روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
برگشته ام
عزیزانم می گویند برگشته ام و ازین بازگشتِ در سلامت، خوشحالند و شکرگزار.
اما من...
باورم نیست بازگشت را
من جامانده ام. روبروی ایوان طلا، میان عظمت و شکوه حریمِ علی(ع) گم شده ام. پیشانیم را روی آخرین سجده محراب کوفه، جا گذاشته ام. آنجا که به دنبال ضربه ای، در حسرت رستگاری، خون گریه کردم.
روحم هنوز از فراز دارالعماره، به زیر نیامده. هنوز سرمست از سهولتِ اجابت، بند بند وجودم، روی خاک سهله نماز می گزارد.
من بازنگشتم. چرا که در اولین نگاهی که به گنبد عباس(ع) گره خورد، تمام شدم. من ذره ذره آب شدم و به نهر علقمه ریختم. همه ذرات وجودم، به دانه های تربت کربلا آویخت و با غبارها درهوای بین الحرمین پراکنده شد.
من قطره قطره در حسرت بودنی همچون بودنِ هفتاد و دو یار، ذوب شدم و خاکسترم میان شبکه های ضریحش تا ابد، مجاور شد.
من آن بالا، روی تل زینبیه جا ماندم، همانجا که به دنبال اشارتی برای بازگشت تا ابد، چشمانم فرش راهی شد که به گودالی می رسید از نور.
روبروی محراب حسین(ع) که سینه به سینه خیمه گاه زینب(س) ایستاده بود، قدمهایم را ازیاد بردم.
من روی جای جای خاکِ دیار دوست، جا ماندم.
به رسمِ مسافر بودن و چشم انتظاری دوستان، سوغات آورده ام. کوله باری از عطش. هنوز تشنه ام و این عطش سوزان، گویی که تا قیامت خاموشی ندارد. اما جرعه جرعه این سوغات را میان عاشقان تقسیم خواهم کرد.
دعاگوی همه شما عزیزان همراه بودم به پاس همه محبتها و دوستیهایتان که مایه دلگرمیست و گرچه پیغامهایتان را، پیش از سفر نخواندم اما تمام نامه هایتان را همانطور دربسته با خود بردم و تحویلشان دادم. از صمیم قلب یادتان کردم و با همه وجود خواستم همه مان را صدا بزنند.
و...
هنوز متحیرم. هنوز نیستم. شاید واقعا نیامده ام...
اما حال می دانم آن روز که می رفتم، مسافر نبودم. اکنون مسافرم. و مسافر می مانم تا روزیکه بر خاکِ وطن، مقیم شوم. روزی که دوست، وطنم را بنماید.