تبليغاتX
سنگ صبور
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

 این روزها گاهی یه چیزایی میشنویم که کلی چشمامون گرد میشه از تعجب، گاهی آه می کشیم، گاهی هم افسوس می خوریم، یه وقتایی هم از فرط اینکه نمی دونیم دیگه چه باید بکنیم، بیخود و بی جهت می زنیم زیر خنده! ازون خنده هایی که از گریه غم انگیزتره ها!

* مدتی پیش که توی ماجراهای هدایت شده توسط اجانب، احسان باکری (فرزند شهید باکری) رو گرفتند و حسابی تادیبش کردند، کلی افسوس خوردیم که ای بابا این یکی دیگه چرا باید از راه راست منحرف بشه! هرچی هم بهش گفتند که (ما عکس پدر تو رو روی قلبمون نگه می داریم، تو قلب ما رو شکستی...!) فایده ای نداشت که نداشت!

ـ ازون طرف یکی می گفت ما توی بنیاد شهید، کلی انگشت حیرت به دهان گرفته ایم و کلی افسوس خوردیم که طرف، فرزندِ شهیده، همسرِ شهیده، اما حالا مادر یک منافقه! آخه آدم بره دردشو به کی بگه؟!

** حالا چند روز پیش شنیدیم که بهشتی و الویری رو گرفتند، پشت بندش هم مطهری رو. که خب با اون نامه های بلندبالا انتظاری غیر ازین هم نداشتیم.

من موندم هاج و واج که چرا این فرزندان انقلاب همگی ناخلف از آب دراومدند! چقدر جای تاسف داره که احتمالا پدران اینها کلی توی اون دنیا احساس سرافکندگی و شرم می کنند!

*** شنیدیم که امسال بعد از سی سال عزت و احترام، مراسم بزرگداشت آیت الله طالقانی برگزار نشد. البته این ربطی به اون موضوعات قبلی نداشت، فقط جزو مواردی بود که این روزها شنیدیم و آه از نهادمان برآمد. همین!

**** بعدش شنیدیم جدیدن توی بهشت زهرا، یه قطعه ای ساخته شده که یه عالمه ازین معتادای بی نام و نشون کنار خیابون رو بردند اونجا و دفن کردند! این جزو اون خبرایی بود که هم باهاش متاسف شدیم، هم کلی تعجب کردیم که یهو چطور اینهمه معتاد اونم از نوع بی نام و نشونش با هم مردند! مسئله هم خیلی پیچیده به نظر میاد، هم خیلی مهم و هم خیلی خطرناک و اصلا نمیشه به همین راحتی ها از کنارش گذشت. فکر می کنم حتما مراجع مربوطه باید به این موضوع رسیدگی کنند، نکنه یه وقت دردی، مرضی، چیزی سر و کله ش پیدا شده و داره یواش یواش از میون همین معتادای کنار خیابون سرک میکشه و قراره برسه به بقیه! خدا به داد برسه!

***** دست آخر اینکه روی یکی ازین تابلوهای الکترونیکی که شهرداری زحمت کشیده و بعضی جاها نصب کرده تا ما یه وقت از اخبار حوادث و اتفاقات روز عقب نیفتیم، نوشته بود (آمار خودکشی در ایران ۲۷ درصد کاهش داشته) خب حالا شما بگید با این وضعیت حال و روزگار، آخه اصلا نیازی هست که کسی خودش، خودشو بکشه؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 12:26  توسط مهدیه یکتا  | 

 

           عبودیت یعنی بندگی

              و عشق، مهم ترین رکن بندگی است

     و معاشقه با معبود جز با تجربه عشق مادی میسر نیست

             از این روست که قدر با علی(ع) معنا می شود

                     که سزاوارترین عشق زمین تا ابد است.

                                                                      قدر دانیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 14:45  توسط مهدیه یکتا  | 

 

اون روزی که (درباره الی...) رو دیدم، همش فکر می کردم فضای این فیلم چقدر شبیه اوضاع و احوال روزگار ماست!

یه وقتایی کلی با هم خوش و خرمیم و برامون اصلا فرقی نمی کنه طرف مقابلمون از کجا اومده و اصل و نسبش کیه و چه کاره ست؟ اما باور داریم که آدم خوبیه و کارش درسته و اونقدر خاطرشو می خوایم که دلمون می خواد همسفر سایر عزیزانمون هم بکنیمش...

اما خدا نکنه یه وقت یه اتفاقی بیفته که چندان بر وفق مراد ما نباشه! یهو همه چی تغییر می کنه. اون آدمی که تا دیروز هم سفره ش بودیم، حالا میشه یه جانی بالفطره که ممکنه هر کاری ازش بربیاد! و طبق نتایج مذاکراتی که با اطرافیان انجام می دیم ناگهان متوجه می شیم که این آدم از پایه و ریشه مشکل داشته و هزارتا اَنگ هم بهش می چسبونیم!

اونجاست که دیگه سرنوشت اون آدم و اتفاقاتی که ممکنه با قضاوتهای ما براش بیفته، مهم نیست. فقط ما مهمیم و اینکه بتونیم هرجور شده، خودمون رو از هرگونه اتهامی که بشه بهمون وارد کرد، مبرّا کنیم! و دراین راه حتی ممکنه چشممون رو روی واقعیت هایی که ازشون خبر داریم ببندیم و به خاطر خودخواهی و نجات خودمون دروغ بگیم!

یه وقتایی حتی تا اونجا پیش می ریم که یادمون میره، اصلا همه مشکلاتی که برای اون آدم پیش اومد و موجب شد ما اینهمه بهش بدبین بشیم، برای این بود که می خواست همسفری از ما رو نجات بده و جلوی غرق شدنش رو بگیره. یادمون میره که شاید اون به خاطر ما و اشتباه ما قربانی شده.

