندگی رو نمی بینی خب؟
بعد تو دلم فکر می کنم مگه قشنگی های زندگی، چیزی غیر ازینه که اونایی که دوسشون داری، به یادت باشن؟
اصلا چون حالم خوب نیست، می خوام به زمین و زمان گیر بدم. الان کلی ازون روز گذشته، اما واسه اینکه بهانه برای دلگیری و غصه خوردن داشته باشم که خوبه. این روزای مزخرف که بدون توجه به خواسته های من میگذرن، واسه فحش دادن که خوبن...
هیچ وقت واسه سنگ صبورم اینقدر بد و تلخ نبودم اما یادم افتاد دوستی می گفت اگه اینجا هم این حرفا رو نزنیم، پس دیگه کجا میشه درددل کرد؟
درد من، این نیست که چرا گاهی از قلم میفتیم و لابه لای صفحه های تقویم گم میشیم. این که درد نیست، قانونِ عالَمِ خاکه ظاهرن! اما...
گاهی آدم دلش میخواد توی تموم اون لحظه های تنهایی، یه دفعه پیداش کنن و دستشو بگیرن. شاید مثل یوسف که تو اوج ناامیدی دستشو گرفتن و از چاه بیرون کشیدنش و لذت بخش تر اینکه دیدنش، آره دیدنش...
خودم می دونم، لازم نیست بهم بگن، دستمو باید ازینی که هست، بالاتر بگیرم. اونی که دست گیره، بالاتر از این حرفا ایستاده...
خودم می دونم، اما برای یه بارم که شده دلم می خواست یه دلِ سیر غر بزنم، شاید یه کم سبک بشم، دلم می خواست بد باشم، بد و بیراه بگم. می دونم میگذره اما جون منو میگیره تا بگذره.
می خوام داد بزنم... خودمو به در و دیوار بکوبم... مثل همون کبوتری که توی راهروهای خونمون از ترس صدای رعد و برق، اونقدر خودشو به در و دیوار کوبید تا از نفس افتاد... تموم راه پله ها خونی بود... بغض داره خفه م میکنه... دلم هوا می خواد... از صدای رعد می ترسم، نمی فهمم که فقط صداست، ترس نداره... بالا سر جنازه ای که از نفهمیدن، مُرده، اشک ریختن نداره که... من ازین های و هویی که ظاهرن برای همه آشناست و من نمیشناسمش، می ترسم... ازین در و دیواری که میخوان منو محافظت کنن و من نمی فهمم و نمیخوام، فراریَم... می خوام آزاد بشم مثل همون کبوتر...
پیش درآمد: این مطلب را چند روز پیش نوشته ام. امروز اتفاقات جدیدی افتاده و انتخاب مایلی کهن به عنوان سرمربی جدید تیم ملی و همچنین دست دادن سید محمد خاتمی با راسموسن، بحثهای جدیدی را وارد عرصه های ورزشی و سیاسی کرده است. با اینحال برای آنکه تاکید کنم جنبه های ورزشی و سیاسی این مطلب، موضوع اصلی من نبوده اند و نمونه های مذکور فقط به عنوان شاهد مثال آورده شده و آنچه می خواهم بگویم ورای این مسائل است، این پست را در وبلاگم ثبت می کنم و امیدوارم به اندازه کافی گویا باشد.
این روزها فقط نظاره گرم. می بینم، حیرت می کنم و گاه افسوس می خورم...
نمی دانم عجیب است یا من عجیبش می دانم.
بازار حرفها درباره رفتن علی دایی این روزها حسابی داغ است و بیشتر کسانی که می بینم از این موضوع خوشحالند. اما من...
نه، اصلا فکر نکنید می خواهم از دایی دفاع کنم، دنبال چیز دیگری هستم.
