تبليغاتX
سنگ صبور
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

 

دوش در مهتاب دیدم مجلسی از نور، مست

طفل مست و پیر مست و مطرب تنبور، مست

زان طرف بزم شَهانه از شراب نیم جوش

تاج مست و تخت مست و قیصر و فَغفور، مست

صوفیان جمعی نشسته در مقام بی خودی

خرقه مست و جُبّه مست و شبلی و منصور، مست

آن طرف جمعِ ملائک، گشته ساقی جبرئیل

عرش مست و سدره مست و حشر مست و صور مست ...

 

 

پی نوشت: واقعا که عجب بزمی! عیش و نوش ازین بالاتر؟

هوایی شدم، حسابی. به قول حضرت مولانا:

گوش ما گیر و بدان مجلس کشان ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 13:14  توسط مهدیه یکتا  | 

 

شما با هم زاده شدید و باید که پیوسته با هم باشید.

با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را برکند.

اما بگذارید با هم بودنتان را فضائی در میان باشد.

یکدیگر را دوست بدارید اما، از عشق زنجیر مسازید:

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج و اهتزاز باشد ...

دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگه دارد.

در کنار هم بایستید، اما نه بسیار نزدیک:

از آنکه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر کشند،

و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند.

 

 

پی نوشت اول: این چند جمله از خلیل جبران رو صمیمانه تقدیم می کنم به دوست و برادر خوبم، مسیب حسن زاده، که به تازگی پیوند مقدسش با زهرای عزیز رو جشن گرفته. هرچند که متاسفانه نتونستم در مراسم شادباش این عزیزان حضور داشته باشم، اما این چند خط رو به عنوان یه هدیه کوچک، اینجا براشون به یادگار میذارم و امیدوارم زندگیشون همواره لبریز از عشق و شادی باشه و لحظاتش به نور الطاف الهی روشن!

پی نوشت دوم: امسال همچون سال گذشته، تمام هفت روز رو در خدمت نمایشگاه بی رمق اما پرحاشیه مطبوعات بودم. تنها حسنی که این ماجرا برای من داشت، دیدن تعداد زیادی از دوستان و همکاران قدیمی بود که مدتها بود ندیده بودمشون و به شدت از دیدارشون مشعوف شدم. در این میان متوجه شدم که خیلی از رفقای قدیمی، آستینها رو بالا زدند و در شرف رفتن به خونه بخت هستند. اونهایی هم که قبلا از این مرحله گذشتند، امسال یه مهمون کوچولو در خانه دارند. برای پیروزه، ایمان، امیر، و محمد(که دقیقا سر سفره عقد دستگیرش کردم!) از صمیم قلب آرزوی سعادت و خوشبختی می کنم. به آقا روح الله عزیز بابت کوچولوی خوشگلی(عکسشو توی موبایل پدر دیدم) که مهمونشون شده، تبریک میگم و آرزو می کنم قدم نورسیده محمد آقا و زهرا خانوم هم براشون پر از برکت و شادی باشه. اگه کسی رو از قلم انداختم، عذر می خوام ولی با همه وجودم برای تمام این دوستای عزیز و نازنین، خوشحالم و اعتراف می کنم هرچند که تا پیش ازون حال چندان مساعدی نداشتم اما امسال توی نمایشگاه، حسابی حالم جا اومد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 14:6  توسط مهدیه یکتا  | 

نبودم

گم شده بودم، انگار

جای دوری نه، همین اطراف، همین نزدیکی، شاید کمی آنطرف تر از نگاه های آشنا ...

در این مدت که نبودم اما، فهمیدم این روزها چه راحت و آسان می شود گم شد. می شود در عینِ بودن، ناپیدا بود ...

می شود گم شد، پشتِ دستگاه های خاموشِ مشترکانِ همراهِ مخابرات.

پشتِ درخواستی کوتاه که دعوتت می کند پیغام بگذاری.

پشتِ وبلاگ های بی مخاطبی که آخرین تاریخ به روزشدنشان، روزی را در دو، سه ماهِ گذشته نشان می دهد ...

                                                ****

چه راحت، دل خوش کردیم به شنیدن صدایی آشنا از پشت خطوطی مجازی (که تازه شاید اگر نمایشگرها، اعدادی غریب را نشان دهند، صداهای آشنا را هم از ابتدا به جا نیاوریم!) و فراموش کردیم دیدن چهره های آشنا را وقتی دلتنگیم برای حضورشان.

چه آسان، دل سپردیم به پیام هایی کوتاه، و نه نامه های بلند و دست خط های خاطره ساز.

چه عجیب، همراهی کردن با لبخندها و اشک های یک دوست، ختم شد به گذاشتن آیکون های خنده و گریه در یاهو و جی میل و وبلاگ هایمان ...

چطور نوازش های حضور یک عزیز، همراهیش و آرامشِ بودنش، پشت تمام پیغام های چندخطی دیجیتالی گم شد. خطوطی که حتی لمس کردنشان ممکن نیست ...

همه گفتنی ها و شنیدنی هامان، بین تمام مشغله ها و فرصت های کوتاه روزانه، به کلماتی کوتاه و بریده بدل شد که فقط بدانیم هنوز هستیم یا ...

                                               ****

همه آدرس هایت را دارم و تمام اعداد آشنایت را می شناسم

آدرست در یاهو، جی میل، هات میل ... و آدرس کلبه کوچکی که در بلاگفا ساخته ای و آن یکی که در پرشین بلاگ است یا آن که در میهن بلاگ داری ... شماره تلفن همراهت، 912، 919 و حتی ایرانسل ت ...

اما ...

راستی نشانی خانه ات کجاست؟

اگر در میان تمام این آدرس ها و شماره ها نبودی، کجا باید پیدایت کنم؟ یعنی اگر تمام حروف و اعداد و ارقامی که می شناسم را گم کنم، تو را هم گم خواهم کرد؟

نه، نمی خواهم، حتی فکر نبودنت برایم آزاردهنده است. پس یادت باشد که حتما نشانی خانه ات را برایم اس ام اس کنی، یا ایمیل بزنی یا ...

نه، می آیم ... می آیم آنجا، آنجا که هستی، همان جایی که گاه از آن عبور می کنی، می آیم و نشانی ات را می گیرم. همان جا بمان، فقط برای مدتی کوتاه تا من برسم ...

بعد از آن هرگاه که نبودی، نمی گذارم گم شوی، به رسم دوستی دیرینه می آیم، با پای پیاده حتی، تا هرجای دنیا که نشانی ات باشد.

وقتی نشانی ات را دارم و محل عبورت را می شناسم، و وقتی هنوز دلم برای حضورت تنگ می شود، هرگز دوستی هایمان گم نمی شود، هرگز.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:11  توسط مهدیه یکتا  |