تبليغاتX
سنگ صبور - واقعا می فهمیم؟؟؟
دل نوشته ها و ناگفته ها
 

               


                     روشنایی الهی مرا احاطه کرده است               عشق الهی مرا در بر گرفته است


                        نیروی خدا مرا حمایت می کند                      حضور خدا مراقب من است

                                                   هر جا که هستم ، خداوند آنجاست
 

 

نمیگذره انگار، کاش زودتر...

هرچی بیشتر به این روزهای اخیر و اتفاقاتی که افتاد، فکر می کنم، بیشتر حس خفگی بهم دست میده.

داریم چیکار می کنیم؟ خودمون می فهمیم؟ یعنی واقعا می فهمیم؟

این به اون میگه دزد، اون به این میگه دروغگو. اونوقت این آدمها همون کسانی هستند که قراره ریاست دولت یک مملکت رو به دست بگیرند!

چی به سر ما اومده که به راحتی هر کاری دلمون میخواد می کنیم و هر چیزی دلمون میخواد، میگیم و بعد دَم از اسلام و انقلاب می زنیم؟ دیگه چیزی هم مونده که پای این میزهای به ظاهر مناظره، بهش چوب حراج نزده باشیم؟ ارزشی هم مونده که ازش خرج نکرده باشیم؟ هرچی خواستیم، گفتیم و بعد پای امام رو کشیدیم وسط. هرجا خواستیم از امام مایه گذاشتیم و مهر تایید زدیم به حرفامون و هرجا کارای طرف مقابل به نفعمون نبود، بازم امام و مواضعش رو بهانه کردیم و گفتیم "شما از خط امام دور شدید"

آخه دیگه اصلی از مسلمونی هم مونده که زیر پا نذاشته باشیم؟ یا دروغ گفتیم، یا تهمت دروغگویی زدیم، حرمت هم رو نگه نداشتیم، چرا اینقدر راحت یادمون رفت که با هم برادریم، هموطنیم، از یه آب و خاکیم و هدفمون سربلندی یه کشوره. توی چشم مردمی که بهمون اعتماد کردند، زل زدیم و پته های همدیگه رو ریختیم رو آب. فکر کردیم داریم خدمت می کنیم!

این مردم همونهایی هستند که با خوب و بد شما ساختند و هرجا گفتید "ایهاالناس به پاخیزید" به قول خودتون، همیشه در صحنه بودند. اونوقت حالا می ایستیم و خیلی راحت میگیم سی ساله داریم حقتونو می خوریم، اگه نمی دونستید، بدونید!

واقعا قصدمون خدمت بود؟ می خواستیم مردم عزیزمون رو آگاه کنیم یا...

آیا ازین قدرت، عزیزتر و لذت بخش تر هم سراغ داریم؟؟ دین و ایمون، وطن و خونه، مردم و هموطنهامون چقدر ازین قدرت و مقام عزیزترند؟ ما به کسایی که تا دیروز باهاشون سر یه سفره می نشستیم، رحم نکردیم. حرمت چشمهای خانواده شهدایی که داشتند نگاهمون می کردند، نگه نداشتیم. کجای این، عرق ملی و مذهبی رو نشون میده؟ کجاش شبیه حس مسئولیت و مردم دوستیه؟

توی همین چند روز، هرچیزی که به اسم ارزش می شناختیم و براش احترام قائل بودیم، به طرفت العینی به باد فنا دادیمش. فقط خودمون رو دیدیم، نه مردم میهن، نه ناظران خارج از میهن و نه نسل آینده ای که ما براش الگوییم مثلا. به هیچی فکر نکردیم جز یه میز. میزی که اگه می دونستیم چقدر برامون بار مسئولیت دنیوی و اخروی داره، یه کم برای تصاحبش بیشتر فکر می کردیم و حواسمون رو جمع می کردیم.

تمام گذشته یه مملکت رو به راحتی بردیم زیر سوال و فکر کردیم فردا از آن ماست!

این مردمی که چشمای شما به دستهاشونه تا ببینید روز جمعه چه سرنوشتی رو برای شما و خودشون رقم می زنند، یه عمر حرفهایی رو که به زبان میومدُ مزه مزه کردند، نه اینکه ندونند و نفهمند، نه، اتفاقا خیلی خوب می دونستند و می فهمیدند اما نخواستند خیلی از باورها پایمال بشه. حالا شما فکر می کنید می تونید روی ویرانه های باورها و ارزشهایی که فرو ریخته، کاخ سربلندی و آزادگی رو بنا کنید، البته به زعم خودتون!

دلم گرفته. داغیم، شور و حال این روزها نمیذاره خوب ببینیم چه بلایی به سر ادبیات گفتمانمون اومده و چه دودستگی و نفاقی توی جامعه مون آشکار شده. همیشه آشکار شدن پشت پرده ها، صحنه های زیبایی رو به نمایش نمیذاره. عواقب این ادبیات جدید، گریبان روزهای آیندمون رو خواهد گرفت. کاش واقعا به جای منافع خودمون، وطن رو می دیدیم.

من عاشق این مردمم، که می دونم همچنان صبورند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 1:19  توسط مهدیه یکتا  |