هنوز دور نشده روزگاری که پیروزیهای تیم ملی با حضور همین دایی و باقری و عزیزی و مهدوی کیا و عابدزاده اش، مردم را به کوچه و خیابان کشاند و قشنگترین و شادترین لحظات را در آن روزگار برایشان رقم زد. در این سالها هیچ ترکیبی در تیم ملی نتوانسته بود چنین تجربه ای را به خیابانهای شهر هدیه کند.
طی این مدت که زیاد هم از آن روزها دور نیست، ورق های بسیاری برگشت و اتفاقات مختلفی افتاد. آن آدمها کم کم دورانشان به پایان رسید و جای خود را به دیگران دادند. علی دایی هم تجربه های گوناگونی را پشت سر گذاشت و به این جایی رسید که اکنون ایستاده است.
در تمام طول این دوران همیشه یک چیز برای من عجیب بود، دایی می گفت من "می توانم " و همه به اتفاق می گفتند "نمی توانی". گل می زد اما مردم می خواستند برود، می گفتند نمی تواند بدود، فقط اگر توپ را به او برسانند، گل می زند، انگار در فوتبال این بدیهی است که هرکس توپ دستش بیاید، گل می زند پس او کار شاقی نمی کند!
عجیب تر اینکه او "آقای گل جهان" بود اما در کشور خودش طرفداران زیادی نداشت! خبرنگاران در صحبت با او که دیگر محبوبیت گذشته را از دست داده بود، جانب احتیاط را رعایت نمی کردند، عصبی می شد، بد، جواب می داد و روز به روز از محبوبیتش کاسته تر می شد، چون اعتباری را که مطبوعات در همه دنیا به مردان اول هدیه می دهند، به عنوان امتیاز نداشت.
همه می گویند علی دایی خودش اعتبار و محبوبیتش را زیر سوال برد و خودش مقصر است اما یعنی ما اصلا در این میان تقصیری نداریم؟ فراموش کرده ایم که انسانها هرکدام ظرفی دارند و گنجایش این ظرفها متفاوت است؟ واقعا اگر در دنیا، یک فوتبالیست ایرانی بود که نامش را خیلی از فوتبالیستهای جهانی می شناختند و آن هم "من" بودم اما در کشور خودم تره هم برایم خرد نمی کردند، چقدر می توانستم تاب بیاورم؟
اصلا این قبول که دایی همیشه و همه جا خودش مقصر بود و مردم جز حق چیزی نگفتند، اما بهتر نبود اگر می خواستیم از او انتقاد کنیم و نقطه ضعفهایش را خاطرنشان سازیم، گاهی هم یاد نقاط مثبتش بیفتیم و بد و خوبش را با هم بگوییم؟
متاسفانه این روزها برای اسم علی دایی، پسوندهای زیبا و مطلوبی از زبان مردم نمی شنویم. کاش نه به عنوان یک سرمربی شکست خورده و نه حتی به عنوان آقای گل جهان بلکه به عنوان یک انسان به او نگاه می کردیم و کمی در رفتار و گفتارمان به حکم اخلاقیات، تجدیدنظر می نمودیم.
اصلا به دنبال ماله کشی روی نتایج ضعیف تیم دایی و برخوردهای بد و اشتباه وی نیستم. اما آن شب وقتی مصاحبه خبرنگاران را بعد از شکست، با سرمربی تیم ملی دیدم، فکر کردم اگر من هم بودم، شاید غیر ازین برخورد نمی کردم. خبرنگار در تمام طول مصاحبه، موظف است احترام مصاحبه شونده را در هر مقامی که هست، نگاه دارد. به چالش کشیدن، اصلا به معنی بی احترامی نیست، چیزی که کمتر در گفتمان خبرنگارها با علی دایی دیده می شد.
و اما اگر فکر کرده اید که من "طرفدار" علی دایی هستم، اشتباه می کنید. من همه اینها را گفتم که بگویم یک چیزی در وجود مردم ما گم شده است، نه در زمینه ورزش بلکه در تمام عرصه های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و... این فقط یک نمونه بود از روزها و آدمهایی که خیلی راحت به دست فراموشی سپرده شدند. وقتی کسی مرتکب اشتباهی می شود، او را سرزنش می کنیم و اگر در کارنامه گذشته اش افتخاراتی بوده، هرگز آن را به یاد نمی آوریم.
