تبليغاتX
سنگ صبور
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

 

کاش در این رمضان، لایق دیدار شوم

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

تا که هم سفره تو، لحظه افطار شوم ...

 

 

پی نوشت: در لحظه های سرشار از نور و برکت رمضان، چشمان منتظر و دلهای بی قرار را از دعای خیرتان محروم نکنید. شیرینی میهمانی حضرت دوست، گوارای وجود!

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 20:30  توسط مهدیه یکتا  | 

 

دو، سه ماه گذشته، روزگار خوبی بود.

روزهایش را دوست داشتم، خیلی زیاد.

مدتها بود که منتظر چنین روزهایی بودم. روزهایی که مرا در خود گم کند. زمانم راببَرَد و از خود، فراموشم کند.

در مدت دو سال و نیم گذشته، کارهای بسیاری را قبول کرده و انجام داده بودم اما هیچکدامشان مثل این یکی به من نچسبیده بود. همیشه وقتی کارها به روزهای سخت واپسینش می رسد، آرزو می کنی که زودتر تمام شود، اما من این روزهای آخر با وجود تمام خستگیها و سختی ها، دلم نمی خواست که دقایق بگذرند و پایان، نزدیک شود.

دیر زمانی بود که دلم برای این خستگیهای شبانه روزی و از سر میل و رغبت، تنگ شده بود. وقتی در کنار همکارانی همراه، کاری را انجام می دهی که دوستش داری و در نهایت هم حضورِ مفید داشتن را با همه وجودت احساس می کنی، آرامش از آنِ توست، حتی اگر چند شب باشد که چشمانت روی خواب را ندیده باشند.

این روزها حسی را دوباره تجربه کردم که مدتها بود فراموشم کرده بود. ازین بابت از تمام کسانی که در به وجود آمدن این حس، سهیم بودند، سپاسگزارم.

 

به پیوست، عذرخواهی می کنم از تمام دوستان و عزیزانی که به واسطه مشغله این روزها، نتوانستم به درستی پاسخگوی محبتها، تماسها و پیامهایشان باشم. امیدوارم بتوانم جبران کنم.

 از شما همراهان صبور و دوست داشتنی هم عذرخواهی می کنم که رسم قشنگ دید و بازدید مجازی، مدتی به تعویق افتاد.

 

این روزها حال خوشی داشتم. دقایق، برده بودندم به روزهایی که کار بود و دوستی و همکاری، و همه اینها در کنار هم ختم می شد به زندگی.

 اما حیف...

این روزها هم سپری شدند، مثل آن روزها. کاش می شد اما این حال، باقی بماند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 1:41  توسط مهدیه یکتا  | 

 

به خاطر همراهیت،

  به خاطر محبت بی دریغت،

     و به خاطر دلگرمی دوستانه ت،

                                  یک دنیا سپاس!

 

 این تنها جمله ایه که می تونم به تو بگم

  به تو دوست خوبی که دلیلِ بودنِ سنگ صبوری

    آره تو، که داری الان این خطوط رو می خونی.

 

                              هنوز هم بهانه ای برای بودن، هست

 

                                  عیدت مبارک همسفر!

             توی این شبهای نورانی، سنگ صبور رو از دعای خیرت بی نصیب نگذار

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 22:2  توسط مهدیه یکتا  |