روشنایی الهی مرا احاطه کرده است عشق الهی مرا در بر گرفته است
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهانِ باز، بسته است
درِ تنگِ قفس، باز است و افسوس
که بالِ مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیالِ ناشناسی، آشنا رنگ
گهی می سوزدم، گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
زمغزم می تراود گیج و گمراه
چو روحِ خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به رَه افتد شبانگاه
درونِ سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم ...
"سایه"