حتی فردوسی پور هم که نوع روابط و برخوردش با علی دایی شهره عام و خاص است، نه در دفاع از سرمربی خلع شده بلکه شاید برای گوشزدی به همه مسئولان ورزشی یا حتی غیر ورزشی، حرف قشنگی به کفاشیان زد، او می گفت "درست است که دایی بدترین نتایج ممکن را کسب کرده و واقعا مقصر است اما دیگران هم بی تقصیر نیستند، درصورتیکه اکنون همه دارند خودشان را پشت دایی قایم می کنند و همه چیز را به گردن او می اندازند."
مدتهاست که در تمامی عرصه ها، عده ای که چندان هم بی تقصیر نیستند، پشت سر یک نفر قایم می شوند و اجازه می دهند تا نوک پیکان اتهام، فقط یک نفر را نشانه بگیرد که دیگران مجبور به پاسخگویی نباشند.
در عرصه سیاست هم، کم ندیدیم از این اتفاقات. گمان نمی کنم به این زودی فراموش کرده باشیم شور و تحرک عجیبی را که در انتخابات معروف دوم خرداد اتفاق افتاد. نتیجه هرچه که بود، آن روزها در خاطرات روزهای حضور جمعی ایرانیان ثبت شد و کسی نمی تواند تحول عظیمی که درون روح جمعی رخ داده بود را انکار کند. فقط نمی دانم چه بر سرمان آمده که به خصلت عجول بودنمان، صفت فراموشی هم اضافه شده. هنوز شش ماه از آن روزها نگذشته بود که زمزمه "او هم کاری نکرد"، توی تاکسی و اتوبوس و خیابان بر سر زبانها افتاد! اصولا تاریخچه دوران اخیر ایران، نشاندهنده آن است که مردم، امروز کسی را با سلام و صلوات بر مسند، می نشانند و اگر تا فردا نتوانست آرمانهای سی ساله شان را تحقق بخشد، بر پدر و مادرش صلوات نثار می کنند!
عجله هایمان برای یک شبه راه صدساله پیمودن، قبول. اینکه فراموش کردیم خودمان کسی را خواستیم و دعوتش کردیم و روزهای پرشوری را با او شریک بودیم، قبول. اما این که به سادگی از کنار نابود شدن فرهنگ گفتاری و رفتاریمان در قبال انسانهایی که اگر نه مورد تایید ما که بالاخره انسان و هموطن و کسی بودند در این مملکت، گذشتیم، اصلا قابل قبول نیست.
پدران و مادران ما روزی به یک باور جمعی،"آری" گفتند و به ما یاد دادند به حرمت آن روزها، پای همه خوب و بدش ایستاده اند. اما فرزندان ما... احتمالا یاد می گیرند که اصولا یک انتخاب بیست میلیونی از جانب پدران و مادران آنها یعنی کشک!
چندی پیش، در دوره کوتاهی که خاتمی اعلام کاندیداتوری کرده بود، نگاهم روی بعضی از کلملت روزنامه ها خشک می شد و فک مبارک از تعجب با زمین اصابت می کرد. باورم نمی شد که این کلمات درباره رئیس جمهور اسبق یک ملت که نه با زور بلکه به دلخواه، بر مسند نشاندنش، نوشته شده.
