روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود
من در عجبم که در کجا خواهد بود
آنجا که تویی، عذاب نبوَد آنجا
آنجا که تو نیستی، کجا خواهد بود؟؟؟
مدتها قبل، توی نمایشگاه مطبوعات، از کنار غرفه ی مجله موفقیت که رد می شدم، یه نفر یه کارتی داد دستم که روش نوشته بود:
یه روزی
یه جایی
یه جوری
یه کسی
یه چیزی
صبر داشته باش
صبر داشته باش...
یه نگاهی بهش انداختم و پیش خودم فکر کردم یه نوشته ی تکراری! این جمله ها رو تا حالا بارها و بارها شنیدم.
اما حالا که فکر می کنم، احساسم اینه که همه ی ما این جمله ها رو، در کنار هم، خیلی خوب می شناسیم و مفهومشون رو به خوبی درک می کنیم. الزاماً هم اونها رو جایی نخوندیم یا از کسی نشنیدیم. در حقیقت این کلمات، تو اعماق وجود همه مون نوشته شده و اونقدر با تار و پودمون قاطیه که فکر می کنیم تا حالا بارها شنیدیم یا خوندیمشون.
یعنی ما همگی یه جورایی منتظریم، منتظرِ یه روزی، یه کسی، یه چیزی...
که مطمئنیم بالاخره بهش می رسیم، فقط باید صبر داشته باشیم.
الان حتی نمی دونم اون کارت رو کجا گذاشتم، اصلا دارمش هنوز یا نه. اما کلماتش رو خیلی خوب به خاطر دارم. انگار خیلی قبل تر از دیدنِ اون کارت، مدتها با کلماتش زندگی کرده بودم و توی ناخوداگاهم پرورششون داده بودم.
و حالا که خوب فکر می کنم، می بینم هنوزم یه جایی توی ذهنم دنبال اون روز، اون جا، اون چیز... می گردم و همچنان با اینکه دقیقاً نمی دونم کجاست و کِی اتفاق میفته، برای رسیدن بهش منتظر و صبورم.
هنوز حرفهای روحانی کاروانمون توی گوشمه، از روزی می گفت که ندای "این الرجبیون" بلند میشه و امید می داد که ما می تونیم جزو کسانی باشیم که اون روز دنبالمون می گردن.
الان چهار سال میگذره ازون ماهِ رجبی که خدا صدام زد تا برم خونه ش و مهمونش باشم. چقدر دلم خوش بود به اینکه شاید بفهمم این توفیق یعنی چی. اما حالا هرسالی که می رسیم به این روزها و یادم میفته خدا بازم بهم اجازه داده، باشم و سر سفره ی رجب و رجبیون بشینم، بیشتر از گذشته شرمنده میشم.
شرمنده ام از روزهایی که گذشت و یادِ عهد و پیمانِ روزهای سرمستی رو با خودش برد. از شبهایی که سپری شد و فرصتِ در کنار یار بودن رو از ذهن خواب آلودم گرفت. شرمنده ام اما...
...................
درگیرِ دنیایی بودم که این روزها انگار گرد و غبارش، نفسهام رو سنگین تر کرده، دنیایی که کمتر یادت میاد روزای قشنگشو، بس که این روزها بی وفا شده.
نفهمیدم کِی از راه رسید. لبخندش رو زمانی دیدم که صاف روبروم ایستاده بود و با نگاهش توی عمق جونم نفوذ می کرد و یادم میاورد که هنوزم مثل همیشه غافلم.
امسال انگار از همیشه عجله ش بیشتره. دستشو دراز کرده و میگه "بخواه تا بدم". طولش نده، مهمونی رو همین اولِ کار برگزار می کنیم که صفای صاحب خونه، بیشتر دستت بیاد. هنوز هاج و واجم که کارتِ دعوتِ "شب آرزوها" رو میذاره توی دستم...
(آخ که چقدر دلم میخواد بارون بباره. امشب از همیشه زمینی ترم. دلم میخواد سرم رو روی شونه های زمین بذارم و طراوتِ نوازش خدا رو روی صورتم احساس کنم. میخوام خیس بشم، آب بشم، تموم بشم. آره، کاشکی تموم بشم. دلم "نبودن" میخواد)
هنوز منتظره، حالا دیگه تابِ نگاه کردن توی چشماش رو ندارم. سرم رو پایین میندازم و قطره ای روی صورتم سُر می خوره و میفته روی زمین. سرشو بالا میگیره و به آسمون نگاه میکنه و با لبخند میگه بیا اینم اولین قطره ی بارون، بسم الله...
قصدِ آن دارم که امشب مستِ مست
پایکوبان، کوزه ی دُردی به دست
سر به بازار قلندر برنهم
تا به یک ساعت ببازم هرچه هست