خیلی عجیبه که ماحاضریم درباره آدمهایی که حتی ساده ترین و ابتدایی ترین مشخصه اونها رو (که می تونه اسمشون باشه) نمی دونیم، قضاوت کنیم، حکم کلی بدیم، محکوم کنیم و عین خیالمون هم نباشه!

این اتفاق فقط هم در روابط معمول آدمها و در لایه های زیرین اجتماع نمیفته بلکه اونچه این اواخر در سطح وسیعی از کشور و درمیان همه اقشار جامعه دیدیم هم دست کمی ازین ماجرا نداشت.

 

قضاوت درباره انسانها، یکی از گناهان بزرگیه که تهمت، دروغ، غیبت، بدبینی و خیلی از گناهان دیگه رو به دنبال خودش داره و به همین دلیل هم خداوند به راحتی از کنار اون نمیگذره.

جالب اینجاست تمام مدتی که در سینما نشسته بودم با خودم فکر می کردم چرا من اینجا نشستم و دارم اینهمه تلخی و عذابی که توی این فیلم هست، تحمل می کنم؟؟ اما کنجکاوی برای دنبال کردن ماجرا نمی ذاشت از خیرش بگذرم...

و من فکر می کنم که همه ما می بینیم و زجر می کشیم، اما تحمل می کنیم و سکوت رو ترجیح می دیم و فکر می کنیم شاید بشه بالاخره مَرکبِ به گِل نشسته اینجور آدمها رو دید.

اما سکوت در برابر قضاوت مثل خودش گناهه، یه گناه بزرگ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 14:7  توسط مهدیه یکتا  | 

 

بعد از افطار تماس گرفت و گفت پایه ای بریم با بچه ها گشتی بزنیم؟ پایه بودم اساسی. نیم ساعت بعدش، حدود ساعت ۱۰ شب بود که چهارتایی توی ماشین نشسته بودیم و فکر می کردیم کجا میشه رفت که حال آدمو خوب کنه. این شبها اولین گزینه ای که ظاهرا به ذهن همه میرسه، سینماست. به خاطر همینم جلوی در سینماها جای سوزن انداختن نیست. منصرف شدیم. فکر که کردیم دیدیم دلمون یه چیز دیگه میخواد. اما چی؟...

ساعتی بعد توی جاده بودیم، جاده فَشَم. زدیم به دلِ کوه. اولش کلی با هم می گفتیم و می خندیدیم. اما یواش یواش، هر کی خزید به یه سمت ماشین و سکوت شد تمامِ صدایی که می شد شنید.

هرچی بالاتر می رفتیم، حضور آدمها کمرنگ تر و حضور خدا پررنگ تر می شد. هیبت کوه های اطرافمون که توی سیاهی شب، عرضه اندام می کردند، توی دل آدم رو خالی می کرد. شیشه ها رو کشیدیم پایین، سرهامون رو از پنجره بردیم بیرون و محو تماشای سقف بالای سرمون شدیم. آسمون درست مثل یه پارچه مخمل سیاهرنگ بود که یه عالمه پولکهای درخشان و براق، روش دوخته باشند. باد خنکی که توی صورتهامون می خورد، از یادمون برد که از وسط گرمای تابستونی این روزها اومدیم.

همراهی صدای حمیدرضا نوربخش، سکوت ماشین رو می شکست و رنگ تازه ای به فضا می داد:

دلگیرِ دلگیرم       از غصه می میرم

مرا مگذار و مگذر...

جاده که خلوت می شد، چه حالی می داد وقتی چراغهای ماشین رو خاموش می کردیم و توی سیاهی محض و هیاهوی طبیعت اطراف فرو می رفتیم. انگار اینجا فقط خودتی و خدای خودت. خوف عجیبی دل آدم رو می گرفت که عظمتش خیلی شیرین تر از اون بود که بخوای بی خیال این لحظه ها بشی. سرتو که بالا می گرفتی، توی نور ستاره ها احساس می کردی خدا داره نگاهت می کنه، می تونستی با یه دنیا عشق، دستاتو ببری بالا و براش دست تکون بدی و اون با همه بزرگیش بهت لبخند بزنه...

هرچند ممکنه به ذهن شنونده بیاد که چهارتا دختر، اون موقع شب، توی جاده، ... وااااااای، ایییییینهمه خطرناک!!!!!!!!!!!!!!!

اما اگه بدونید اونجا چقدر راحت میشه دستهاتو باز کنی و خدا رو در آغوش بگیری و چقدر خوشگل می تونی عشقبازی کنی، همه این حرفا میشه باد هوا. و تازه که انگار هیچ جا ازون فضا امن تر پیدا نمی کنی چون خودِ خودِ خدا هواتو داره. می خنده و میگه این بنده های کله خراب من حالا که اومدن اینجا مهمونی، بدون میزبانی ردشون نمی کنیم...

چقدر دل هرچهارتامون آروم شد، چقدر حال کردیم، چقدر...

یه لحظه از ساعتهایی که دیشب گذروندیم، به سالها عیش و نوش نمی دم. اگه توی این ماه واقعا میخوای مهمون خدا بشی، یه کم، فقط یه کم از شهر و دیارت، از خودت، فاصله بگیر و ببین چند قدم اونطرف تر آسمونش خیلی با آسمون تو متفاوته. عکس خدا توی آینه شبهاش، خیلی شفافتر و بی غبارتره.

زندگی یعنی این!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 13:52  توسط مهدیه یکتا  |