بازهم اگر فکر می کنید اینها را نوشته ام تا از خاتمی یی دفاع کنم که در حال حاضر دیگر کاره ای در انتخابات نیست، کاملا اشتباه می کنید. چه فرقی می کند خاتمی یا احمدی نژاد یا میرحسین یا هرکس دیگر. معمولا یک پروسه بیشتر طی نمی شود، کسی با رای اکثریت می آید، بعد از مدتی هر کار خوبی که کرده، به دست فراموشی سپرده می شود و هر کار نادرستی که انجام داده، دو برابر بزرگ می شود و نتیجه گیری می گردد که او هم دردی از این ملت دوا نکرد. بعد از چهار یا هشت سال هم با آمدن نفر بعدی و جابه جایی قدرت، در قیاس با فرد جدید، افتضاحات دولتش درست یا غلط، یکی پس از دیگری برملا می شود و روزنامه ها و خبرگزاریها هم همچنان مدح و ذم آنکه به نفع تر است را فراموش نمی کنند.
می گویید نه، به راحتی می توانید عملکرد مردم و مطبوعات را بعد از پایان دوره ریاست جمهوری فعلی بعد از چهار یا هشت سال ببینید.
این همان اتفاقی است که در فوتبال هم به زودی می افتد. قطبی، قلعه نوعی یا مایلی کهن(که یک بار هم پیش ازین طعم این بزرگواریها را چشیده!) فرقی نمی کند. با اولین باخت تیم ملی-به هر علتی- سیل الطاف مردم جاری خواهد شد.
باور کنید این حرفها، نه ورزشی است و نه سیاسی. من فقط و فقط جنبه انسانی و اخلاقی این اتفاقات را مدنظر دارم، چیزی که بیش از همه فراموش شده و دیگر جایی میان مردم ندارد. چه خوب بود اگر در یاد کردن از انسانها در هر مقامی، پیش از هرچیز انسان بودن آنها را در نظر می گرفتیم. مسئولیتهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی که هر فردی به دوش می گیرد، یک عامل بیرونی و جدای از شخصیت اوست. درست است که پذیرفتن یک مسئولیت، یعنی پذیرفتن پاسخگویی به هر اتفاقی که در حوزه اختیارات شخص می افتد و در صورت بروز هرگونه کوتاهی، فرد باید تاوانش را بپردازد اما من می خواهم از هموطنانم خواهش کنم کاری نکنند که قبح به کار بردن الفاظ زشت و رکیک در مورد انسانها درمیان نسل ما از بین برود. انتقاد کردن باید با دلیل و منطق همراه باشد نه با فحاشی و بددهنی که قطعا در صورت اول، بیشتر جواب می دهد.
و در آخر اینکه خوب است به جای آنکه خاطرات خوب گذشته را از دفتر خاطرات جمعی مان خط بزنیم، خاطرات جدیدی با استدلالهای محکم، چه خوب و چه بد، به آن بیفزاییم و به نقد عملکردهایمان بپردازیم چون اگر بخواهیم به حذف کردنهایمان ادامه دهیم، شاید روزی دیگر خاطره ای برای ارائه به نسل های بعد باقی نماند.
سلام دوست!
لابه لای برگه های تقویم، روزگار زیادی نیست که رابطمونو با این اسم صدا می زنیم، اما قشنگه دیگه، نیست؟ هم خودش و هم اسمش. هرچند این تنها رابطه ایه که هرچقدر عمر کنه، بازم کودکه، انگار براش نمی چرخه این روزگار.
از یه جایی شروع کردیم، بدون هیچ برنامه ریزی قبلی. یعنی شروع شد، شایدم فکر کردیم که...
اما نه، اصلا فکر نکردیم، خوبیش به همین بود، هیچ وقت فکر نکردیم، جایی که خواستیم خندیدیم و جایی که نخواستیم حرف نزدیم، از گفتن نترسیدیم و ملاحظه نکردیم...
رابطمونو دوست دارم چون مجبور نیستم ملاحظتو کنم و هیچ وقت ملاحظمو نمی کنی!
رابطه با تویی که روی سردر حریمت نوشتی: (نمیذارم به من نزدیک بشی، مگه اینکه عاشقم باشی). و حالا من لذت می برم ازینکه بهت بگم هرگز عاشقت نمیشم!
