تبليغاتX
سنگ صبور - گفتم مرو ، خندید و رفت...
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

 

(( دیشب به خدا گفتم، تو که می خواستی این مردم را نشانم بدهی، کاش جواد و همسفرانش را نشانم نمی دادی. کاش یا آن روزگار را نمی دیدم یا این روزگار را! ))

گاهی فکر می کنم وقتی کتابی از سید مهدی شجاعی دست می گیرم، باید حواسم جمع باشد که هیچ جمله ای را بدون اینکه در درونم بماند به یادگار، از دست ندهم.

و این جمله را با همه وجود شناختم. هرچند که شاید هیچ شباهتی به "شیرینِ" این داستان ندارم.

واقعا کی فکرش را می کرد، کسانی مثل جواد و همقطارانش روزگاری روی همین خاکی قدم بگذارند که امروز...

امروز هیچ نشانی از آنان نیست، ازنسلی که شاید یک نفس با نسل ما فاصله داشتند اما قرنها جلوتر از ما زیستند.

شیرین، عکس جواد را یک طرف گذاشته و شیشه قرصها را طرف دیگر و با جوادش حرف می زند و گلایه می کند ازین روزگار...

روزگاری که جواد روزی برای تولد لحظه به لحظه آن، بدون بیم و هراس از حضور دشمن، جانِ شیرین فدا کرد.

((فرق کار من با شهادت این است که شهادت دعوتنامه می خواهد ولی من سرِخود می آیم. شهادت گذرنامه می خواهد و من... ندارم جواد! می دانم... دارم پناهنده می شوم. پناهنده غیررسمی که به گذرنامه و ویزا فکر نمی کند. این طوری نگاه نکن جواد! پوزخند هم نزن! می دانم که خودکشی زشت ترین کار عالم است اما زشتر و تحمل ناپذیرتر، ادامه همین زندگیست.))

شیرین، لیوان پر از قرصهای حل شده را می خورد...

جواد وارد اتاق می شود. دلش شور می زند.

((شیرین! امروز پیش بر و بچه ها سرافکنده ام کردی! آبرو و حیثیتم را به باد دادی. من همه این سالها به تو مباهات می کردم و به صبوری و استقامتت فخر می فروختم. کاش در تمام این مدت می توانستم جای خالی ات را پیش خودم نشانت دهم...))

دلم ریخت پایین. جای خالی، آن هم کنار جواد... خوش به سعادت همه این شیرین ها...

پس دیگر چطور می شود این وضع را تحمل کرد؟

جواد حرفِ آخر را می زند: ((چشم به هم بزنی تمام شده است. کاش می شد زمان را از بالا ببینی. ازینجا که نگاه کنی، یک عمرتمام، یک روز تمام به حساب نمی آید. واقعا نمی ارزد که این نصفه روز را در ازای یک صفای ماندگارتحمل کنی؟)) ...

                                                   ****

چرا می ارزد اگر وعده کسی چون جواد و جایگاهی اینچنین، انتظارت رابکشد.

دلم برای جوادها تنگ شده. آنهایی که کودکیم با خاطره لباسهای خاکی، پوتینهای محکم، قدمهای استوار و سربندهای قرمزرنگشان به نشانه عشق، گره خورده.

اردی بهشت که می شود، هوایی می شوم. گفته اند که اردی بهشت، ماهِ عشقبازیست و فکر کنم زمزمه اش به گوش آنها هم رسیده بود.

شاید برای همین هم بود که هیچ کس حسرت نخورد، فقط یک ماه قبل از قبولِ قطعنامه... یعنی فقط اگر ...

نه، اگر و اما نداشت.

 

پایت را که می گذاری درون گلزار شهدای چیذر، انگار یکدفعه صدها چهره به رویت لبخند می زنند. آنچنان استقبالی می کنند که روحت شاد می شود. از همان دور، دست تکان می دهد. صدا می زند تا برسم پیشش و وقتی نگاهم به نگاهش گره می خورد...

