تبليغاتX
سنگ صبور - ترسیم یک بازی
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

این روزها که ظاهرن غیر از بحث انتخابات موضوع دیگه ای برای صحبت کردن میون مردم پیدا نمیشه، وبلاگها و سایر فضاهای مجازی هم ازین قاعده مستثنی نیستند. توی این مدت بعضی از دوستان عزیزی که گاه با عبورشون ازین کلبه کوچک، دلگرم و شادم می کنند، از فضای ناهمراهِ سنگ صبورم با موج موجود توی جامعه اظهار تعجب کردند و گاهی پیشنهاد کردند که به سایر دوستان بپیوندم. به دلایلی قصدش رو نداشتم اما الان با صحنه های جالب متعددی که توی خیابونهای شهرم دیده میشه، تصمیم گرفتم فقط چند صحنه ای رو توصیف کنم. اکنون فقط روایتگرم و اگه دوست داشتید، قضاوتش با خودتون.

وسط فلکه دوم صادقیه یا همون آریاشهر خودمون، خیل عظیمی از جمعیت ایستاده بود به طوریکه کاملن یه بخش از میدون از نظر رفت و آمدی تعطیل شده بود. دورتادور فلکه هم تا چشم کار می کرد مردمی ایستاده بودند که تماشاچی صحنه های وسط میدون بودند. ماشینها قادر به حرکت نبودند و ترافیک جانانه ای درست شده بود که بیا و ببین. به راحتی می شد حدس زد چه خبره، هواداران انتخاباتی. همون خبری که این روزها همه جا هست. اما برخلاف تصور اولیه، این هوادارن فقط مال یه طرف ماجرا نبودند. دو دسته بودند، میرحسینی و احمدی نژادی. پلیس راهنمایی از وسط این جمعیت یه راهی باز کرده بود که ماشین های بیچاره کمی تا قسمتی بتونند حرکت کنند. و این باعث شده بود دسته طرفدار میرحسین وسط میدون و دسته طرفدار احمدی نژاد درست روبروی اونها طرف دیگه خیابون بایستند و عین یه دوئل دسته جمعی همدیگه رو نگاه کنند.

و اما، اصلا اینطوری مزه نمی داد که از دور بایستی و تماشا کنی. این بود که از وسط ماشینها راهی به وسط میدون پیدا کردم و چند دقیقه ای رو بین هوادارهای هر دو طرف ایستادم.

_ اولین صحنه ای که به شدت توجهم رو جلب کرد و حسابی باعث شده بود چشمام گرد بشه، جوانهایی بودند که پارچه های سبز به دستشون بسته و پوسترهای احمدی نژاد رو بالای سرشون نگه داشته بودند! اول فکر کردم چه ایده جالبی! شاید با این کار میخوان اعلام همبستگی کنند و از تفرقه جلوگیری کنند. یا مثلن بگن ما طرفدار ایرانیم و بدون درنظرگرفتن کاندیداها فقط شرکت در انتخابات رو تبلیغ کنند. رفتم سراغ دوتا از دخترهایی که این کارو کرده بودند و این سوال تخصصی رو ازشون پرسیدم که هدفشون چیه و متوجه شدم که چقدر خوش خیالم! دخترها پارچه های سبزرنگ رو نشون دادند و گفتند رای ما اینه اما این پوسترها رو اینجا پخش میکردن، ما هم همینطوری گرفتیمشون دستمون! جالب بود برام که این کار چه ظاهر هدفدار و جذابی داره اما تاسف خوردم ازین تفکر عمیقی که پشت این حرکت این آدمها وجود نداشت!!

 _ بین شعارهایی که عده ای ازین جماعت میدادن، (درود بر موسوی، رای ما احمدی) هم ازون شعارهای جالب بود که البته دیگه سعی نکردم دنبال فلسفه اش بگردم!

_ طرفداران میرحسین، شونه به شونه هم ایستاده و دستاشونو که پارچه های سبز هم بهشون بود، بالا گرفته بودند و با هم اصطلاحن حرکات مواج می ساختن و شعار می دادن. گاهی هم کف و سوت می زدند. یه نفر ازبین طرفدارای این طرفی همینطور که رد می شد و این صحنه رو تماشا می کرد، گفت: میرحسین فقط به اینا رقص رو یاد داده؟

پیش خودم فکر کردم تصور کن مهندس در تمام این مدت کلاس رقص (ببخشید حرکات موزون) داشته و ما خبر نداشتیم، اما خودمونیم عجب شاگردای بی استعدادی هم تربیت کرده!

_ از دور که این جماعت رو نگاه می کردی تقریبا از روی چهره ها می تونستی طرفداران هر دو گروه رو تشخیص بدی، اما نزدیکتر که می رفتی صحنه هایی می دیدی در حد کف کردن!

چندتا ماشین وسط جمعیت نگه داشته بودن و شیشه و بدنه شون پر بود از عکسهای رئیس جمهور. دخترهایی که توی این ماشینها بودند، با چهره هایی کاملا متفاوت ازونچه فکر می کنی طرفدار احمدی نژاد باشن، تا کمر از پنجره بیرون اومده بودند و پوسترهای دکتر رو گرفته بودند بالای سرشون و داد می زدند:(عشقه، عشقه، عشقه!  احمدی نژادو عشقه!)

البته تو پرانتز عرض کنم بعدن تعدادی از طرفداران احمدی نژاد که توصیفات منو شنیدن، منکر وجود چنین هوادارانی شدند و گفتند اگر هم باشه خیلی کمه، درصورتیکه من بعد ازون روز باز هم صحنه های مشابه رو دیدم. به هرحال نمی دونم این موضوع حُسنه یا قُبح، اما شما در هرگونه برداشتی آزادید.

_ یه صحنه جالب دیگه م جوانهایی بودن که با کت و شلوار وسط جمعیت هواداران خودی، راه می رفتند و اصرار عجیبی هم داشتند که اون بیسیم های گنده ای رو که به زور توی دست آدم جا میشه، از دید عموم مخفی نگه دارند و زیر کتشون بذارنش اما هربار می خواستن به زور از زیر کت باهاش حرف بزنند، صحنه خنده داری رو به وجود می آوردند. خیلی دلم می خواست که یه سوال تخصصی هم ازونها بپرسم که آخه اینهمه اصرار چرا؟؟!

جمعیت، دائم زیادتر می شد که کمتر نمی شد. فکر اینکه یه ماشین ازین وسط جون سالم به در ببره و اتفاقن تاکسی هم باشه و راهش هم به مقصد تو بخوره و تا یه جایی برسوندت، تقریبن خیال باطلی بیش نبود پس تصمیم گرفتم پیاده گز کنم. اما آخرین صحنه ای که ازونهمه هیاهو به خاطر دارم، آمبولانس بیچاره ای بود که وسط اون جمعیت با همه وجود ضجه می زد و تلاش مذبوحانه ای می کرد برای زودتر رسیدن...

ظاهرن بازهم قربانی تمام این ماجراها همون کسانی می شوند که هیچ کاره ای نیستند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 11:28  توسط مهدیه یکتا  |