آخه نمیخوام فرصت کشف کردن تو رو بگیرم از خودم. حالا خیلی مونده تا همه زوایای وجودتو بشناسم و اگه عاشقت بودم، هیچ وقت نمی چشیدم شیرینی لذت شناختنتو.
نمیخوام هیچی نبینم جز چیزایی که فکر می کنم خوبیهاته و چشمامو ببندم روی اون زاویه های وجودیت که دوسشون ندارم و فکر می کنم بدیهاته، غافل ازینکه همه ی اینا، همه ی توئه و بدون حتی یکی ازونا دیگه تو نیستی...
نمیخوام تبدیل بشم به یه ماشین حساب که فقط میتونه حساب روزها و هفته هایی که تو رو ندیده، حساب کنه و تا میپرسن از فلانی چه خبر؟ میگه: امروز درست دو ماه و سه روز و پنج دقیقه و هفت ثانیه است که ندیدمش!!!
همه قشنگی این رابطه به همینه که وقتی نباشی، بی قرارت نیستم اما هر وقت که ببینمت، خیلی خوشحال میشم ازین دیدار.
آره دوست دارم دوستت باشم چون کشف کردنت برام جالبه. کشف کردنِ تویی که دوست داری لج کنی با همه ی اجبارها و اونطور که دلت میخواد نفس بکشی، اما عجله ی قدمهات همیشه نگرانِ رسیدن به جلسه هاییه که دوسشون نداری.
دوست دارم بی تفاوتی خودمو وقتی که ازم فاصله می گیری برای چند دقیقه زودتر رسیدن، و چه لذتی داره وقتی قطارِ رفته مجبورت میکنه لحظاتی بیشتر بنشینی روی صندلی ایستگاه، درست کنار من که می خندم به عجله برای رفتن.
تو هم دوست داری کشف کنی منو چون هنوز نظرم رو می پرسی، و گاهی شوکه میشی از جوابهای من...
یعنی روزی میاد که دیگه دوست نباشیم؟ مگه میشه ما یه روزی همه ی وجود همدیگه رو کشف کنیم؟!
می دونی، دوستت دارم چون برات نمی میرم. گاهی با یاد تو و امثال تو بیشتر به زندگی می چسبم! و دوستم داری چون دست و پامو نمی بندی، هیچ وقت اسیرت نبودم...
دلتنگت میشم اما اشک تو چشام حلقه نمیزنه. دلتنگم میشی چون یه وقتایی توی همین کوچه پس کوچه زندگی، یادم می کنی، ولو اینکه همون وقتی باشه که کارم داری.
حرف زدن با تو رو دوست دارم چون فکر می کنی هر وقت باهات حرف می زنم، آخرش باید حالم بهتر از اولش باشه! بس که اعتماد به نفست کشته منو!
تو هنوز ناگفته زیاد داری. انتظارِ شنیدن رو دوست دارم ولو اینکه هیچ وقت نگی بهم حرفاتو.
گاهی وقتا حالا حالاها فاصله است بین دوتا دیدارمون اما می دونیم این فاصله ها دوستیمونو کمرنگ نمیکنه و این یعنی هروقت لازم باشه "ما" بودن یادمون نمیره.
دوست داشتنی بودن این ارتباط به همین چیزاست، به اینکه می دونی هیچ وقت از دست نمیره، چون توقع نداری کسی، همیشه شو با تو شریک بشه.
از اینکه بین ما چیزی هست که صداش می زنیم "دوستی"، احساس آرامش می کنم و همه اینا رو گفتم که بهت بگم:
از آشناییت خوشحالم، دوست!
یادگارِ خاطراتِ روشَنَت، عطر گلهای سپیدِ رازقی است
حسِ گرمای حضورت در دلم، اوج معنای بلندِ عاشقی است
از منِ مجنون ولی در ذهن تو، جمله ای شاید بماند ماندگار:
" دوستت دارم همیشه عشقِ من، قلبِ من نزدت بماند یادگار "