سر درددلم باز می شود. با آنکه هروقت می روم مهمانی، دلم پر است، اما میزبان خوبیست. هیچوقت به دل نمی گیرد. خوب می داند که همیشه حرف اول و آخرم، التماس دعاست. اگر گاهی سرش خلوت تر شود و نیم نگاهی به اینور بیندازد، فقط کافیست دعایی کوچک بکند تا زندگی ازین رو به آن رو شود. فقط اشکالش اینجاست که بیش از حد خونسرد و صبور است. برای همین همیشه فقط به اشکهایم لبخند می زند و گاهی، لجم را درمی آورد. آنوقتست که می گویم بمان همینجا تا بروم امامزاده و زیارتی بکنم و بلند می شوم. و او همچنان می خندد...

                                           .....................

روزهای عشقبازی، ادامه دارد. کل ماه ها اردی بهشت است اگر به اینها باشد. سر که بلند می کنی، سوم خرداد است. اولین تصویری که در ذهنم نقش می بندد، چشمهای گریان و لبهای خندان پدران و مادرانیست که دلشان نمی آمد شادی آزادی را با غمِ از دست رفتن گلهایشان، از مردم بگیرند. همان گلهایی که در بیت المقدس و برای آزادی خونین شهر، پرپر شدند. روی بعضی از سنگهای قطعه شهدای بهشت زهرا، نوشته است: پرواز در دوم خرداد 61. و فردا مردم در کوچه و خیابان، شیرینی و شکلات پخش می کردند...

ممد نبودی، ببینی...

موسوی آمد پیِ تو...

اما بازهم کسی نگفت، اگر فقط یک روز...

 

هیچ وقت جایش را به خودی خود یاد نمی گیرم. وارد قطعه شهدا که می شوم، یکراست سراغ مزار "شهید پلارک" را می گیرم. به راحتی پیدا می شود. او دو قدم آنطرف تر ایستاده. فقط نگاه می کند. می خندم و می گویم خوبست که همسایه های معروفی داشته باشی، اینطوری هیچ وقت گم نمی شوی... ولی نمی خندد. همیشه فقط نگاه می کند. نگاهی که در آن هیچ انتظاری نیست. سالهاست که انتظاری ندارد از هیچ کس و هیچ چیز. چرا که نه، چیزی نیست که نداشته باشد. اما خوب می داند که چقدر محتاج دستهایش هستم که کافیست رو به آسمان بگیردشان...

                                          ...................

شش سال پیش، عزیز دیگری، دلتنگیهای اردی بهشت ماهی ام را تکمیل کرد که از نوزدهم تا بیست و ششم و از بیست و ششم تا دوم خرداد، شبیه هیچ روز دیگری نباشد. و عجیب، آسمان همراهی می کند این روزها را...

دلم می خواست من هم می توانستم زمان را از بالا ببینم. شاید آنوقت، اینقدر دلتنگ نبودم.

دلتنگم برای فرصتی که هرگز نداشتم، دعوتنامه ای که سهم من نبود، جایگاهی که شاید هیچگاه برایم رزرو نشود. روزهایی که بدون مردانِ مرد گذشت. اردی بهشت هایی که بدون عشقبازی سپری شد. خاطراتی که میان لبخندهای قاب عکسها، گم شد و...

چقدر دلم هوای آنانی را کرده که اینجا کنارم نشسته اند اما پرده ها نمی گذارد ببینمشان. هنوز هم حجاب، خودِ منم...

 

پی نوشت اول: داستانی که اول مطلبم آوردم، از کتاب "سانتا ماریا" نوشته سید مهدی شجاعی است که هرگز از خواندن جملاتش سیر نمی شوم. دست گرفتنش خالی از لطف نیست. دوست داشتید، امتحان کنید.

پی نوشت دوم: روزی که برای دیدن فیلم "اخراجیها2" رفتم، کل مدتی که ملت می خندیدند، من گریه می کردم. نمی دونم من جنبه ی تماشای فیلمِ خنده دار رو ندارم یا اینکه اصولن این فیلم برای خندیدن، ساخته نشده بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 14:30  توسط مهدیه یکتا  |