تبليغاتX
سنگ صبور - روی ماه خداوند را ببوس
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

((... خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره. این یک رابطه ی دوطرفه س. خداوندِ بعضی ها نمی تونه حتی یک شغل ساده برای مومن ش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مومنِ به چنین خداوندی توقع ش از خداوندش از این مقدار بیش تر نیست. خداوندِ آن شبانی که با موسی مجادله می کرد البته با خداوندِ موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوند ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش می ره یا تیغ بر گلوی فرزندش می کشه البته که از خداوند آن شبان بزرگ تر و قوی تره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی(ع) به طرز غریبی کوچیکه. اگه ابراهیم برای تکمیل ایمان ش محتاج معجزه ی بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طوره، علی(ع) لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و همواره می گفت که اگه پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد...))

باور داشتم، همه این حرفها رو. اصلا بارها گفته بودمشون، به خودم و به خیلی از اطرافیانم اما... انگار یه وقتایی نیازه اون حرفهایی رو که خودت خوب می دونی، دوباره بهت یادآوری کنند. باید بشنوی، بخونی، باید دوباره از نو، مسلمونی رو تجربه کنی:

مسلمان شو، مسلمان شو، مسلمان   برو هرلحظه ایمان، تازه گردان

به وسط های کتاب که رسیدم، کم کم سطرها، پشت پرده ی نازکی محو می شد و خوندن رو برام مشکل می کرد. با دستام این پرده نازک رو از چشمام کنار می زدم و دوباره به کلمات خیره می شدم.

((هرچه می نوشمت تشنه ترم ای عطش آورترین آب! ای تلخ ترین شیرینی! ای سبک ترین سنگینی! تو غمناک ترین شادی زندگی ام هستی. تو شادی بخش ترین اندوهِ هستی ام هستی. ای اتفاق ساده ی پیچیده! چرا مرا نمی سوزانی ای سردترین شعله ی هستی!...))

حتی عشق زمینی این کتاب، برای خودش مقدس بود و دیوانه کننده...

برگ آخرش رو با هق هق ورق زدم و بستمش. حال خودمو نمی فهمیدم. مدتها بود که هیچ کتابی تاثیری از این جنس روی من نذاشته بود.

نمی دونم چرا اما شاید این تاثیر، تا حدود زیادی هم به حال و هوای خودم برمی گشت که این روزها بی شباهت به حال و روز آسمان بهار نیست.

نیاز داشتم که دوباره یکی، همه کلماتی رو که باهاشون یه عمر زندگی کرده بودم، برام هجی کنه.

 

دختر روبروی همسفرش نشسته. پسر، سرشو روی پاهای دختر میذاره و عطر یاس از چادر نماز دختر توی ریه هاش می پیچه. دختر دستشو توی موهای پسر فرو می بره و این شعر فروغ رو زیر لب زمزمه می کنه:

من خواب دیده ام که کسی می آید/ من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام/ و پلک چشم ام هی می پرد/ و کفش هایم هی جفت می شوند/ و کور شوم/ اگر دروغ بگویم/کسی می آید/ کسی دیگر/ کسی بهتر/ کسی که مثل هیچکس نیست/ و مثل آن کسی است که باید باشد/ و قدش از درخت های خانه معمار هم بلندتر است/ و صورت اش/ از صورت امام زمان هم روشن تر و اسم اش آن چنان که مادر/ در اول نماز و در آخر نماز صداش می کند/ یا قاضی الحاجات است/ و می تواند/ تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را/ با چشم های بسته بخواند/ من پله های پشت بام را جارو کرده ام/ و شیشه های پنجره را هم شسته ام/ کسی می آید/ و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند/ و نمره ی مریض خانه را قسمت می کند/ و سهم ما را می دهد/ من خواب دیده ام...

تصویر این صحنه، تا مدتها از ذهنم دور نمی شد. انگار مقصود و غایت هستی توی همین یه صحنه ساده خلاصه شده. انگار که اصلا هستی، ترکیب همین خلوت و چادرنماز و قاضی الحاجات و کسی می آید... است و لاغیر.

ما اومدیم که همینو بفهمیم. همین سادگی رو، همین عمق رو و همین زیبایی رو که همین جاست، لابه لای همین روزمرگی ها، گم شده...

توی مدت کوتاهی که کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" رو می خوندم، اینجا نبودم. یه جای دیگه بودم که دقیقا نمی دونم کجاست. گاهی یه تلنگر نیازه برای رفتن ازینجا و این کتاب برای من تلنگر بود. شاید هیچ کس به اندازه من از خوندن این داستان لذت نبره چون شاید هیچ کس وقتی داره می خوندش، حال منو نداشته باشه. اما اگه همون حال باشه، خوب می فهمه من چی میگم.

                                          ********

پی نوشت اول: ممنونم از خدایی که روی ماهش از هر کس و هرچیز دیگه ای بوسیدنی تره...

ممنونم از "مصطفی مستور" که این بوسیدن رو فهمیده و به قلم آورده

و ممنونم از سحرم، دوست عزیزی که کتاب رو بهم امانت داد و پیشنهاد کرد بخونمش

 پی نوشت دوم:

 عشق، گذشتن از مرزِ وجوده/ مرگ،آغازِ راهِ قصه بوده/ من، راهی شدم، نگو که زوده/ اون کسی که سر سپرده، مثلِ ما عاشق نبوده/ اما اونکه عاشقونه جون سپرده، هرگز نمرده...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 12:33  توسط مهدیه یکتا  |